نورنیوز-گروه اجتماعی: پرسش همه این است که مسوولیت ما در این وضعیت جنگی چیست؟ بحران فقط خود جنگ و پیامدهایش نیست، بلکه اسفناکتر تکهپاره شدن مردم و دیدگاهشان در باب این جنگ است. برخی با گرایشهای گوناگون حامی این جنگند و به چشم نجات و امید به متجاوزان مینگرند. این برخی، شامل برخی از روشنفکران و نویسندگان و دانشگاهیان هم میشود. خب یک راه برای رسیدگی به این پرسش و یافتن راهحل این است که به سراغ تاریخ برویم و از تاریخ درس بگیریم و ببینیم تاریخ به ما چه میگوید. بی.اچ.لیدل هارت در مقدمه کتابش «چرا از تاریخ درس نمیگیریم؟» مینویسد: «بیش از دو هزار سال پیش پولوبیوس، تواناترین مورخ دوره باستان، تاریخ خود را با ذکر این نکته آغاز کرد: آموزندهترین و در واقع تنها روش تحمل شرافتمندانه ناملایمات تقدیر، یادآوری مصایب دیگران است.»(هارت ۱۴۰۲: ۲۵) هر چند درس گرفتن از تاریخ در زمانه ما بینهایت دشوار است و ریشه آن هم به تعبیر پیتر خیل، مورخ برجسته هلندی که خود آبدیده کوره جنگ جهانی دوم بود، «استفاده و سوءاستفاده از تاریخ» (خیل ۱۳۹۳) است. خب حال اجازه دهید برویم سراغ نویسندگان و روشنفکران، همانها که تاریخ را مینویسند و میخوانند اما آنها هم اغلب یا گاه مثل سیاستمداران به ندرت از تاریخ درس میگیرند. در کتاب خواندنی «جویس در تعطیلات» اثر پاتریشیا هاچینز و دیگران ترجمه احمد اخوت میخوانیم که جیمز جویس خالق رمان اولیس و شاعر و نویسنده ایرلندی میگوید:«من همیشه مینویسم (یعنی کار من نوشتن است و ذات من در نوشتن خلاصه میشود)». این را جویس میگوید که «فقط یک چهارم از یکی از چشمهایش کار میکند.» (۱۴۰۱: ۲۴) میبینید نوشتن با همه سختیهایش چنین کار پرکشش و شوقانگیزی است که دچارش شوی حتی با چشمان ناقص و ناتوان هم مینویسی و کمتر چیز به انداز نوشتن چنین تعطیلی بردار نیست. اما نویسندگان در عین حال که زمانهایی مثل کافکا حس نوشتنشان «عین آتشفشانی که فوران کند» بیاختیار مینویسند، گاه هم «دچار انسداد نوشتن» میشوند و قلمشان کار نمیکند که نمیکند. (همان ۳۰ ) با این مقدمه ظاهرا بیربط شروع کردم که بگویم هر چند نوشتن «وظیفهای واجبالاجرا» برای نویسندگان است، اما لحظاتی هم در تاریخ ملتها هست که باید نویسندگان مراقب باشند که کلماتشان میتوانند بکشند، صدها و هزاران نفر را نابود کنند و حتی موجب مرگ خودشان شوند و به جرم «خیانت ملی» متهم و اعدام شوند. این جور مواقع، مواقعی که قلم به قول ژان پل سارتر میشود «تفنگ پر» بهتر و ضروری است یا با نهایت هوشیاری و مسوولیتپذیری ملی و انسانی بنویسیم و از انسانها و فرهنگها و ملتها حفاظت کنیم؛ یا نگذاریم قلمها شلیک کنند و برویم به تعطیلات. ممکن است برایتان ناباورانه باشد این قدرت کشنده قلم و آن را آلوده به مبالغه بدانید. اما تاریخ چنین میگوید و چنین نشان میدهد که قلمها میکشند و بارها مرتکب قتل عام شدهاند. اینجا میخواهم یکی از همان زمانها را که کلمات مرتکب قتل شدند بگویم. نویسندگان و روشنفکران فرانسوی در جنگ جهانی دوم دو دسته شدند: گروهی در خدمت آلمان، دشمن متجاوز فرانسه قرار گرفتند؛ و گروهی به دفاع از ملت فرانسه و مقاومت در برابر دشمن ملتشان پرداختند.
البته گروه سوم هم بود؛ آنهایی که به تعطیلات رفتند. به این گروه کاری ندارم؛ اما نگاهی کنیم به آن گروه که در خدمت دشمن ملتشان درآمدند و با کلماتشان فرانسه را کشتند و عاقبت خودشان را هم به کشتن دادند و ننگ «خیانت ملی» بر پیشانیشان تا ابد ماند. ژان پل سارتر رماننویس و فیلسوف و روشنفکر فرانسوی در کتاب «در دفاع از روشنفکران» که در ۱۹۷۲ نوشت و رضا سیدحسینی در ۱۳۸۰ به فارسی ترجمه و چاپ کرد «موقعیت روشنفکر» را دچار تناقض میبیند و مینویسد «روشنفکران برای محافظت و انتقال فرهنگ ساخته شدهاند»؛ اما در رسالت و نقش خود اشتباه کردهاند و در نتیجه نقاد و منفیباف شدهاند و با حمله مداوم به قدرت، هرگز جز شر و بدی در تاریخ کشور خودشان ندیدهاند. در نتیجه، درباره همهچیز اشتباه کردهاند. این هم به شرط آنکه روشنفکران ملت را در همه شرایط حساس و مهم فریب نمیدادند، شاید چندان گناه بزرگی نبود. فریب دادن ملت! یعنی وادار کردن او به اینکه به منافع خود پشت پا بزند.» (سارتر ۱۳۸۰: ۴۳ )
پیشترها که این عبارات را میخواندم نمیدانستم چرا سارتر چنین تند و تیز شمشیر علیه روشنفکران از رو بسته است. تا اینکه این روزهای جنگی که هر روزجنگ خوانی میکنم، کتاب «کلماتی که میکشند؛ مسوولیت روشنفکر در زمانه (۱۹۴۴- ۱۹۴۵)» نوشته ژیزل سپیرو (۱۴۰۵) را خواندم. کتابی جالب و عجیبی است و زمان مناسبی هم ترجمه و چاپ شده است. قصه روشنفکران فرانسوی در جنگ جهانی دوم است که هنگام اشغال فرانسه توسط آلمان «به جای اینکه در دفاع از هویت ملی در برابر اشغالگران متحد شوند و از استقلالی که با مبارزات سخت از قرن نوزدهم به دست آورده بود پاسداری نماید دچار افتراق گردیدند» و به «همکاری فکری با اشغالگران» پرداختند. (سپیرو ۱۴۰۵: ۱۶)
البته نه همه روشنفکران. برخی هم در مقابل اشغالگران «مقاومت ادبی یا مسلحانه» کردند. آندره ژید، آندره مالرو، فرانسوا موریاک، پل والری، موریس مرولوپونتی و دیگران در مقابل آلمان اشغالگر ایستادند. آنها که با اشغالگران همکاری فکری کردند «بیشتر مبلغان فرانسوی هیتلر، چهرههای دست دوم یا جوانان جاهطلب فاشیست مانند روبر برزییک» و «دریول روشل، انری دو منترلان و لویی- فردینان سلین» بودند. (همان ۱۷) اینها «طیف گستردهای از موضعگیریها» داشتند: «از همکاری ساختاری و گونههای مختلف سازش گرفته تا اشکالی از مخالفت خاموش.» (همان ۱۶) سارتر این گروه از روشنفکران را کسانی میداند که ملت را فریب دادند. سارتر در جنگ جهانی دوم با آلمانیها جنگید، اسیر شد و چند ماه هم در اسارت نازیها بود و بعد از آزادی در ۱۹۴۱ به «نهضت مقاومت» به رهبری مارشال دو گل پیوست. از این رو با روشنفکران حامی دولت مارشال فیلیپ پتن دست نشانده نازیها در آلمان مخالفت شدید کرد.
بعد از آزادی فرانسه به رهبری مارشال دو گل، صد و بیست و چهار هزار و ششصد و سیزده نفر حامیان فرانسوی اشغالگران نازی به جرم همکاری با اشغالگران در دادگاه محاکمه شدند که ۲۲۴ نفرشان روشنفکران بودند که ۱۸۵ نفرشان «نویسنده فعال» و ۱۵ روزنامهنگار برجسته بودند.(همان ۴۹) اغلب روشنفکران هم مرد و بسیار اندک شان زن بود.(۵۰) عموما «از طبقه متوسط رو به بالای شهر پاریس امده و به گروه نخبگان تعلق داشتند اما سرمایه اجتماعی ضعیفی داشتند.»(۵۳)؛ و نوشتههایشان در ارگانهای احزاب فاشیست چاپ میشد.(۵۶) اشغالگران نازی هم از نام این روشنفکران «برای مشروعیت بخشی به تجاوزشان استفاده میکردند.» (۵۸) در عوض این نویسندگان «از مزایای گستردهای برخوردار میشدند.» (۶۰)
در پاییز ۱۹۴۴ بعد از آزادی فرانسه از اشغالگران، کمیته پاکسازی و مجازات نویسندگان و روشنفکران همکار با دشمن متشکل از نمایندگان انجمنهای نویسندگان و نهادهای حرفهای تشکیل شد و این نویسندگان را «به دلیل بیآبرو کردن حرفه محکوم میکرد.»(۱۱۳) بسیاری از همین نویسندگان دادگاهی و به جرم خیانت ملی مجازات شدند و انواع حکم محکومیت شامل اعدام، زندان، تبعید، و محدودیتهای گوناگون برای شان صادر شد. روزنامه فیگارو درباب این مجازاتها در بیستم ژانویه ۱۹۴۵ نوشت: «ایدهها بازیچه نیستند، آنها زخمی میکنند و در غالب موارد میکشند.» (۱۷۹)
مجازات نویسندگان، روشنفکران و روزنامهنگاران بحثهای گستردهای در فرانسه ایجاد کرد و سپیرو این مباحث را جامعه شناسانه تحلیل میکند و مجالش نیست که آنها را مرور کنیم. اما مهم است که یادآوری کنم که مقصودم از بیان این تجربه تاریخی از فرانسه این نیست که آزادی بیان در کشورمان را محدودتر از آنکه هست کنیم و بگیر و ببندها را افزایش دهیم. این بیراهه است و فضای قطبی شده کنونی را دامن میزند. ما نیازمند نبرد با نفرت هستیم. مسوولیت این نبرد را هم حکومت و حامیانش هم مردم و روشنفکران باید برعهدهدار شوند. فرانسه هم در انتها به گفتوگو میدان داد و فرصت برای همکاری و همدلی بیشتر گروهها و اندیشههای متضاد فراهم کرد. در جستارک دیگری گفتم که چگونه مارشال دو گل قهرمان همکاری ملی شد.
برنار پنگو از نویسندگان فرانسه در جستاری با عنوان مسوولیت نویسنده که در کتاب «وظیفه ادبیات»آمده و در سال ۱۹۶۳ در کنگرهای در فنلاند ارایه شده گزارشی از این همکاری ملی دارد و مینویسد: «پس از پایان جنگ جهانی (دوم)، در فرانسه وضع به گونهای بود که میان نویسندگان و خوانندگان، میان گروههای مختلف اجتماعی، میان جریانهای مختلف سیاسی ارتباطی برادرانه برای تبادل نظر برقرار شد: همه امید داشتند که با هم جامعه فرانسه را دگرگون کنند. این امید ساری که نتیجه مستقیم جنگ و نهضت مقاومت بود، موجب شد که نویسندگانی که تا آن زمان از زندگی عمومی برکنار بودند به مسائل اجتماعی و سیاسی رو کنند.» (۱۳۶۴: ۵۴)
نمیخواستم بلند بنویسم اما از این کوتاهتر نتوانستم. اینجا هم دلم میخواهد نقطه بگذارم و بروم. اما نگرانم مباد از این تجربه تاریخی فرانسه درس نادرست بگیریم. چیزی که در نهایت میتوان گفت این است که میتوانیم از تاریخ بیاموزیم به شرط آنکه تاریخ را دقیق و متاملانه بخوانیم و بخواهیم صلح پایدار را در سایه همکاری ملی ایجاد کنیم. اهل فکر و نوشتن هم در ایجاد این همکاری مسوولیت دارند. نباید و نمیتوان صرفا حاکمان را مقصر دانست. روشنفکران تاکنون غالبا کارشان بیان بحران با لحن و شیوهای تقابلی بوده است. اما اکنون ناگزیریم بازی مقصریابی را به همکاری تغییر دهیم. سخنم را با این توصیف شگفت سارتر از نوشتن در خودزندگینامهاش «کلمات» به پایان میبرم.
«نوشتن به مفهوم حک کردن موجودات نو، شکار زنده زنده چیزها در جملات بود.» (سارتر ۱۳۸۶: ۱۵۸) مراقب باشیم که افعی شکار نکنیم.
اعتماد