نورنیوز-گروه بین الملل: نتیجه هم این شد که کیسینجر برای عملیاتی کردن این ایده به چین سفر کرد و تختهبست این استراتژی با آن بازی پینگپنگ معروف در چین استارت و حرکت به سوی هضم چین در نظام سرمایهداری جهانی کلید خورد. دنگ شیائو پینگ هم با این تفکر که «مهم نیست گربه سیاه باشد یا سفید، بلکه مهم آن است که موش بگیرد»، کاملا با یک تفکر عملگرایانه و غیرایدئولوژیک به سوی این هدف که چین را کارخانه جهان کند، حرکت کرد و امریکا هم آسوده از اینکه دیگر چین را تحت کنترل دارد، به تماشای رسیدن میوه «رفاه آلوده» نشست تا در زمان مناسب، سیب را از درخت بچیند و زمان آن در ۱۵ آوریل ۱۹۸۹ در میدان «تیان آن من» رسید و آن وقت بود که غرب احساس کرد حالاست که میتواند میوه را بچیند و آن داستانها در میدان مرکزی پکن رخ داد. دولت پکن اما توانست به هر شکل ممکن ماجرا را کنترل کند و پس از فروپاشی بلوک شرق و قدرتیابی اولیگارشها در روسیه، متوجه شد که با چه موضوعی طرف است، بنابراین به جای طرح «رفاه آلوده» که غرب از آن حمایت میکرد با حذف اولیگارشها در ساختار خود که حدود ۲۰ سال بود در بدنه جامعه چین ریشه دوانده بودند، پاکسازی رفاه را با کوتاه کردن دست اولیگارشها از بدنه تصمیمسازی در پیش گرفت. اینجا بود که نظام سرمایهداری هم تصمیم به تغییر ریل گرفت و برژینسکی، ایده و طرحی جانشین، برای طرح کیسینجر ارایه کرد و آن را در کتاب «صفحه بزرگ شطرنج» بیان کرد.
در طرح برژینسکی، کنترل چین و در کنار آن کنترل روسیه، از طریق کنترل منابع انرژی محقق میشد و مهمترین جایی که از طریق آن میشد کنترل منابع انرژی را در دست گرفت، ایران بود که هم از آنجا میشد منابع انرژی در خاورمیانه و هم اوراسیا را کنترل کرد. برای همین واقعه یازده سپتامبر بهترین فرصت برای تحقق این استراتژی شد که با حمله به عراق، ابتدا منابع آن و بعد بنا به گفته دیک چنی که مجری این استراتژی بود، با تسخیر ایران، کنترل کامل بر منابع خاورمیانه و اوراسیا ممکن میشد و از آن طریق، کنترل جهان برای دههها، در اختیار امریکا قرار میگرفت و اینطور، امریکا میتوانست تمام توان خود را صرف آسیای جنوب شرقی کند.
اینجا بود که پس از کنترل عراق، مرحله بعدی طرح کلید خورد، برنامه خروج امریکا از خاورمیانه و سپردن کنترل غرب آسیا به اسراییل. این طرح نیز در دولت اول ترامپ با «پیمان ابراهیم» کلید خورد، ولی یک مشکل وجود داشت، طرح کنترل خاورمیانه هنوز ناقص بود. ایده برژینسکی برای کنترل چین و روسیه، بدون دراختیار گرفتن ایران محقق نمیشد و تا وقتی ایران کنترل نشود، پیمان ابراهیم و خروج امریکا و سپردن اختیار غرب آسیا به اسراییل نیز تحقق پیدا نمیکند. برای همین لازم بود ایران را به هر شکل تسلیم کرد. این ضرورت، ابتدا در وعدههای انتخاباتی دور اول ترامپ برای خروج از برجام بیان شد، بعد هم با حذف تیلرسون و خروج قطعی امریکا از برجام و طرح ۱۲ مادهای پمپئو برای تسلیم بیقید و شرط ایران اعلام شد، طرحی که در صورت عدم قبول ایران، به تجاوز نظامی امریکا-اسراییل ختم میشد. این تصمیم اما با شکست ترامپ در انتخابات ۲۰۲۰ برای چهار سال متوقف ماند که البته ما هم از این توقف بهره لازم را نبردیم و گمان کردیم با شکست ترامپ، آن بخش از ساختار تصمیمگیری در نظام سرمایهداری که ترامپ را به قدرت رسانده بود، تضعیف شده. اما چنین نبود و وقتی ترامپ دوباره در سال ۲۰۲۴ به قدرت رسید، متوجه شدیم که موضوع جنگ قطعی است، چراکه دیگر برای امریکا فرصت چندانی جهت کنترل چین نمانده و باید ایران را در اختیار میگرفت. در این میان تمام تحرکات دیپلماتیک ما نیز به ثمر ننشست و جنگ آغاز شد. در این میان اما بخت بسیار با ما یار بوده که از زمان قطعی شدن حمله به ایران در میانه دهه ۹۰ قرن بیستم تا میانه این دهه که بالاخره تجاوز اتفاق افتاد، ما ۳۰ سال فرصت داشتیم که خود را آماده این تهاجم کنیم و حالا دیگر مثل ۳۰ سال پیش نیست که ایران هم ناتوان از دفاع سرزمینی در مقابل چنین طرحی باشد و هم روسیه و چین ندانند که سقوط ایران، سقوط آنها نیز است.
هر چند بسیاری مایل به پیوند میان ایران و شرق نیستند، ولی واقعیت روی زمین نشان میدهد که عاقلانهترین کار، استراتژی پیوند با کشورهایی است که متوجه شدهاند، حمایت از ایران، منافع خودشان را نیز از خطر حفظ میکند.