نورنیوز- گروه سیاسی:ماههاست که رفتار آمریکا و اسرائیل در قبال ایران نشان میدهد اختلاف اصلی میان واشنگتن و تلآویو دیگر بر سر اصل فشار برای تغییر حاکمیت سیاسی در ایران نیست؛ اختلاف بیشتر بر سر چگونگی رسیدن به این هدف است. یک طرف بر ضربه نظامی و فرسایش توان دفاعی و راهبردی ایران تأکید دارد و طرف دیگر تلاش میکند با فشار اقتصادی، محاصره دریایی، قطع درآمدهای نفتی و بستن مسیرهای مالی، همان هدف را با هزینه نظامی کمتر دنبال کند.
این تغییر تاکتیک، بهویژه پس از ماهها جنگ، معنای مهمی دارد. آمریکا اکنون آشکارا از تشدید «جنگ اقتصادی» سخن میگوید و همزمان محاصره دریایی صادرات نفت ایران را به ابزار اصلی فشار تبدیل کرده است. حتی مقامهای آمریکایی از امکان تداوم محاصره برای مدت نامحدود سخن گفتهاند.
نشریه صهیونیستی هاآرتص امروز یادداشتی با عنوان «تغییر رژیم در ایران؟ چرا این بار ممکن است واقعاً کار کند» منتشر کرده که با توجه به تحولات اخیر باید آن را بیش از یک تحلیل مطبوعاتی دید. این رسانه اسرائیلی استدلال میکند که جمهوری اسلامی جنگ و تحریم را پشت سر گذاشته، اما اکنون با محاصره صادرات نفت مواجه است و این وضعیت میتواند این بار به یکی از پایههای اصلی قدرت حکومت ضربه بزند.
اهمیت یادداشت دقیقاً در همین «این بار» است؛ یعنی این تصور که فشارهای قبلی به نتیجه نرسیدهاند، اما ترکیب جدیدی از جنگ، تحریم، محاصره نفتی و فشار اقتصادی میتواند ایران را به نقطهای متفاوت برساند.
اما اینجا یک خطای محاسباتی اساسی وجود دارد که آمریکا و رژیم صهیونیستی از آن غافل هستند: ایران در این معادله صرفاً موضوع فشار نیست؛ یک بازیگر است.
مدل مورد نظر واشنگتن و تلآویو ظاهراً خطی است: فشار بیشتر، درآمد کمتر؛ درآمد کمتر، نارضایتی بیشتر؛ نارضایتی بیشتر، شکاف سیاسی؛ و در نهایت تغییر حاکمیت.
اما در دنیای واقعی، میان هر یک از این مراحل یک متغیر وجود دارد که نمیتوان آن را حذف کرد: ابتکارات ایران.
ایران طی سالهای گذشته بارها نشان داده است که درست در زمانی که طرف مقابل تصور میکند تهران به «نقطه پایان» رسیده، میتواند با ابتکار، غافلگیری و تغییر زمین بازی، معادله را دگرگون کند. تجربه ایران فقط تجربه «تحمل فشار» نیست؛ تجربه انتقال فشار نیز هست.
این مسئله در مورد محاصره دریایی اهمیت مضاعف دارد. حتی اگر فرض کنیم آمریکا بتواند صادرات نفت ایران از مسیر جنوب را بهشدت محدود کند، ایران کشوری نیست که تمام منافذ اقتصادی و ژئوپلیتیکی آن به خلیج فارس ختم شود. شرق و غرب و شمال ایران به شبکهای از همسایگان، بازارها و مسیرهای زمینی و تجاری متصل است.
البته این مسیرها نمیتوانند بهسادگی جایگزین ظرفیت عظیم حملونقل دریایی شوند، اما یک واقعیت مهم را یادآوری میکنند: بستن یک گلوگاه با محاصره کامل یک کشور یکی نیست.
اما حتی این هم مهمترین مسئله نیست.
مسئله اصلی زمانی آغاز میشود که فشار از سطح «هزینه اقتصادی» عبور کند و از نگاه ایران به تهدید علیه بقا و موجودیت تبدیل شود. در چنین نقطهای به طور قطع، تهران در چارچوب قواعدی بازی که آمریکا فکر می کند که طراحی کرده، بازی نخواهد کرد..
اگر آمریکا محاصره را برای انتقال فشار به ایران طراحی کند، ایران نیز با ابتکارات خود،هزینه محاصره را به طرف مقابل منتقل خواهد کرد؛ از بازار انرژی و امنیت کشتیرانی گرفته تا منافع آمریکا و متحدانش در منطقه و حتی اثر گذاری بر وضعیت سیاسی و اقتصادی در محیط داخلی آمریکا. در این وضعیت، محاصرهای که قرار بود «جایگزین جنگ» باشد، میتواند خود به مولد یک چرخه جدید از درگیری تبدیل شود.
اظهارات اخیر اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت خارجه، از این منظر قابل توجه است. او در پاسخ به پرسشی درباره تغییر الگوی رفتاری ایران، از ترکیب «شطرنج» و «پوکر» سخن گفت و تأکید کرد ایرانیها هم شطرنجبازان حرفهای و هم پوکربازهای خوبی هستند.
این تعبیر را میتوان فراتر از یک استعاره رسانهای خواند. شطرنج، بازی محاسبه، صبر و طراحی چند حرکت جلوتر است؛ پوکر، بازی ابهام، اطلاعات ناقص و وادار کردن حریف به تصمیمگیری بدون اطلاع از تمام ظرفیتهای طرف مقابل.
ترکیب این دو یعنی ایران الزاماً قرار نیست فقط فشار را تحمل کند؛ دقیقا در لحظهای که طرف مقابل تصور میکند بازی را برده، قواعد بازی را تغییر خواهد داد.
همینجاست که ضعف اصلی فرضیه هاآرتص آشکار میشود. این تحلیل، ایران را در موضع «تحمل فشار» میبیند، نه بازیگری که میتواند با انتقال هزینه محاصره به آمریکا و متحدانش، خود معادله فشار را از نظر محتوا و شکل تغییر دهد.
آمریکا ممکن است بتواند جنگ را آغاز کند؛ حتی ممکن است شکل آغاز آن را از حمله نظامی به محاصره اقتصادی تغییر دهد. اما این به معنای آن نیست که میتواند واکنش ایران را نیز مدیریت کند.
آغازگر بودن با پایاندهنده بودن تفاوت دارد.
واشنگتن میتواند زمان و ابزار فشار را انتخاب کند، اما نمیتواند تضمین کند ایران در چه نقطهای، با چه ابزاری و در کدام زمین پاسخ خواهد داد. در واقع، انتقال جنگ از میدان نظامی به میدان اقتصادی الزاماً به معنای کنترل بیشتر جنگ نیست؛ ممکن است فقط شکل عدمقطعیت و هزینههای آن را تغییر دهد.
این همان جایی است که محاسبه آمریکا و اسرائیل میتواند با یک پارادوکس روبهرو شود: هرچه فشار خفهکنندهتر شود، احتمال اینکه ایران آن را تهدیدی علیه بقا تلقی کند افزایش مییابد؛ و هرچه تهدید وجودیتر شود، انگیزه برای تغییر قواعد بازی نیز بیشتر میشود.
بنابراین مسئله اصلی دیگر صرفاً این نیست که محاصره میتواند ایران را تحت فشار قرار دهد یا نه. روشن است که محاصره هزینه ایجاد میکند. مسئله مهمتر این است که فشار لزوماً در همان نقطهای که وارد میشود، باقی نمیماند.
اگر آمریکا و اسرائیل تصور کنند با تبدیل جنگ نظامی به محاصره اقتصادی میتوانند هزینههای خود را کاهش دهند، ممکن است با یک خطای محاسباتی بزرگ مواجه شوند. محاصره میتواند بهجای آنکه جنگ را محدود کند، دامنه منازعه را به حوزههایی منتقل کند که کنترل آنها برای واشنگتن بسیار دشوارتر است؛ از امنیت انرژی و کشتیرانی گرفته تا منافع آمریکا و متحدانش در منطقه و حتی ایجاد هزینه های سیاسی و اقتصادی در محیط داخلی آمریکا.
از این منظر، ضعف اصلی فرضیه هاآرتص فقط در برآورد میزان تابآوری ایران نیست؛ بلکه در این تصور است که ایران در برابر فشار، فقط یک متغیر منفعل است. ایران میتواند تحت فشار قرار بگیرد، هزینه بدهد و آسیب ببیند؛ اما همزمان میتواند تصمیم بگیرد چگونه، کجا و به چه میزانی بخشی از این هزینه را به طرف مقابل بازگرداند.
واشنگتن و تلآویو ممکن است ماهها برای رساندن ایران به «نقطه پایان» برنامهریزی کرده باشند؛ اما در سیاست قدرت، نقطه پایان یک طرف الزاماً نقطه پایان بازی نیست. گاهی درست در لحظهای که یک طرف تصور میکند حریف دیگر حرکتی ندارد، بازی از نو تعریف میشود.
این همان تفاوت میان تحمیل فشار و کنترل نتیجه است؛ و به نظر میرسد بزرگترین خلأ محاسباتی راهبرد «تغییر رژیم» در ایران، همین فاصله باشد.
نورنیوز