نورنیوز- گروه سیاسی: کمتر کسی در میان سینماگران امروز ایران به اندازه اصغر فرهادی، جهان سینمای غرب را از نزدیک دیده و شناخته است. فیلمهای او در جشنوارههای بزرگ اروپایی و آمریکایی نمایش داده شده، دو بار اسکار گرفته، با بازیگران شناختهشده سینمای جهان کار کرده و حتی چند سال برای ساخت فیلمی در آمریکا زندگی و تحقیق کرده است. او اگر بخواهد درباره مناسبات سینمای غرب حرف بزند، برخلاف بسیاری از ما، فقط تماشاگر این جهان نیست؛ بخش بزرگی از آن را خود از نزدیک تجربه کرده است.
فرهادی، که برای نمایش آخرین ساختهاش، داستانهای موازی،در جشنواره فیلم ریو در ایتالیا حضور دارد در گفتوگویی با مجله «ورایتی»، یکی از مشهورترین رسانههای سینمای آمریکا، حرفهایی زده که ارزش شنیدن دارد: «آمریکاییها به جهان از بالا به پایین نگاه میکنند» و درباره نقش نجاتدهندهای که هالیوود برای قهرمان آمریکایی در بسیاری از روایتهایش میسازد، میپرسد: «چه کسی از شما خواست بیایید و ما را نجات دهید؟»
ممکن است کسانی با همه داوریهای فرهادی موافق نباشند؛ حتی میتوان درباره تعمیمهایی که در این گفتوگو درباره «آمریکاییها» یا «هالیوود» به کار برده شده، بحث کرد. اما اهمیت سخنان او در جای دیگری است: کسی که سالها از درون مناسبات سینمای جهانی دیده شده، اکنون از درون همان مناسبات درباره قدرت روایت سخن میگوید.
این نکته برای ما در ایران اهمیت مضاعفی دارد. در فضای سیاسی و فرهنگی ایران، گاهی یک تصور سادهانگارانه رواج پیدا میکند: اگر هنرمندی از وضعیت سیاسی و اجتماعی ایران انتقاد کرد، پس حتماً نگاهش به غرب مثبت و حتی شیفتهوار است؛ و اگر روزی از سیاستها و روایتهای غربی انتقاد کرد، باید او را در دسته دیگری قرار داد. گویی هنرمند مستقل باید حتماً در یکی از دو اردوگاه تعریف شود.
اما فرهادی، دستکم در این گفتوگو، این دوگانه را به هم میریزد. او همان فیلمسازی است که بارها و صریحاً نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی ایران موضع انتقادی داشته است؛ اما این بار، در یک رسانه آمریکایی، از هالیوود و سازوکارهای بازنمایی جهان در آن انتقاد میکند. نه برای دفاع از یک روایت رسمی ایرانی، بلکه از جایگاه یک هنرمند که ظاهراً حاضر نیست استقلال فکری خود را به هیچ جغرافیای سیاسی اجاره دهد.
و شاید دقیقاً همین نقطه، مهمتر از خود انتقاد او از هالیوود باشد. فرهادی درباره «آرگو» میگوید آن را یک «کار هالیوودی» دیده و معتقد است چنین فیلمهایی جهان را از بالا به پایین نگاه میکنند. مسئله او البته صرفاً این نیست که تصویر ایران در یک فیلم درست یا غلط بوده است. پرسش عمیقتر این است که چه کسی حق دارد دیگری را تعریف کند؟ این پرسش، پرسش کوچکی نیست.
هالیوود فقط کارخانه ساخت فیلم نیست. بخشی از قدرت نرم آمریکاست؛ نظامی عظیم برای داستانگویی، تصویرسازی و ساختن قهرمان و ضدقهرمان. طبیعی است که در چنین نظامی، روایتهای خاصی از جهان برجسته شوند. اما همین نکته را میتوان درباره هر نظام رسانهای دیگری نیز گفت. قدرت، فقط با تانک و دلار و تحریم اعمال نمیشود؛ گاهی با دوربین و داستان و تصویری که میلیونها نفر میبینند، اعمال میشود. فرهادی درست در همین نقطه ایستاده است. او میگوید رسانهها نمیتوانند تصویر کاملی از زندگی مردم ارائه کنند و هشدار میدهد که تکرار مداوم یک روایت میتواند آن را به «دانش» تبدیل کند؛ دانشی که مخاطب دیگر درباره درستی آن سؤال نمیکند.
این حرف، اتفاقاً بیش از آنکه درباره آمریکا باشد، درباره همه ماست. ما در جهانی زندگی میکنیم که بخش بزرگی از شناخت ما از ملتها و جوامع دیگر از پشت صفحه نمایش شکل میگیرد. ایرانی ممکن است آمریکا را عمدتاً از فیلمهای هالیوودی بشناسد؛ آمریکایی ممکن است ایران را از اخبار و تصاویر رسانههای غربی بشناسد؛ و هر دو ممکن است بخش بزرگی از واقعیت را هرگز نبینند.
فرهادی وقتی از تجربه حضورش در زندانهای آمریکا و مواجهه با سیاهپوستان و مهاجران سخن میگوید، دقیقاً به همین شکاف اشاره دارد: «آمریکای واقعی» همیشه همان آمریکایی نیست که در رسانه دیده میشود. این البته به معنای نفی رسانه نیست؛ بلکه دعوت به احتیاط در برابر آن است. شاید مهمترین بخش سخنان فرهادی همین باشد: برای شناختن انسانها، باید از قابهای آماده عبور کرد. او میگوید «اگر مردم بتوانند به کشورهای دیگر سفر کنند و با یکدیگر دست بدهند، این بهترین راه شناختن یکدیگر است، نه صرفاً تماشای تصویری که رسانهها از آنها ساختهاند».
اینجاست که ارجاع او به عباس کیارستمی معنا پیدا میکند. فرهادی «همشهری» را سیاسیترین فیلم سینمای ایران میداند؛ مستندی که ظاهراً فقط درباره رانندگان تهران است، اما از خلال رابطه آنها با پلیس و نحوه حرف زدن و رفتارشان، لایههایی از جامعه و قدرت را آشکار میکند. این همان سیاستی است که در شعار نیست؛ در زندگی روزمره پنهان است.
و شاید سینمای فرهادی نیز در نهایت همین را دنبال میکند: اینکه انسان را پیش از آنکه نماینده یک کشور، ایدئولوژی یا اردوگاه سیاسی ببینیم، بهعنوان انسان ببینیم. ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به چنین نگاهی نیاز دارد؛ نگاهی که نه شیفته غرب باشد و نه اسیر نفرت از غرب، نه روایت رسمی را بیچونوچرا بپذیرد و نه روایت رسانههای جهانی را.
ما به یک «نگاه ایرانی» به جهان نیاز داریم؛ اما نگاه ایرانی به معنای نگاه بسته و خودبسنده نیست. یعنی توانایی دیدن جهان با چشم خود، شناختن قدرتهای جهانی، فهم سازوکار رسانهها، تشخیص تبلیغ از واقعیت و در عین حال پذیرفتن حقیقت حتی وقتی با پیشفرضهای ما سازگار نیست.
از این منظر، سخنان فرهادی را باید فراتر از یک موضعگیری درباره هالیوود دید. اهمیت آن در این است که یک هنرمند ایرانیِ شناختهشده در جهان، در برابر همان مخاطبی که میتوانست صرفاً تأییدش کند، ایستاده و از حقِ دیگری برای روایت کردن خودش دفاع کرده است. این استقلال رأی، در برابر هر قدرتی ارزشمند است. چرا که جامعهای که میخواهد در جهان امروز مستقل باشد، فقط به اقتصاد مستقل یا سیاست خارجی مستقل نیاز ندارد؛ به استقلال در دیدن جهان هم نیاز دارد. و شاید نخستین قدم این استقلال، همین پرسش ساده باشد: چه کسی دارد جهان را برای ما روایت میکند؟ و چرا باید روایت او را بیآنکه دوباره ببینیم و بیندیشیم، باور کنیم؟