نورنیوز-گروه سیاسی: اظهار دونالد ترامپ مبنی بر پایان یادداشت تفاهم میان ایران و آمریکا، اگرچه در فضای رسانهای بهعنوان پایان یک مسیر دیپلماتیک بازتاب یافت، اما در سطح راهبردی بیش از آنکه از مرگ دیپلماسی خبر دهد، از تغییر کارکرد آن پرده برمیدارد. خطای رایج آن است که هر عقبنشینی از یک توافق را به معنای کنار گذاشتن مذاکره تلقی کنیم؛ حال آنکه در سنت سیاست خارجی آمریکا، مذاکره هیچگاه یک هدف نبوده، بلکه ابزاری برای تثبیت موازنه مطلوب قدرت بوده است.
آنچه پس از درگیریهای اخیر رخ داد، بیانگر تغییر در «روش اعمال فشار» است، نه تغییر در «هدف». واشنگتن همچنان به دنبال تأثیرگذاری بر رفتار ایران است، اما اکنون میکوشد این هدف را از مسیر ترکیب فشار نظامی، تحریم اقتصادی، تهدید سیاسی و میانجیگری منطقهای دنبال کند. به عبارت دیگر، اگر در گذشته توافق، مقدمه کاهش فشار تلقی میشد، اکنون فشار، مقدمه بازگشت به توافق تعریف شده است.
این تغییر بیدلیل نیست. عملیات نظامی آمریکا چه در جنگ ۴۰ روزه و چه اقدامات پس از آتش بس ، برخلاف انتظار طراحان آن، نتوانست به دستاورد سیاسی برای آمریکا تبدیل شود. نه ساختار تصمیمگیری ایران دچار تغییر شد و نه تهران از مواضع اعلامی خود عقب نشست. در مقابل، تبعات اقتصادی بحران، از افزایش قیمت انرژی تا نگرانی نسبت به امنیت مسیرهای انتقال نفت، به سرعت ابعاد بینالمللی پیدا کرد و هزینه ادامه تنش را برای بسیاری از بازیگران افزایش داد.
همین واقعیت، علت فعال شدن همزمان شبکهای از میانجیها را نیز توضیح میدهد. تحرکات قطر، عمان، پاکستان، روسیه و حتی رایزنیهای موازی برخی کشورهای عربی، بیش از آنکه نشانه نزدیک شدن به توافق باشد، بیانگر تلاش برای جلوگیری از خروج بحران از کنترل است. وقتی هزینه جنگ برای همه افزایش مییابد، حفظ کانالهای ارتباطی به یک ضرورت راهبردی تبدیل میشود، نه یک انتخاب سیاسی.
در این میان، رفتار واشنگتن نیز واجد یک تناقض آشکار است. از یک سو، رئیسجمهور آمریکا از پایان تفاهم سخن میگوید و همزمان تحریمهای جدیدی علیه ایران اعمال میشود؛ اقدامی که از نگاه تهران، در کنار حملات نظامی، نقض تعهدات آمریکا و بهویژه بند نهم یادداشت تفاهم محسوب میشود. از سوی دیگر، همان دولت، مسیر میانجیگری را مسدود نمیکند و حتی گزارشهایی درباره احتمال تداوم تماسهای غیرمستقیم منتشر میشود. این دوگانگی تصادفی نیست؛ بلکه بخشی از الگوی «دیپلماسی اجبار» است؛ الگویی که در آن، فشار و مذاکره بهطور همزمان به کار گرفته میشوند تا طرف مقابل در موقعیتی متفاوت پای میز گفتوگو بازگردد.
در برابر این راهبرد، موضع اعلامی ایران نیز قابل توجه است. سیدعباس عراقچی با تأکید بر اینکه ایران تاکنون به تعهدات خود پایبند بوده، تصریح کرده است که تنها راه پیشرو، پایبندی متقابل طرفین به مفاد یادداشت تفاهم است. اهمیت این موضع در آن است که تهران، برخلاف روایت پایان دیپلماسی، اصل گفتوگو را رد نمیکند؛ بلکه اعتبار هر گفتوگوی آینده را به رعایت تعهدات گره میزند. به بیان دیگر، محل نزاع از «اصل مذاکره» به «اعتبار تعهدات» منتقل شده است.
از این منظر، مهمترین تحول پس از درگیریهای اخیر، تغییر دستور کار مذاکرات آینده است. اگر در گذشته محور اصلی، موضوعات فنی و هستهای بود، اکنون مسئله بنیادیتر، چگونگی تضمین اجرای تعهدات و جلوگیری از تکرار چرخه فشار، توافق و نقض توافق است. بدون پاسخ به این پرسش، حتی آغاز دوباره مذاکرات نیز لزوماً به معنای دستیابی به یک تفاهم پایدار نخواهد بود.
بنابراین، شاید توصیف دقیقتر وضعیت کنونی این باشد که آمریکا از «دیپلماسی توافق» به «دیپلماسی اجبار» گذار کرده است؛ راهبردی که در آن، تحریم، تهدید و قدرت نظامی نه جایگزین مذاکره، بلکه ابزار شکلدهی به آن هستند. پرسش تعیینکننده برای آینده نیز این نیست که آیا دو طرف دوباره مذاکره خواهند کرد یا نه؛ بلکه این است که آیا در چنین الگویی، هنوز امکان ایجاد ساز و کارهای عملی برای متعهد سازی آمریکا به اجرای تعهداتس و دستیابی به توافقی پایدار وجود دارد؟
نورنیوز