نورنیوز-گروه سیاسی: در این حوزه جغرافیایی از یکسو منابع اقتصادی منحصر به فردی برای کشورهای منطقهای وجود داشته و از سوی دیگر، اینگونه از منابع با ضرورتهای اقتصاد جهانی و نظام سرمایهداری همبستگی درهمتنیدهای دارد. پیوند اقتصاد، سیاست و جنگ را میتوان واقعیت موجود سیاست بینالملل دانست.
1. تبارشناسی تهدیدات دایمی فراروی ایران
روند تحولات سیاسی جمهوری اسلامی بیانگر این واقعیت است که همواره این کشور با نشانههایی از تهدیدات امنیتی مواجه بوده و برای عبور از چنین چالشهایی، میبایست سازوکارهای معطوف به معادله قدرت، امنیت و عقلانیت را در دستور کار قرار دهد. در بسیاری از مواقع، ایران درگیر فضای شده و در نتیجه با تهدیدات پر دامنه و فراگیر روبرو میشود. تداوم و بازتولید چندین تهدید، شرایط لازم برای فرسایش قدرت ملی را به وجود میآورد. جمهوری اسلامی در سالهای پس از انقلاب اسلامی با نشانههایی از تهدید، بحران و چالشهای امنیتی ناشی از نقش قدرتهای بزرگ روبرو بوده است. جنگ هشت ساله علیه ایران در شرایطی آغاز شد که جمهوری اسلامی هنوز شکلبندیهای ساختار سیاسی خود را سامان نداده و در فضای «سیالیت ساختاری» قرار داشت. ایالاتمتحده و سایر قدرتهای بزرگ بر این اعتقاد بودند که «ظهور ایران منطقهای» با «ایدئولوژی اسلامی و انقلابی» میتواند چالشهای گستردهای را برای ساختار سیاسی و منابع اقتصادی کشورهای منطقهای به وجود آورد. سیاست مبتنی بر جنگ، تحریم و منازعه را میتوان به عنوان کشوری که به لحاظ ساخت اجتماعی و شکلبندی ژئوپلیتیکی، نقش محوری برای کنترل امنیت منطقهای را داشته است. نادیده گرفتن واقعیتهای ژئوپلیتیکی و راهبردی منجر به محاصره و محدودسازی قدرت ایران در دوران جنگ و صلح شد. کارگزاران کنگره امریکا در سال 1993 و شرایطی که اقتصاد و ساخت اجتماعی ایران هنوز از آثار جنگ تحمیلی در رنج بود، با تهدیدی فرسایشی به نام «تحریم دوگانه» روبهرو شد.
2. معادله قدرت، ایران منطقهای و تهدیدات بینالمللی
منطق کنش رفتاری امریکا و بسیاری از قدرتهای بزرگ به گونهای شکل گرفته که برای تثبیت موقعیت خود درصدد برمیآیند تا نشانههایی از «هژمونی منطقهای» را شکل دهند. چنین رویکردی زمینه لازم برای رویارویی اینگونه از بازیگران با آن گروه از کشورهای منطقهای از جمله ایران را فراهم میآورد که از قابلیت تاکتیکی و ژئوپلیتیکی برخوردار بوده و تلاش دارند تا برای امنیت اقتصادی و اجتماعی، شرایط لازم برای تولید و گسترش قدرت را فراهم آورند. ایران در سالهای پس از جنگ تلاش نمود تا قابلیت تاکتیکی خود برای امنیتسازی را ارتقا دهد. کارگزاران سیاسی و راهبردی جمهوری اسلامی به این موضوع واقف بودند که دلیل اصلی حمله نظامی عراق به ایران، تابعی از «معادله موازنه منطقهای» و «شکلبندی ساختاری نظام جهانی» بوده است. هر یک از نشانههای یاد شده را میتوان به مثابه زیربنای چالشهای امنیتی تصاعدیابنده برای جمهوری اسلامی دانست؛ چالشهایی که در کوتاهمدت پایان پیدا نکرده و به گونه تدریجی با سرنوشت ایران پیوند یافت. هدف اصلی امریکا و اسراییل، کنترل قدرت ایران در محیط منطقهای بوده است. اگر کشوری ازجمله عراق در دوران صدام یا ایران پس از سقوط صدام، به مازاد قدرت سیاسی و نظامی در محیط منطقهای دست یابد، تبدیل به بازیگر چالشساز میشود. چالش امنیتی خاورمیانه و جنوب غرب آسیا مربوط به شرایطی است که قدرتهای بزرگ تمایلی به شکلگیری «هژمونی منطقهای» یا «موازنه منطقهای» ندارند و به عنوان «بازیگر مداخلهگر» ایفای نقش مینمایند. قدرتهای بزرگ مداخلهگر بینالمللی همواره تلاش داشته تا شرایط لازم برای سازوکارهای «موازنه تهدید» علیه کشوری که به مازاد قدرت منطقهای نایل میشود را به وجود آورند.
3. نقشیابی منطقهای ایران و تصاعد تهدیدات ژئوپلیتیکی
هرگونه قدرتیابی بازیگران منطقهای میتواند زمینه لازم برای ظهور تهدیدات جدید را به وجود آورد. قدرتهای بزرگ هیچگاه تمایلی به پذیرش بازیگران در حال ظهور منطقهای نداشته و همواره تلاش نموده تا زمینه برای مهار و مقابله با آنان فراهم شود. جنگ امریکا علیه عراق در مارس 2003 زمینه افزایش قدرت منطقهای ایران را به وجود آورد. در چنین شرایطی، نشانههایی از بازتولید موازنه قدرت از سوی ایران شکل گرفته و این امر منجر به اقدامات واکنشی امریکا و جهان غرب در برابر ایران شده است.
در روند موازنه تهدید، نشانههایی از جنگ و رویارویی تاکتیکی اجتنابناپذیر به نظر میرسد. جنگهای منطقهای خلیجفارس عموما ریشه در نقشیابی بازیگران مداخلهگر بینالمللی و تضادهای نهفته ژئوپلیتیکی در ساخت اجتماعی و شکلبندیهای جغرافیایی دارد. هر بازیگری که از قدرت مازاد یا تواناییهای معطوف به کنش راهبردی برخوردار باشد، درگیر چالشهای امنیتی نوظهور شده و به این ترتیب، بخشی از قابلیتهای خود را در روند جنگ و موازنه منطقهای از دست خواهد داد. ایران در زمره کشورهایی محسوب میشود که در سالهای پس از انقلاب اسلامی درگیر جنگهای پرمخاطره و منازعات دایمی شده است. تحریم اقتصادی و تکنولوژیک را میتوان در زمره عواملی دانست که محدودیتهای ژئوپلیتیکی علیه ایران را افزایش داده و به این ترتیب، زمینه برای شکلگیری نشانههایی از بحران دایمی را امکانپذیر میسازد. به همان گونهای که جمهوری اسلامی، راهبرد «انقلاب دایمی» را در دستور کار قرار داد، گرفتار معادله «چالشهای دایمی» گردیده است.
اینگونه از چالشها را میتوان در «تحریمهای تصاعدیابنده دایمی»، «محدودیتهای دیپلماتیک» و «چالشهای راهبردی» دانست. سیاستهای اعمال شده علیه ایران منجر به شرایطی گردیده که نشانههایی از «تنهایی راهبردی» و «انزوای بینالمللی» را منعکس میسازد. هرگاه کشوری به لحاظ تفسیری که قدرتهای بزرگ از سیاست و رفتار آن به عمل میآورند، در زمره «واحدهای سیاسی پرمخاطره و یاغی» قرار گیرد، طبیعی است که با تهدیدات تصاعدیابنده روبهرو خواهد شد.
4. تنهایی ژئوپلیتیکی و فرسایش تاکتیکی ایران در جنگهای ناهمتراز
قدرتهای بزرگ در زمره بازیگرانی محسوب میشوند که از قابلیت کنش تهاجمی برخوردارند. به عبارت دیگر، معادله قدرت مازاد، زمینه کنش عملیاتی علیه بازیگران منطقهای یا کشورهایی که به مازاد قدرت دست پیدا میکنند را فراهم میآورد. ایران در سالهای قرن 21 به گونه تدریجی به موقعیت و قدرت تاکتیکی قابل توجهی دست پیدا کرده و این امر زمینه ظهور چالشهای جدید امنیتی از سوی امریکا، کشورهای اروپایی و اسراییل علیه جمهوری اسلامی را به وجود آورد. جنگهای ناهمتراز علیه ایران منطقهای را میتوان انعکاس تغییر در معادله موازنه قدرت دانست. ایران در دوران جنگ 13 ژوئن 2025 و 28 فوریه 2026 با نشانههایی از تنهایی ژئوپلیتیکی روبرو شد. حمله غافلگیرانه امریکا و اسراییل به تاسیسات، نهادها و رهبران سیاسی، نظامی و راهبردی جمهوری اسلامی را میتوان نقض صریح و آشکار منشور ملل متحد دانست. ایران ناچار شد تا براساس ماده 2 منشور ملل متحد، به انجام اقدام متقابل مبادرت نموده و «حق دفاع مشروع» را در دستور کار قرار دهد. در این دوران تاریخی، هیچ کشوری در فضای مدافع بینالمللی حقانیت سیاسی و راهبردی ایران ایفای نقش نکرد.
جنگ علیه ایران در شرایطی شکل گرفت و ادامه پیدا کرد که اولا ایران هیچگونه اقدام خلاف نهادهای بینالمللی به انجام نرسانده بود و ثانیاً در فضای کنش دیپلماتیک و همکاریهای سازنده با امریکا و طیفی از بازیگران میانجی منطقهای قرار داشت. واقعیت آن است که امریکا درصدد برآمد تا راهبرد غافلگیری ایران را در دستور کار قرار داده و از این طریق به حداکثر مازاد تاکتیکی برای محدودسازی قدرت ایران و ایجاد «فضای بدون دولت» نایل شود. ایران برای مقابله با تهدیدات، از سازوکارهای «کنش متقابل» و «مقاومت نامتقارن» در برابر جنگ گسترده و ناهمتراز امریکا و اسراییل بهره گرفت. اگرچه جنگ به مدت 39 روز ادامه یافت و در این فرآیند بخش قابل توجهی از منابع اقتصادی، نظامی و انسانی کشور ایران در معرض تهدیدات پردامنه قرار گرفت، اما واقعیت آن است که «آتشبس» را میتوان به منزله «پاداش ناشی از مقاومت» جامعه و نظامیان ایرانی دانست. ساختار دفاعی ایران در روند جنگ، فاقد پویاییهای تاکتیکی همهجانبه بوده و تمامی بار دفاع و بازدارندگی در برابر تهدیدات امریکا و اسراییل بر دوش نیروی هوا فضا، نیروی دریایی سپاه پاسداران و یگانهای موشکی قرار داشت.
5. جنگ، دیپلماسی و معادله فرسایش قدرت
جنگهای منطقهای نقش موثری در تغییر موازنه قدرت دارند. جنگ امریکا و اسراییل علیه ایران را میتوان تلاشی برای محدودسازی قدرت جمهوری اسلامی و مقابله با ساخت سیاسی دانست که به نشانههایی از انقلاب دایمی و مقابله با تهدیدات ناشی از نقشیابی قدرتهای بزرگ واقف میباشند. در دوران پس از آتشبس، زمینه برای میانجیگری و دیپلماسی چندجانبه به وجود آمد. کشورهای چین، پاکستان، عمان و قطر، تلاشهایی را برای مدیریت بحران و کنترل تهدیدات تسرییابنده به تمامی حوزه منطقهای به انجام رساندند. در نتیجه چنین شرایط و فضایی، زمینه برای شکلگیری «چندجانبهگرایی دیپلماتیک» با محوریت پاکستان فراهم شد.
تنظیم و نهایی شدن «یادداشت تفاهم» ایران و امریکا را میتوان به عنوان نقطه عطفی در ارتباط با معادله جنگ و صلح دانست. در شرایطی که یادداشت تفاهم به امضاء روسای جمهور امریکا و ایران رسید، زمینه برای ظهور نشانههایی از «تنشزدایی مرحلهای» و «آتشبس نسبتا پایدار» به وجود آمد. ایران و امریکا برای صلحسازی منطقهای، از سازوکارهای کنش همکاریجویانه و الگوی مبتنی بر «حسننیت دیپلماتیک» بهره گرفتند. بسیاری از گروههای اجتماعی و اقتصادی در محیط منطقهای خاورمیانه احساس میکردند که جنگ رو به اتمام بوده و زمینه برای آتشبس دایمی وجود خواهد داشت.
در دوران پس از جنگ، ساخت اجتماعی ایران در وضعیت رادیکالیزه قرار گرفت. در چنین شرایطی بود که انسجام اجتماعی و همبستگی بسیاری از گروههای جامعه به جای آنکه منجر به ایجاد «دولت قوی» برای مقابله با تهدیدات دشمن شود، زمینه «جدال درون گفتمانی» بین اجزای سیاسی کشور را اجتنابناپذیر ساخت. اگرچه در بسیاری از کشورهای درگیر جنگ، نشانههایی از «ابهام تاکتیکی گذرا» در دوران پس از منازعه به وجود میآید، اما در ایران پس از یادداشت تفاهم، تضادهای سیاسی و امنیتی بین جناحهای رقیب به گونه قابل توجهی افزایش یافت.
در این دوران تاریخی، مهمترین وظیفه تمامی جریانات و جناحهای سیاسی را میتوان بهینهسازی معادله قدرت و یکپارچهسازی دولت قوی برای مقابله با تهدیدات دانست. واقعیت سیاست بینالملل به این موضوع اشاره دارد که اگر کشوری در فضای گسست اجتماعی، انفکاک اجتماعی و تضادهای جناحی قرار گیرد، به گونه اجتنابناپذیر بخشی از معادله قدرت خود را از دست داده و در نتیجه زمینه برای ابهام راهبردی، چالشهای امنیتی و پراکندگی ساخت اجتماعی به وجود میآید.
هر یک از نشانههای یاد شده را میتوان به عنوان مقدمهای برای کاهش قدرت ملی ایران دانست. واقعیت سیاست بینالملل معطوف به این موضوع است که هرگاه انسجام داخلی کشوری انقلابی کاهش پیدا کند، در آن شرایط زمینه برای درگیریهای تهاجمی بیشتر از سوی دشمنان فرامرزی فراهم میشود. ارزیابی ادبیات سیاسی موجود در ساخت اجتماعی ایران، نشانههایی از تضاد درون ساختاری را منعکس میسازد.
نتیجه یادداشت تفاهم میتواند نقطه عطفی برای ترمیم قدرت ملی ایران محسوب شود. چندگانگی در معادله قدرت و تصمیمگیری درباره موضوعات راهبردی، چالشهای امنیتی بیشتری را برای جمهوری اسلامی به وجود میآورد. معمای جنگ، دیپلماسی و میانجیگری در شرایطی شکل گرفته که برخی از نشانههای دولت قوی ازجمله ساخت یکپارچه و حمایت از دیپلماسی با نشانههایی از تردید و ابهام روبرو شده است. واقعیت آن است که ایران هنوز در برابر تهدیدات پایانناپذیر قرار داشته و هرگونه گسست در ساخت اجتماعی و نهادهای سیاسی منجر به چالشهای امنیتی میشود. برای عبور از چالشهای امنیتی نیازمند سامان یافتن دولت قوی میباشیم. هرگاه دولت قوی ایجاد شود، زمینه برای فرسایش قدرت کاهش مییابد. ضرورتهای دولت قوی ایجاب میکند که شرایط برای ارتقاء سطح همبستگی اجتماعی در ارتباط با جنگ ایجاد شود. تنظیم یادداشت تفاهم را میتوان به عنوان گام نخستین برای عبور از تهدیدات پر دامنه علیه ساخت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ایران دانست. همبستگی در فضای اجتماعی میبایست به عرصه راهبردی منتقل شده و در این شرایط زمینه برای بهکارگیری الگوها و سیاستهایی فراهم شود که ضریب قدرت ملی کشور را در برابر تهدیدات افزایش دهد. ایران هنوز درگیر پس لرزههای جنگ فوریه 2026 میباشد. عملیات تاکتیکی ایران، اسراییل و امریکا میتواند زمینه ناپایداری سیاسی و تضادهای راهبردی بینالمللی را فراهم آورد. اگر ایران در وضعیت جنگهای فرسایشی قرار گیرد، در آن شرایط بسیاری از منابع اقتصادی و راهبردی کشور درگیر چالشهای جناحی و سیاسی واقع میشود. عبور از تهدیدات در حال ظهور و چالشهای امنیتی که در کمین منافع و امنیت ملی ایران قرار دارد، صرفاً در شرایط مبتنی بر «عقلانیت راهبردی»، «انسجام اجتماعی» و «همبستگی درون ساختاری» کارگزاران امکانپذیر میباشد.
استاد دانشگاه تهران
اعتماد