نورنیوز-گروه فرهنگی: یکی از معاونین شهید شمخانی که سالهای طولانی با او همکار بوده است در یادداشتی نوشت: حدود یک یا دو سال پیش، یکی دو روز مانده به تاسوعا، به مناسبت کاری به دفتر آقای شمخانی رفته بودم. وقتی وارد شدم، ایشان روی مبل مقابل میزشان نشسته بود و با دقتی عجیب به صفحه گوشی موبایلش خیره شده بود. حالتی داشت که تا آن روز از ایشان ندیده بودم.
من را صدا زد و گفت: «بیا یک دقیقه اینجا.» رفتم کنارش نشستم. ویدیویی را پلی کرد؛ قطعهای از سمفونی «عصر عاشورا» اثر لوریس چکناواریان. تا موسیقی شروع شد، ناگهان آقای شمخانی با صدایی بلند و بیپرده شروع به گریه کرد.
اشک از چشمانش جاری شد. کاملاً رها شده بود. این برای من خیلی عجیب بود؛ چون هرکس که ایشان را از نزدیک بشناسد، میداند که اصلاً اهل بروز احساسات نبود. آدمی درونگرا، کمحرف و بسیار مقید به کنترل احساساتش، بهویژه در موضوعات مذهبی و عاطفی. سالها با ایشان در شرایط مختلف در ارتباط بودم، اما هرگز چنین صحنهای ندیده بودم.
وقتی قطعه تمام شد، ایشان با چشمانی خیس رو به من کرد و گفت: «خیلی عجیبه، فلانی. خیلی عجیبه.» پرسیدم یعنی چه؟ گفت: «ببین، فردی که موحد است اما مسلمان نیست، یک فردِ اقلیتِ مذهبی. مگر ممکن است چنین اثری خلق کند، مگر اینکه به او عنایتی شده باشد؟ نمیشود این را فقط یک کار هنری دید. حتماً لطفی بر او سایه انداخته که توانسته عاشورا و آن فضا، آن شور، آن رجزخوانی و آن میدانِ خون و شمشیر را با زبان موسیقی طوری به تصویر بکشد که آدم وقتی میشنود، احساس کند خودش در آن صحرا ایستاده. نگاهش کن که چطور رهبری میکند، بدنش تکان میخورد، دستانش بالا و پایین میرود؛ انگار خودش شمشیر میزند. این فقط تکنیک نیست، این عنایت است. ای کاش خدا و ائمه اطهار به ما هم چنین عنایتی کنند که ما هم در چنین فضایی قرار بگیریم.»
این جملههای ایشان و آن گریۀ بیاختیار، چنان در عمق جانم نشست که هر وقت این قطعه را میشنوم، اول تحتتأثیر خود موسیقی قرار میگیرم، ولی بیشتر از آن، یاد آن صحنه و آن حالت شهید شمخانی میافتم و واقعاً منقلب میشوم.