نورنیوز-گروه سیاسی: حمله آمریکا به جزیره لارک و پاسخ ایران را نمیتوان یک دور دیگر از چرخه معمول «حمله و تلافی» دانست. اهمیت این رخداد در این است که در میانه یک بنبست سیاسی و نظامی، نشانههایی از تغییر زمین بازی آشکار شده است؛ تغییری که در آن ایران تلاش میکند به جای رقابت پرهزینه با آمریکا در حوزه برتری نظامی، هزینه استفاده آمریکا از این برتری را افزایش دهد.
این تحول درست پس از یک دوره فشرده فشار سیاسی، اقتصادی و دیپلماتیک رخ داده است. آمریکا در هفتههای اخیر بر تشدید فشار اقتصادی، ادامه جنگ و بینیازی از مذاکره تأکید داشت و تلاش میکرد این پیام را منتقل کند که زمان به سود تهران نیست. همزمان، رفتوآمد مقامهای پاکستانی، عمانی و قطری به تهران نیز افزایش یافت؛ روندی که دستکم میتوان احتمال داد بخشی از آن با هدف انتقال پیامها و ایجاد فشار غیرمستقیم برای تغییر محاسبات ایران انجام شده باشد. رسانههای منطقهای نیز این رفتوآمدها را در چارچوب تلاش برای کاهش تنش و باز کردن مسیر دیپلماسی توصیف کردهاند.
اما آنچه پس از این دیدارها رخ داد از تغییر راهبرد تهران حکایت نکرد. مواضع مقامات ایرانی نشان داد که فشارهای دیپلماتیک نتوانسته مطالبات اصلی ایران را جابهجا کند و پس از شکست تلاشهای دیپلماتیک برای شکستن بنبست، درگیری نظامی دوباره تشدید شد.
این نقطه را باید جدی گرفت: تهران ظاهراً به جای تغییر محاسبه خود، محاسبه طرف مقابل را تغییر داده است.
نهاد امنیت ملی و تغییر منطق مدیریت جنگ
انتصاب محسن رضایی به دبیری شورای عالی امنیت ملی در این مقطع را نباید صرفاً یک جابهجایی اداری تلقی کرد. رضایی چهرهای است که بخش مهمی از سابقه سیاسی و نظامی خود را در مدیریت جنگ و طراحی راهبرد در شرایط فرسایشی گذرانده است. اهمیت حضور او در نهاد امنیت ملی بیش از آنکه صرفاً به سابقه فرماندهی سپاه در جنگ هشتساله بازگردد، به نوع نگاه او به جنگ مربوط است؛ نگاهی که میدان نبرد را محدود به عملیات نظامی نمیکند.
مواضع اخیر رضایی نیز از تغییر رویکرد ایران در حوزه دفاعی و دیپلماسی خبر می دهد. او اعلام کرده که شیوه جنگیدن ایران متحول خواهد شد و در مواضع دیگر، بر پیوند میان فشار اقتصادی، امنیت منطقهای و ابزارهای دفاعی تأکید کرده است.
این تغییر را میتوان چنین خلاصه کرد:
ایران دیگر صرفاً به دنبال پاسخدادن به ضربه آمریکا نیست؛ به دنبال طراحی هزینه برای تصمیم آمریکا است.
این تفاوتی بنیادی است.
در مدل قبلی، آمریکا حمله میکرد و ایران پاسخ میداد تا بازدارندگی حفظ شود. اما در مدل جدید، پاسخ فقط برای تنبیه متجاوز نیست؛ بلکه کنش باید به گونهای طراحی شود که تصمیم بعدی آمریکا را دشوارتر و پرهزینهتر کند.
حمله به لارک و پاسخ ایران در منطقه نیز از همین زاویه قابل تحلیل است. تهران نشان میدهد که جغرافیای پاسخ الزاماً جغرافیای حمله نیست و میدان فشار میتواند بسیار گستردهتر از نقطهای باشد که آمریکا انتخاب کرده است.
نقطه ضعف آمریکا کجاست؟
ایران شاید نتواند به صورت مطلق با قدرت هوایی، دریایی و تسلیحاتی آمریکا رقابت کند. اما الزاماً نیازی به این کار ندارد.
نقطه آسیبپذیر آمریکا جای دیگری است: هزینه جنگ.
واشنگتن میتواند حملات بیشتری انجام دهد، اما هر حمله الزاماً به معنای افزایش قدرت سیاسی آمریکا نیست. اگر استفاده از قدرت نظامی باعث افزایش نااطمینانی، ریسک کشتیرانی و فشار بر بازار انرژی شود، بخشی از هزینه حمله مستقیماً به اقتصاد آمریکا منتقل خواهد شد.
اینجاست که هرمز برای تهران اهمیت پیدا میکند؛ نه صرفاً به عنوان یک آبراه، بلکه به عنوان اهرم انتقال هزینه.
افزایش فشار بر تردد، افزایش ریسک بیمه و حملونقل و اختلال در بازار انرژی میتواند ابتدا نفت و فرآوردهها را تحت فشار قرار دهد و سپس اثر آن به گازوئیل، حملونقل، کشاورزی، زنجیره تأمین و قیمت کالاها منتقل شود.
در این مدل، ایران برای ضربهزدن به آمریکا الزاماً به نابودی یک پایگاه نظامی نیاز ندارد؛ کافی است هزینه اقتصادی جنگ را بالا ببرد.
پارادوکس آمریکا
واشنگتن اکنون با یک پارادوکس بسیار جدی روبهروست.
اگر از ابزار نظامی استفاده نکند، ایران میتواند برداشت کند که تهدید نظامی دیگر بازدارندگی سابق را ندارد و فضای بیشتری برای افزایش فشار در اختیار خواهد داشت.
اگر آمریکا حملات را تشدید کند، سطح تنش بالاتر میرود و همین افزایش تنش میتواند ریسک انرژی و هزینههای اقتصادی را افزایش دهد.
یعنی آمریکا در برابر دو انتخاب قرار گرفته که هر دو هزینه دارند:
عدم استفاده گسترده از قدرت نظامی، هزینه بازدارندگی دارد؛ استفاده گسترده از آن، هزینه اقتصادی و سیاسی.
این همان تلهای است که ایران برای واشنگتن ایجاد کرده و بدنبال تعمیق آن است.
تهران به دنبال این نیست که آمریکا را از نظر نظامی شکست دهد؛ هدف میتواند این باشد که آمریکا را در موقعیتی قرار دهد که تلاش برای پیروزی نظامی برایش به لحاظ سیاسی و اقتصادی بیش از پیش گران تمام شود.
انتخابات نوامبر؛ نقطه حساس معادله
این پارادوکس در آستانه انتخابات نوامبر اهمیت چند برابر پیدا میکند.
ترامپ نیازمند آن است که جنگ را به عنوان یک موفقیت به رأیدهنده آمریکایی عرضه کند؛ جنگی که آمریکا در آن قدرتمند ظاهر شده، ایران عقبنشینی کرده و هزینهها تحت کنترل مانده است.
اما اگر جنگ طولانی شود، قیمت انرژی بالا برود، فشار بر فرآوردهها افزایش پیدا کند، هزینه حملونقل و تولید بالا برود و همزمان بازارهای مالی آمریکا نیز تحت فشار قرار گیرند، روایت «پیروزی» با یک سؤال ساده مواجه میشود:
اگر آمریکا پیروز شده، چرا جنگ هنوز تمام نشده و چرا هزینه آن افزایش مییابد؟
این همان نقطهای است که جنگ خارجی میتواند به مسئله داخلی آمریکا تبدیل شود.
در واقع، ایران با انتخاب این مسیر تلاش میکند تابآوری آمریکا را قبل از انتخابات به یک متغیر سیاسی تبدیل کند.
و این برای واشنگتن خطرناکتر از یک شکست تاکتیکی در میدان نبرد است.
کارت جدید ایران
تهران در هفتههای اخیر یک محاسبه مهم انجام داده است: آمریکا بیش از آنکه از کمبود قدرت نظامی آسیبپذیر باشد، از هزینه استفاده مداوم از این قدرت آسیبپذیر است.
این همان نقطهای است که ایران میتواند روی آن تمرکز کند.
فشار بر انرژی، افزایش هزینههای جنگ، ایجاد نااطمینانی در بازار، فرسایش منابع نظامی و در نهایت انتقال تبعات جنگ به زندگی روزمره آمریکاییها، میتواند زنجیرهای ایجاد کند که پایان آن در واشنگتن و صندوق رأی ظاهر شود.
از این منظر، حمله به لارک بیش از آنکه آغاز یک عملیات جدید باشد، آزمون یک منطق جدید است.
آمریکا میتواند با قدرت نظامی خود به لارک حمله کند؛ اما اگر پاسخ ایران باعث شود واشنگتن برای هر حمله بعدی هزینهای اقتصادی، منطقهای و سیاسی بپردازد، معادله تغییر کرده است.
در این صورت، مسئله دیگر این نیست که کدام طرف قدرت تخریب بیشتری دارد.
مسئله این است که کدام طرف میتواند هزینه قدرت طرف مقابل را بالاتر ببرد.
و به نظر میرسد ایران با ورود رضایی به مدیریت نهاد امنیت ملی، بیش از گذشته در حال بازیکردن با همین کارت است:
جنگ را از میدان برتری نظامی آمریکا به میدان تابآوری آمریکا منتقل کن؛ از موشک به انرژی، از پایگاه نظامی به اقتصاد، و از میدان جنگ به انتخابات.
اگر این راهبرد موفق شود، واشنگتن با یکی از دشوارترین معادلات جنگی خود روبهرو خواهد شد: نه میتواند بهراحتی عقبنشینی کند، نه میتواند بدون پرداخت هزینه، پیشروی کند.
این دقیقاً همان تعریفی است که میتوان از یک بنبست راهبردی داشت.
شاید به همین دلیل است که حمله به لارک را باید نه پایان یک دور درگیری، بلکه آغاز مرحلهای تازه از جنگ تابآوری دانست؛ مرحلهای که در آن، کارت برنده الزاماً بزرگترین بمب نیست؛ بلکه هوشمندی و توانایی تحمیل هزینهای است که طرف مقابل دیگر نتواند آن را در محاسبات انتخاباتی خود پنهان کند.