نورنیوز-گروه بین الملل: در ادبیات روابط بینالملل، موفقیت یک عملیات نظامی تنها با میزان خسارت واردشده به طرف مقابل سنجیده نمیشود، بلکه معیار اصلی، تحقق اهداف سیاسی از پیش تعیینشده است. در همین چارچوب، رابین رایت، تحلیلگر باسابقه مسائل خاورمیانه در هفتهنامه The New Yorker، ضمن پرداختن به جنگ آمریکا علیه ایران که اکنون وارد پنجمین ماه خود شده است، استدلال میکند که دونالد ترامپ با وجود توان نظامی برتر، در دستیابی به اهداف راهبردی خود با شکست مواجه شده است.رایت تاکید میکند، مسئله اصلی این نیست که آمریکا توانایی اعمال فشار نظامی بر ایران را دارد؛ بلکه این است که واشنگتن هنوز پاسخ روشنی برای این پرسش ارائه نکرده که «پایان مطلوب این جنگ دقیقاً چیست؟» همین ابهام، آمریکا را وارد بحرانی فرسایشی میکند که افزایش هزینههای سیاسی، اقتصادی و امنیتی آن نه فقط دامنگیر آمریکا، بلکه سرتاسر منطقه و حتی جهان میشود.
بحران راهبرد؛وقتی اهداف دائماً تغییر میکنند
یکی از مهمترین سرگردانیهای این جنگ به اعتقاد رایت، نبود هماهنگی و انسجام در اهداف اعلامی دولت آمریکا است؛ همین باعث شده تا در یک مقطع هدف جنگ مهار برنامه هستهای ایران، در مقطعی دیگر کاهش توان نظامی و در زمانی دیگر تغییر رفتار منطقهای، تغییر رژیم و در نهایت بازگشت به میز مذاکره مطرح شود.این تغییر مداوم اهداف، موجب شده ابزار نظامی نتواند به یک نتیجه سیاسی مشخص منتهی شود. درحالی که نظریههای کلاسیک روابط بینالملل تأکید میکنند، جنگ زمانی موفق تلقی میشود که ابزار نظامی در خدمت یک هدف سیاسی شفاف باشد. در غیر این صورت، عملیات نظامی هرچقدر هم موفق باشد، نمیتواند منجر به پایان بحران شود.به بیان دیگر، مشکل اصلی آمریکا کمبود قدرت نیست؛ بلکه نبود یک راهبرد منسجم برای استفاده از این قدرت است.
قدرت سخت، تضمینکننده پیروزی سیاسی نیست
یکی دیگر از نکات مهم در این جنگ، محدودیتهای قدرت سخت در برابر بازیگرانی مانند ایران است. تجربه دو دهه گذشته نشان داده که برتری نظامی، الزاماً بهمعنای تغییر رفتار یا ساختار سیاسی طرف مقابل نیست.ایالاتمتحده در عراق و افغانستان، با وجود پیروزی سریع در میدان نبرد، سالها درگیر جنگهای فرسایشی شد؛ جنگهایی که هزینههای مالی و انسانی سنگینی بر واشنگتن تحمیل کردند و در نهایت نیز نتوانستند اهداف سیاسی اولیه را به طور کامل محقق کنند.از این منظر، ایران نیز کشوری است که صرفاً با حملات نظامی قابل مدیریت نیست. ساختار سیاسی، ظرفیتهای دفاعی، شبکههای منطقهای و ویژگیهای ژئوپلیتیکی ایران باعث میشود هرگونه فشار نظامی، لزوماً به تغییر رفتار سیاسی منجر نشود و حتی در برخی شرایط، انسجام داخلی را تقویت کند.
تنگه هرمز؛ اهرم ژئوپلیتیکی ایران
از سوی دیگر، ترامپ هیچگاه نمیتواند در این جنگ چشم خود را بر روی اهمیت موقعیت ژئوپلیتیکی ایران ببندد. تنگه هرمز همچنان یکی از مهمترین گذرگاههای انتقال انرژی جهان است و هرگونه ناامنی در این مسیر، مستقیماً بر بازارهای جهانی نفت، هزینه بیمه حملونقل دریایی و اقتصاد کشورهای مصرفکننده انرژی اثر میگذارد.به همین دلیل، حتی اگر آمریکا از نظر نظامی دست بالا را داشته باشد، امکان مدیریت کامل پیامدهای اقتصادی جنگ را ندارد. افزایش قیمت انرژی، نگرانی بازارهای مالی و فشار متحدان اروپایی و آسیایی برای جلوگیری از گسترش بحران، بخشی از محدودیتهایی است که تصمیمگیران آمریکایی با آن مواجه هستند.در چنین شرایطی، ابزار نظامی دیگر تنها متغیر تعیینکننده نیست و عوامل اقتصادی و ژئوپلیتیکی نیز در محاسبات راهبردی نقش مهمی ایفا میکنند.
هزینههای داخلی؛ جنگی که در واشنگتن نیز مخالفان خود را دارد
یکی دیگر از محورهایی که باید در این جنگ مورد توجه قرار گیرد، هزینههای داخلی جنگ برای ایالاتمتحده است. تجربه جنگهای عراق و افغانستان نشان داده که ادامه درگیریهای طولانی، علاوهبر افزایش هزینههای نظامی، بر افکار عمومی، بودجه دولت و سرمایه سیاسی رئیسجمهور نیز تأثیر میگذارد.افزایش هزینههای دفاعی، فشار بر مالیاتدهندگان، احتمال رشد قیمت انرژی و نگرانی نسبت به ورود آمریکا به یک جنگ بلندمدت، عواملی هستند که میتوانند حمایت داخلی از ادامه درگیری را کاهش دهند.بههمین دلیل، حتی در صورت برتری نظامی، دولت آمریکا ناچار است میان اهداف امنیتی و محدودیتهای سیاسی و اقتصادی داخلی تعادل برقرار کند؛ تعادلی که دستیابی به آن روزبهروز دشوارتر میشود.آینده بحران؛ بنبست یا بازگشت به دیپلماسی؟در نهایت اینکه ادامه مسیر کنونی، بیش از آنکه به حل بحران منجر شود، احتمال گرفتار شدن ترامپ در یک رویارویی فرسایشی را افزایش میدهد
.اگرچه هنوز برخی از تحلیلگران محافظهکار معتقدند فشار نظامی میتواند اهرمی برای افزایش امتیازگیری آمریکا در مذاکرات با ایران باشد؛ اما، بسیاری از این تحلیلگران با رد این تحلیل تاکید میکنند که ابزار نظامی، به تنهایی قادر به حل اختلافات عمیق میان تهران و واشنگتن نیست.واقعیت آن است که هرچه درگیری طولانیتر شود، هزینههای آن برای منطقه، اقتصاد جهانی و حتی خود آمریکا افزایش خواهد یافت و احتمال دستیابی به یک توافق سیاسی نیز پیچیدهتر میشود.نتیجهگیریرایت در The New Yorker بهجای آنکه به تحولات جنگ آمریکا علیه ایران بپردازد، به واقعیتهای مربوط به محدودیتهای قدرت نظامی آمریکا در حل بحرانهای پیچیده ژئوپلیتیکی میپردازد و تاکید میکند که برتری نظامی، اگر فاقد هدف سیاسی روشن، راهبرد خروج مشخص و چشماندازی واقعبینانه برای پایان بحران باشد، نهتنها تضمینکننده پیروزی نیست، بلکه میتواند زمینهساز یک درگیری فرسایشی و پرهزینه شود.
وی در این خصوص به تجربههای تاریخی عراق و افغانستان تا سایر بحرانهای خاورمیانه استناد میکند که نشان میدهند جنگ، هرچند میتواند موازنههای نظامی را تغییر دهد، اما بدون پشتوانه دیپلماتیک و راهبرد سیاسی منسجم، نمیتواند صلحی پایدار یا نظمی جدید ایجاد کند. در واقع مهمترین پیام او همین است که در بحرانهای پیچیده منطقهای، پیروزی واقعی نه در میدان نبرد، بلکه در توانایی تبدیل قدرت به راهحل سیاسی معنا پیدا میکند؛ قدرتی که ترامپ فاقد آن است.