نورنیوز-گروه سیاسی:تحولات اخیر در پرونده ایران و آمریکا و مواضع جدید تهران درباره تنگه هرمز، نشان میدهد مسئله دیگر صرفاً بر سر نحوه عبور کشتیها یا سازوکار بازگشایی تنگه نیست. اظهارات اخیر دبیر جدید شورای عالی امنیت ملی، بهویژه در نخستین روز آغاز مسئولیت او و همزمان با دیدار با سفیر چین، نشان میدهد هرمز در حال تبدیل شدن به یکی از محورهای اصلی معادله سیاسی پایان جنگ است.
در این چارچوب، اعلام موضع معنادار دکتر محسن رضایی را باید فراتر از یک بیانیه رسانهای درباره تنگه هرمز خواند؛ موضعی که دامنه شروط ایران برای بازگشایی تنگه را به پایان جنگ، رفع محاصره، آزادسازی داراییهای مسدودشده و پایان درگیری در سایر جبهههای منطقه پیوند میزند:
«پیام ایران واضح است: تنگه هرمز تا زمانی که ایالات متحده به جنگ و محاصره پایان ندهد، داراییهای مسدود شده ایران را آزاد نکند و جنگ در سراسر منطقه از جمله در لبنان و غزه پایان نیابد، بازگشایی نخواهد شد. تا زمانی که همه شرایط برآورده نشود، تنگه هرمز بسته خواهد ماند.»
اهمیت این موضع در تغییر سطح مسئله است. هرمز دیگر صرفاً موضوعی درباره نحوه عبور کشتیها یا رفع محاصره دریایی نیست، بلکه به بخشی از معادله بزرگتر پایان جنگ و تعیین شرایط پس از آن تبدیل شده است.
تا پیش از این، بخش مهمی از مذاکرات درباره هرمز حول یک سؤال فنی و عملیاتی متمرکز بود: کشتیها با چه سازوکاری و تحت چه شرایطی اجازه عبور خواهند داشت؟ تفاهمهای شکلگرفته در مذاکرات ایران و عمان نیز عمدتاً در همین چارچوب قابل فهم بود. اما موضع جدید دبیر شورای عالی امنیت ملی نشان میدهد از نگاه تهران، توافق فنی درباره مسیرهای عبور و نحوه مدیریت تردد، الزاماً به معنای بازگشایی تنگه نیست. میان «تفاهم درباره مدل مدیریت هرمز» و «تصمیم سیاسی برای بازگشایی آن» فاصلهای وجود دارد که باید با تغییرات واقعی در رفتار آمریکا پر شود.
این تغییر، یک پیام روشن برای واشنگتن دارد: هرمز قرار نیست در برابر یک امتیاز محدود و مقطعی باز شود. اگر پایان جنگ، رفع محاصره، آزادسازی داراییهای ایران و توقف درگیری در سایر جبهههای منطقه بخشی از شروط تهران باشد، آنگاه هرمز از یک موضوع منفرد در مذاکرات به بخشی از بسته بزرگتر حلوفصل بحران تبدیل میشود. به بیان دیگر، ایران تلاش میکند معادله را از «هرمز در برابر رفع محاصره» به «تغییر رفتار آمریکا در برابر تغییر وضعیت هرمز» منتقل کند.
در این چارچوب، دیدار دبیر جدید شورای عالی امنیت ملی با سفیر چین در نخستین روز کاری خود نیز واجد اهمیت است. تکرار همین مواضع در این دیدار میتواند نشان دهد که چارچوب اعلامشده درباره پایان جنگ و آزادسازی داراییهای ایران، صرفاً یک پیام رسانهای نیست، بلکه بخشی از رویکرد دستگاه تصمیمگیری امنیت ملی در مواجهه با تحولات جاری است. چین نیز به دلیل جایگاه خود در نظام بینالملل، روابط راهبردی با ایران و ظرفیت اثرگذاری بر معادلات اقتصادی و انرژی، یکی از بازیگران مهمی است که در صورت تداوم بحران میتواند در محاسبات دو طرف نقش داشته باشد.
اهمیت این رویکرد زمانی بیشتر آشکار میشود که «اهرم زمان» را نیز وارد معادله کنیم. در هفتههای اخیر این فرض در برخی تحلیلها مطرح شده که تهران الزاماً برای دستیابی سریع به توافق عجله ندارد و میتواند از طولانی شدن مذاکرات برای افزایش هزینههای سیاسی و اقتصادی بحران برای آمریکا استفاده کند. برخی تحلیلها، این رویکرد را به انتظار ایران برای نتیجه انتخابات میاندورهای آمریکا تقلیل دادهاند؛ حال آنکه اهرم زمان، در این چارچوب مفهومی گستردهتر است: افزایش تدریجی هزینه ادامه بحران برای واشنگتن و ارتقای ارزش امتیازاتی که آمریکا برای تغییر وضعیت موجود باید بپردازد. انتخابات میاندورهای نیز یکی از نقاط مهم این محاسبه است، نه تمام آن.
در واقع، هرمز و زمان در یکدیگر معنا پیدا میکنند. اهمیت راهبردی هرمز در امنیت انرژی و تجارت جهانی، امکان ایجاد فشار مستمر بر محاسبات اقتصادی و سیاسی طرف مقابل را فراهم میکند و استمرار بحران، این فشار را در طول زمان انباشته میسازد. از این منظر، پیوند دادن بازگشایی تنگه به مجموعهای از شروط، تلاش برای تبدیل هرمز از یک اهرم مقطعی به ابزاری برای شکل دادن به چارچوب توافق نهایی است.
اما در کنار همه این محاسبات، یک متغیر را نمیتوان از معادله حذف کرد: احتمال استفاده مجدد آمریکا از ابزار نظامی برای افزایش فشار بر ایران. در شرایط فعلی، واشنگتن ممکن است در صورت احساس نیاز به تقویت اهرم مذاکره، به اقدامات نظامی محدود و کمشدت روی بیاورد؛ اقداماتی که هدف آنها الزاماً آغاز یک جنگ گسترده نیست، بلکه میتواند ارسال پیام بازدارنده، افزایش هزینه برای تهران و تلاش برای تغییر محاسبات ایران در میز مذاکره باشد. بنابراین، احتمال وقوع یک مرحله محدود از درگیری را نمیتوان از روند مذاکرات جدا کرد.
با این حال، سناریوی جنگ پرشدت و گسترده در کوتاهمدت احتمال بسیار پایینتری دارد. مهمترین عامل، تردید جدی درباره امکان کنترل تبعات چنین اقدامی است. ایران در صورت حمله، ظرفیت پاسخدهی جدی و حتی غیرقابل پیشبینی دارد و همین مسئله میتواند محاسبات آمریکا را با ریسک قابل توجهی مواجه کند. از سوی دیگر، فقدان یک طرح عملیاتی مشخص و مؤثر برای دستیابی به اهداف حداکثری از طریق جنگ، محدودیت مهم دیگری در مسیر تصمیمگیری واشنگتن است.
عامل سوم، محدودیت ذخایر مهمات و ظرفیت تداوم عملیات نظامی است؛ موضوعی که حتی از سوی مقامات عالی آمریکا نیز مورد اذعان قرار گرفته و نشان میدهد توان نظامی آمریکا، هرچند بسیار گسترده است، لزوماً به معنای برخورداری از ظرفیت نامحدود برای یک جنگ طولانی و پرشدت نیست. در چنین شرایطی، ورود به جنگی که دامنه، مدت و هزینه آن از کنترل واشنگتن خارج شود، میتواند برای دولت آمریکا هزینههای راهبردی قابل توجهی ایجاد کند.
در کنار این عوامل، پیوند خوردن جنگ با انتخابات میاندورهای آمریکا نیز یک محدودیت سیاسی مهم ایجاد میکند. تشدید جنگ، بهویژه در صورت افزایش قیمت انرژی، گسترش دامنه درگیری یا افزایش تلفات آمریکایی، میتواند مستقیماً بر فضای سیاسی داخلی آمریکا و رقابتهای انتخاباتی اثر بگذارد. از این منظر، برای دولت ترامپ میان استفاده از فشار نظامی محدود به عنوان ابزار چانهزنی و ورود به جنگی پرشدت که پیامدهای سیاسی آن قابل کنترل نباشد، تفاوت اساسی وجود دارد.
برآیند این عوامل نشان میدهد که در کوتاهمدت، سناریوی محتملتر استفاده محدود و کنترلشده از ابزار نظامی برای افزایش فشار بر ایران است، نه آغاز یک جنگ تمامعیار. البته این برآورد به معنای حذف سناریوی جنگ پرشدت نیست؛ بلکه احتمال آن در شرایط فعلی پایینتر ارزیابی میشود و بیش از هر چیز به نحوه پاسخ ایران، میزان موفقیت اقدامات محدود آمریکا، تحولات مذاکرات و محاسبات سیاسی واشنگتن بستگی خواهد داشت.
در چنین شرایطی، نقش عمان، قطر و پاکستان نیز باید متفاوت از نقش قدرتهای بزرگ دیده شود. این کشورها میتوانند کانال ارتباطی و تسهیلکننده مذاکرات باشند، اما تضمین یک توافق پایدار میان تهران و واشنگتن مسئله دیگری است. در مقابل، چین و روسیه میتوانند در صورت شکلگیری یک توافق جامعتر، ظرفیت بیشتری برای ایفای نقش سیاسی، اقتصادی یا تضمینکننده داشته باشند؛ هرچند هیچکدام بهتنهایی قادر به حل اختلافات بنیادی ایران و آمریکا نیستند. اروپا نیز با توجه به فعال شدن مکانیسم اسنپبک، از منظر تهران با کسری جدی در اعتماد سیاسی مواجه است.
بنابراین، آنچه امروز در عمان جریان دارد را نباید صرفاً مذاکراتی برای باز کردن یک تنگه تلقی کرد. مسئله واقعیتر، مذاکره بر سر شرایطی است که میتواند به پایان وضعیت جنگی منجر شود. تفاهم فنی درباره نحوه مدیریت هرمز ممکن است حاصل شده باشد، اما تصمیم نهایی درباره بازگشایی، به سطحی بالاتر از مسائل فنی منتقل شده است.
موضع جدید دبیر شورای عالی امنیت ملی را میتوان نشانهای از تثبیت یک چارچوب جدید در محاسبات تهران دانست: ایران حاضر است درباره سازوکار آینده هرمز گفتوگو کند، اما بازگشایی تنگه را از پرونده گستردهتر پایان جنگ جدا نمیکند. این رویکرد، معادله را به شکل محسوسی تغییر میدهد. هرمز دیگر صرفاً نقطهای برای اعمال فشار در زمان جنگ نیست؛ میتواند به اهرمی برای شکل دادن به شرایط پایان جنگ تبدیل شود.
اکنون سؤال اصلی این نیست که چه زمانی هرمز باز خواهد شد. سؤال راهبردی این است که واشنگتن برای بازگشت هرمز به وضعیت عادی، حاضر است چه هزینهای بپردازد و آیا فشارهای سیاسی، اقتصادی و راهبردی ناشی از تداوم بحران میتواند محاسبات آمریکا را در مسیر پذیرش شروط تهران تغییر دهد؟ در کنار آن، پرسش مهم دیگر این است که آیا دو طرف میتوانند پیش از عبور از آستانههای جدید درگیری، از ظرفیت دیپلماسی و میانجیگری برای مهار بحران استفاده کنند؟ پاسخ به این دو پرسش، بیش از هر عامل دیگری، مسیر مذاکرات عمان و آینده تقابل ایران و آمریکا را تعیین خواهد کرد.
نورنیوز