نورنیوز- گروه سیاسی: از مدتها پیش، برخی تحلیلگران امنیتی این احتمال را مطرح میکردند که آرامش نسبی حاکم بر منطقه بلافاصله پس از امضای تفاهمنامه، بیش از آنکه نشانه تغییر راهبرد جنگی واشنگتن باشد، یک وقفه تاکتیکی است؛ وقفهای که شاید با پایان رقابتهای بزرگ جام جهانی فوتبال و کاهش ملاحظات سیاسی و رسانهای، جای خود را به دور تازهای از رویارویی با ایران خواهد داد. از نگاه این تحلیلگران، جنگ کمشدت و سلسله اقدامات نظامی و امنیتی آمریکا در روزهای اخیر میتواند پیشدرآمد سناریویی گستردهتر باشد؛ سناریویی که اکنون، با افزایش شتاب و سطح بحران، بیش از هر زمان دیگری در محافل راهبردی درباره آن سخن گفته میشود.
صرفنظر از اینکه این ارزیابی تا چه اندازه به واقعیت نزدیک باشد، یک حقیقت را نمیتوان نادیده گرفت؛ آتشبسی که قرار بود آغازگر دورهای از کاهش تنش باشد، عمر چندانی نداشت و تفاهمی که با دشواری فراوان شکل گرفته بود، خیلی زود زیر فشار بیاعتمادی، محاسبات امنیتی و اقدامات تحریککننده امریکا از هم گسست. امروز نه تنها از صلح خبری نیست، بلکه حتی پایداری آتشبس نیز در هالهای از ابهام قرار گرفته و منطقه بار دیگر در مسیر «تصاعد بحران» حرکت میکند.
پرسش اساسی این است که چرا چنین شد؟ چرا توافقی که میتوانست نقطه آغاز مدیریت تنش و اختلافات باشد، به سرعت تضعیف و بلکه به قول ترامپ بی معنی شد؟ پاسخ سطحی به این سئوال این است که به نقض چند بند توافق یا مجموعهای از حوادث میدانی ارجاع دهیم اما پاسخ مبناییتر را باید در جایی دیگر جستوجو کرد. ریشه اصلی بحران، عمیقتر از آن است. مسئله، درک و برداشت ناموجه واشنگتن از جایگاه ایران در نظم امنیتی منطقه و جهان امروز است.
در چهار دهه گذشته، بخش مهمی از سیاست آمریکا بر این فرض استوار بوده که میتوان با ترکیبی از فشار اقتصادی، انزوای سیاسی، تهدید نظامی و ائتلافسازی منطقهای، رفتار ایران را به گونهای تغییر داد که در نهایت نقش آن در معادلات راهبردی غرب آسیا به حداقل برسد. ابزارها در طول زمان تغییر کردهاند؛ از تحریمهای فراگیر و سیاست «فشار حداکثری» گرفته تا بازدارندگی نظامی، جنگ سایبری، عملیات اطلاعاتی و تلاش برای ایجاد ائتلافهای امنیتی جدید. اما در پس همه این سیاستها، یک پیشفرض مشترک وجود داشته است: اینکه ایران در نهایت قابل مهار، قابل فرسایش و حتی قابل حذف از معادلات منطقهای است یا باید چنین باشد.
تحولات سالهای اخیر، بهویژه رویاروییهای مستقیم، این پیشفرض را با چالش جدی مواجه کرده است. اکنون حتی بسیاری از ناظران غربی نیز اذعان میکنند که ایران هم توانسته ظرفیتهای بازدارندگی خود را متنوع و متحول کند، هم قدرت پاسخگوییاش را حفظ و بلکه تقویت کند، و هم در شرایط فشار حداکثری از سطح قابل توجهی از تابآوری برخوردار باشد. با اتکای به این واقعیتها بوده که هر اقدام نظامی علیه ایران، برخلاف بسیاری از برآوردهای اولیه، بدون پاسخ باقی نمانده و هزینههای قابل توجهی برای طرف مقابل ایجاد کرده است.
این، یک واقعیت راهبردی است. آتشبس زمانی دوام پیدا میکند که طرفین، قدرت، استقلال و اراده یکدیگر را به رسمیت بشناسند. صلح نیز زمانی پایدار میشود که هر دو طرف بپذیرند حذف یا نادیده گرفتن دیگری نه ممکن است و نه کمهزینه. به همین دلیل، مشکل اصلی امروز نه کمبود کانالهای مذاکره است و نه فقدان میانجیها. مسئله این است که هنوز در بخشی از ساختار تصمیمگیری آمریکا، ایران به عنوان یک بازیگر مستقل، ماندگار و اثرگذار تعریف و تصدیق نشده است. نگاه از موضع برتر، همچنان بر بخشی از محاسبات واشنگتن سایه انداخته است؛ نگاهی که تصور میکند میتوان با افزایش فشار، امتیازات بیشتری گرفت یا در نهایت ایران را وادار به عقبنشینی راهبردی کرد.
تجربه اما خلاف این را نشان داده است. ایران ممکن است در مقاطع مختلف، درباره شیوه مدیریت اختلافات یا حتی چارچوبهای توافق گفتوگو کند، اما در موضوع استقلال راهبردی و حقوق ملی و نقش منطقهای خود، حاضر به پذیرش نسخهای که از بیرون برای آن نوشته شود نیست. همین واقعیت سبب شده است که هر توافقی که بر پایه تغییر موازنه قدرت، نه پذیرش آن، طراحی شود، در نخستین آزمون امنیتی فروبپاشد. از این منظر، تفاهمی که اخیراً تضعیف شده و کمابیش بلااثر شده، بیش از آنکه قربانی یک حادثه خاص باشد، قربانی یک خطای محاسباتی بود؛ خطایی که تصور میکرد میتوان بدون پذیرش جایگاه واقعی ایران، تنها با ابزار فشار، توافقی پایدار ساخت.
تاریخ روابط بینالملل نشان میدهد که بسیاری از دشمنیهای طولانی، زمانی مهار شدند که طرفین، پیش از اعتماد، واقعیت قدرت یکدیگر را پذیرفتند. صلح پایدار، محصول خوشبینی نیست؛ محصول واقعبینی است. نخست باید این حقیقت پذیرفته شود که طرف مقابل وجود دارد، توان اثرگذاری دارد و حذفشدنی نیست؛ سپس میتوان درباره قواعد همزیستی مذاکره کرد. اگر این تحول در «نرمافزار تصمیمگیری» واشنگتن رخ ندهد، هر آتشبسی صرفاً فرصتی برای تجدید قوا خواهد بود و هر توافقی، وقفهای کوتاه میان دو بحران. در چنین شرایطی، حتی اگر جنگی هم در کار نباشد، منطقه در وضعیت «نه جنگ، نه صلح» باقی خواهد ماند؛ وضعیتی که بیش از همه، امنیت و توسعه همه بازیگران را فرسوده میکند.
به این ترتیب، مسئله اصلی امروز نه متن یک توافق جدید است و نه تعداد نشستهای دیپلماتیک. گره اصلی در جایی دیگر قرار دارد: آیا ایالات متحده آماده است واقعیتی به نام ایرانِ مستقل، مقتدر و اثرگذار را در معادلات امنیتی منطقه و جهان به رسمیت بشناسد یا نه؟ تا زمانی که پاسخ این پرسش منفی باشد، نه صلح پایدار شکل خواهد گرفت، نه آتشبس دوام خواهد آورد و نه چرخه تصاعد بحران متوقف خواهد شد. نخستین گام برای پایان دادن به این چرخه، نه تغییر نقشه منطقه، بلکه تغییر نگاه به واقعیتهای منطقه است؛ واقعیتی که نام آن ایران است.