نورنیوز-گروه سیاسی: هرچه هست این درگیری همچنان در منطقه خاکستری است. در این وضعیت، بازیگران از ابزارهای ترکیبی نظامی، اطلاعاتی، دیپلماتیک و اقتصادی برای پیشبرد اهداف خود با رعایت فاصله از آستانه جنگ تمام عیار استفاده میکنند. ویژگیهای کلیدی این درگیریها، نخست؛ ابهام راهبردی است که در آن هیچ یک از طرفین به وضوح وضعیت جنگی یا آتشبس را نمیپذیرند. دوم؛ تشدید پلکانی است به طوری که درگیریها را به صورت گام به گام و با هدف آزمایش خطوط قرمز طرف مقابل پیش میبرند و هر گام، کوچکتر از آن است که جنگ تمام عیار را کلید بزند اما بزرگتر از آن است که بی پاسخ بماند. سوم؛ چانهزنی همراه با درگیری نظامی است که در آن حملات نظامی به عنوان ابزاری برای مذاکرات استفاده میشوند و هر طرف سعی میکند با نشان دادن اراده برای آستانه تحمل بیشتر، طرف مقابل را به امتیازدهی مجبور کند. مهمترین چالش درگیری در منطقه خاکستری ریسک خطای محاسباتی است که در این وضعیت، خطر تفسیر یک اقدام به عنوان نقض خط قرمز و زمینهساز جنگ شود. در درگیریهای اخیر میان آمریکا و ایران ریسکهایی وجود دارد که میتواند جنگ را گسترش دهد.
اول؛ گسترش میدان نبرد به کل منطقه غرب آسیاست. آمریکا با حضور عملیاتی در پایگاههای متعدد خود در کشورهای منطقه به بیشینهسازی چابکی عملیاتی خود میپردازد و ایران نیز با توانمندی موشکی و پهپادی و فراتر از آن همانطور که سوزان ملونی از مؤسسه بروکینگز از آن به عنوان فعالسازی شبکه متحدان خود در عراق، سوریه و یمن بیان میکند، دست عملیاتی خود را در کل منطقه باز گذاشته است. این گسترش میدان نبرد که دقیقاً همان چیزی است که رابرت پیپ استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو آن را تله تشدید تنش در این رویارویی نامیده است، به این معناست که هر اقدامی برای تشدید، به جای محدود کردن دامنه جنگ، آن را گستردهتر و پیچیدهتر میکند و در این تله هر حرکت جدید موقعیت را برای هر دو طرف دشوارتر میسازد و خروج از آن را به یک معضل لاینحل تبدیل میکند.
دوم؛ خطاهای شناختی است. باور مقامات آمریکا به ضعف ایران و فروپاشی قریبالوقوع آن به عنوان یک پیشفرض غلط، تمام محاسبات راهبردی را تحت تأثیر قرار داده است. این امر از یک طرف سوگیری ذهنی ترامپ و حلقه نزدیکانش است که از میان انبوه دادههای موجود، تنها آن دسته از گزارشها را میبینند که نارضایتی عمومی و ضعف اقتصادی ایران را تأیید میکند و گزارشهایی که بر تابآوری و مقاومت ایران تأکید دارند، به عنوان دادههای ساختگی در دستگاه اطلاعاتی کنار گذاشته می شوند. نمونه بارز این خطا، ادعای اخیر ترامپ برای فروپاشی اقتصادی ایران بر مبنای تورم ۳۵۰ درصدی ایران بود، در حالی که تورم نقطه به نقطه در خرداد ۱۴۰۵ حدود ۸۳ درصد بوده و آخرین تورم تک رقمی ایران در سال ۱۳۹۶ حدود 8 درصد بوده است. از سوی دیگر، تفکر بدترین حالت نیز باعث شد ترامپ، ایران در آستانه دستیابی به بمب اتم را به عنوان یک واقعیت قطعی بپذیرد، در حالی که آژانس بینالمللی انرژی اتمی و گزارشهای اطلاعاتی بارها این گزاره را رد کرده بود. مورد دیگر نیز تداوم توهم پروژه ونزوئلا برای ایران است. در حالی که ایران با برخورداری از فرهنگ راهبردی مقاومت، جغرافیای خاص و شبکه متحدان گسترده، تجربه زیسته در فشار حداکثری، پرونده خاص خود را دارد. ژنرال دیوید پترائوس فرمانده سابق سنتکام در گفتوگو با وال استریت ژورنال، این خطا را با یک تشبیه تاریخی نادرست توصیف و بیان می کند که آمریکا در حال تکرار ویتنام است. از نظر وی، پیروزیهای تاکتیکی در آسمان اما شکست استراتژیک در زمین منجر به کشیده شدن جنگ به کل منطقه و اقتصاد جهانی شده است. مالکوم نانس، کارشناس سابق اطلاعاتی نیروی دریایی آمریکا، این وضعیت را چرخه حماقت مینامد. چرخهای که در آن آمریکا کاری را انجام داده که جواب نمیدهد، اما چون انجامش داده، مجبور به انجام دوباره است تا ثابت کند اشتباه نکرده است. در این چرخه، هر تشدید جدید، هزینهها را افزایش داده و خروج را دشوارتر میکند و در نتیجه، منطقه خاکستری به جای آنکه فضایی برای چانهزنی هوشمندانه باشد، به میدانی برای تداوم اشتباهات راهبردی تبدیل میشود که امکان خارج شدن از کنترل و تبدیل به جنگ ویرانگر زیاد است.
سوم؛ چالش بعد زمان است. رویارویی در منطقه خاکستری نیاز به یک وضعیت موقت دارد و اگر تبدیل به یک چرخه بلندمدت شود، امکان درگیری گسترده و فرسایشی را فراهم میکند. ولی نصر در این زمینه بیان میدارد که ایران روی ساعت سیاسی منطقه شرطبندی کرده و میداند آمریکا هرچند از نظر نظامی برتر است، اما از نظر تحمل هزینه و افکار عمومی آسیبپذیر است. در مقابل، ایران با صبر راهبردی خود، به دنبال فرسایش اراده آمریکا و تغییر معادلات منطقهای به نفع خود است. اما این امر خطرات خاص خود را دارد که به سرعت از کنترل خارج شود، زیرا هرچه منطقه خاکستری طولانیتر شود، فشار بر تصمیم گیرندگان برای اقدام قاطع بیشتر میشود و احتمال محاسبه اشتباه به طور تصاعدی افزایش مییابد.
چهارم؛ نبود اجماع جهانی نیز یکی از پیچیدگیهای اساسی منطقه خاکستری کنونی است که هرگونه امید به راه حل جامع را تضعیف کرده است. جامعه بینالمللی که در گذشته توانسته بود در بحرانهای مشابه نقش میانجی یا ضمانت اجرایی ایفا کند، این بار به دلیل اختلافات عمیق میان قدرتهای بزرگ، از ارائه یک راه حل جامع ناتوان مانده است. از یک سو، روسیه و چین که روابط خوبی با ایران دارند، هرگونه اقدام نظامی علیه تهران را محکوم کرده و بر راه حل دیپلماتیک تأکید میورزند و از سوی دیگر، کشورهای اروپایی که در ابتدا تلاش کردند میانجیگری کنند، به دلیل فشار آمریکا و نگرانی از گسترش جنگ، موضعی دوگانه و سردرگم اتخاذ کردند. این نبود اجماع که ریشه در منافع متضاد قدرتهای جهانی دارد، هرگونه امید به یک راه حل جامع و مورد توافق همه بازیگران را تضعیف کرده است. در چنین شرایطی، قدرتهای بزرگ و شورای امنیت، توانایی صدور و تضمین قطعنامهای الزامآور ندارد. این خلأ نهادی که در ادبیات راهبردی به عنوان شکاف نظم بینالمللی شناخته میشود، این وضعیت را به فضایی ناپایدار تبدیل میکند.
پنجم؛ اختلافات بر سر استراتژی خروج از رویارویی در منطقه خاکستری، وضعیت را شکننده میکند. در آمریکا، شکاف میان جریانات داخلی کاخ سفید، پنتاگون و کنگره بر سر استراتژی خروج از طریق دیپلماسی یا جنگ تمام کننده وجود دارد. در چنین فضایی ضریب تصمیمات واکنشی به جای اقدام راهبردی بلندمدت زیاد میشود. در ایران نیز بر سر میزان انعطافپذیری در مذاکرات و پاسخ به حملات اختلاف نظر وجود دارد به طوری که برخی بر مقاومت حداکثری و حفظ اهرمهای راهبردی اصرار دارند و برخی دیگر بر لزوم یافتن راهی برای خروج از بنبست تأکید میکنند. این وضعیت در رویارویی در منطقه خاکستری به معنای از دست رفتن زمان مناسب برای تصمیمگیری است که گویی طرفین منتظر فرصت مناسب برای تغییر معادلات هستند، اما این انتظار، خود یکی از موانع اصلی تصمیمگیری است. نتیجه این اختلافات، فرسایشی شدن فرآیند تصمیمسازی در زمانی است که سرعت عمل و وحدت رویه بیش از هر زمان دیگری ضرورت دارد و هر روز که تصمیمگیری به تعویق میافتد، کنترل رویارویی در منطقه خاکستری سختتر شده و گزینههای موجود محدودتر میشوند.
ششم؛ واقعیت میدانی گسترش تنش در رویارویی در منطقه خاکستری است. گسترش افقی این رویارویی از تنگه هرمز به عمق ایران و همینطور به عمق کشورهای حوزه خلیج فارس، عراق، سوریه، لبنان و یمن در کنار گسترش عمودی آن از زیرساختهای نظامی به زیرساختهای غیر نظامی ضمن گسترش ابزاری از بمباران هوایی به محاصره دریایی و تهدید به استفاده از سلاحهای غیرمتعارف، همه نشان میدهند که رویارویی کنترل شده در منطقه خاکستری ممکن است به تدریج از کنترل خارج شود.
در رویارویی در منطقه خاکستری، جایی که قواعد نانوشته حاکم است، خطر محاسبه اشتباه به شدت بالاست و یک اشتباه در شناسایی، یک واکنش غیرمتناسب، یا یک سوء تفسیر از قصد طرف مقابل، میتواند منطقه خاکستری را به یک جنگ تمام عیار تبدیل کند. خطوط قرمز مبهم که در آن هیچیک از طرفین به روشنی اعلام نکردهاند که کدام اقدام به معنای عبور از خط قرمز است، این ابهام را تشدید میکند و همچنین بازیگران مداخلهگر همچون رژیم صهیونیستی، خطر گسترش ناخواسته جنگ را افزایش میدهد. در چنین شرایطی، جنگ کنترل شده در منطقه خاکستری به یک مفهوم متناقض تبدیل میشود، زیرا عملیاتهای کوچک و به ظاهر محدود، به دلیل پیچیدگی میدان نبرد و تعداد زیاد بازیگران، به سرعت از کنترل خارج میشوند.
قبل از پاسخ به این سؤال که آیا رویارویی در منطقه خاکستری به جنگ تمام عیار منجر خواهد شد یا به توافقی شکننده، باید گفت آنچه مسلم است، ادامه وضع موجود به نفع هیچ یک از طرفین نیست و جنگ تمام عیار، فاجعهای برای کل منطقه و جهان خواهد بود و طرفین به این امر آگاه هستند.
برای مدیریت این عدم قطعیت، نخست، باور به دیپلماسی متوازن مبتنی بر اصل تعهد در برابر تعهد است که منجر به اراده سیاسی برای کنترل باشد و اگر این اراده تضعیف شود، منطقه خاکستری به سرعت به میدان جنگ تبدیل خواهد شد. دوم، نقش میانجیها و کانالهای دیپلماتیک فعال است که میتوانند ترمزی برای کنترل تنش باشند، اما این کانالها نیازمند ابتکارات عملی میانه از سوی میانجی و انعطاف از سوی طرفین است و تا زمانی که یک چارچوب توافق مشخص روی میز نباشد، میانجیها نمیتوانند از گسترش تنش جلوگیری کنند. سوم، واقعبینی راهبردی است، مفروضات غلط باید اصلاح و درک واقعیتها، مبنای تصمیمگیری باشد.
ایران