نورنیوز- گروه سیاسی: انتصاب محمدباقر قالیباف بهعنوان «نماینده ویژه جمهوری اسلامی ایران در امور چین» از مهمترین اتفاقات و تصمیمات سیاسی در روزهای اخیر میتواند باشد. چیزی که مسلّم است این است که این انتصاب را نمیتوان صرفا یک اقدام دیپلماتیک محض تلقی کرد و معانی و دلالتهای راهبردی روشنی در آن وجود دارد.
در عرف سیاست خارجی، وقتی کشوری پرونده یک رابطه حساس و بلندمدت را به فردی در سطح رئیس پارلمان و عضو حلقه عالی تصمیمگیری میسپارد، در واقع در حال «افزایش وزن سیاسی و راهبردی» آن رابطه است. این اتفاق معمولا زمانی رخ میدهد که یک کشور به این جمعبندی رسیده باشد که رابطه مورد نظر، دیگر صرفا یک رابطه اقتصادی یا تاکتیکی نیست، بلکه به بخشی از معماری آینده امنیت ملی و نظم ژئوپلیتیک آن تبدیل شده است. ایران اکنون دقیقا در چنین نقطهای ایستاده است.
در سالهای گذشته، رابطه تهران و پکن عمدتا در قالب تجارت، انرژی و دور زدن فشارهای تحریمی تعریف میشد. اما اکنون بهنظر میرسد جمهوری اسلامی ایران در حال انتقال این رابطه از سطح «همکاری ابزاری» به سطح «شراکت راهبردیِ چندلایه» است. واگذاری این پرونده به قالیباف، نشانه همین تغییر است. زیرا قالیباف صرفا یک مقام اجرایی نیست؛ او امروز بخشی از هسته سخت نظام تصمیمگیری ایران محسوب میشود و حضورش در این جایگاه به معنای آن است که چین دیگر فقط موضوع وزارت خارجه یا دولت نیست، بلکه به پروندهای فرابخشی و حاکمیتی تبدیل شده است. این انتصاب را باید در چارچوب چند تحول بزرگ تحلیل کرد.
1) تغییر تدریجی هندسه قدرت جهانی. ایران به این جمعبندی رسیده که جهان آینده، کمتر غربمحور و بیشتر آسیامحور خواهد بود. رشد اقتصادی، فناوری، انرژی، کریدورها و حتی بخشی از معادلات امنیتی جهان به سمت آسیا در حال حرکت است و چین مرکز ثقل این جابهجایی تاریخی است. بنابراین تهران تلاش میکند خود را در نظم در حال ظهور آسیایی، زودتر و عمیقتر تعریف کند.
2) تجربه فرسایشی تقابل با غرب. بخش مهمی از حاکمیت ایران به این برداشت رسیده که حتی اگر دورههایی از تنشزدایی با غرب نیز شکل بگیرد، ساختار بیاعتمادی میان تهران و واشنگتن همچنان پابرجا خواهد ماند. در نتیجه، ایران بهدنبال ساختن ستونهای پایدارتری برای اقتصاد و سیاست خارجی خود است؛ ستونهایی که کمتر تحت تاثیر انتخابات آمریکا یا نوسانات روابط با اروپا قرار بگیرند. در این معادله، چین مهمترین گزینه است؛ کشوری که هم قدرت اقتصادی دارد، هم نیاز انرژی، هم نفوذ ژئوپلیتیک و هم اراده رقابت بلندمدت با آمریکا.
سوم) مسئله «وزن دیپلماتیک». در دیپلماسی، فقط محتوای روابط مهم نیست؛ سطح مقاماتی که درگیر پرونده میشوند نیز حامل پیام است. وقتی پرونده چین از سطح کارشناسی و صرفا دولتی عبور میکند و به سطح مقامات عالی نظام میرسد، تهران در حال ارسال چند پیام همزمان است: به پکن میگوید رابطه با شما اولویت است؛ به غرب میگوید ایران گزینههای جایگزین دارد؛ و به داخل نیز میگوید محور شرق دیگر یک شعار مقطعی نیست بلکه به راهبرد تبدیل شده است.
از زاویه چینی نیز این تحول قابل توجه است. پکن معمولا در سیاست خارجی، محافظهکار، آرام و مبتنی بر محاسبه هزینه-فایده عمل میکند. چینیها وارد اتحادهای احساسی نمیشوند و از تنش مستقیم پرهیز دارند؛ اما اگر احساس کنند کشوری در معماری آینده آسیا و مسیرهای انرژی و ترانزیت اهمیت دارد، روی آن سرمایهگذاری بلندمدت میکنند. ایران برای چین دقیقا چنین جایگاهی دارد: کشوری با موقعیت ژئوپلیتیک ممتاز، منابع عظیم انرژی، دسترسی به خلیج فارس، اتصال به آسیای مرکزی و حلقهای مهم در پروژههای کریدوری.
با این حال، این نزدیکی به معنای اتحاد کامل یا رابطه بدون اصطکاک نیست. چین همواره تلاش خواهد کرد میان ایران، کشورهای عربی، اسرائیل و حتی آمریکا نوعی موازنه برقرار کند. پکن برخلاف برخی تصورات، حاضر نیست به خاطر هیچ کشوری وارد تقابل پرهزینه با غرب شود. بنابراین رابطه ایران و چین، بیشتر یک «شراکت مبتنی بر منافع متقاطع» خواهد بود تا یک اتحاد ایدئولوژیک یا امنیتی کلاسیک. برای بازیگرانی مانند چین یا حتی روسیه رابطه خارجی عمدتا یک سازوکار مدیریت منافع است، نه پیمان فتوت سیاسی.
آنها ممکن است در یک پرونده کنار ایران بایستند، در پروندهای دیگر سکوت کنند و همزمان در موضوعی متفاوت با رقیبان تهران همکاری داشته باشند، بیآنکه این رفتار را تناقض یا بیوفایی بدانند. در نگاه آنها، این همان واقعگرایی طبیعی در سیاست بینالملل است.
پکن بدون تردید ایران را در معادله مهار فشار آمریکا، امنیت انرژی، مسیرهای ترانزیتی و توازن آسیایی مهم میداند. چین احتمالا از فروپاشی یا بیثباتی شدید ایران نیز استقبال نمیکند، زیرا چنین وضعیتی میتواند کل محیط پیرامونی خلیج فارس و پروژههای اقتصادیاش را متلاطم کند. به همین دلیل هم در سالهای اخیر، مسیرهایی برای تنفس اقتصادی ایران باز نگه داشته و در برخی حوزهها همکاریهای کمسروصدا اما موثر داشته است.
با تمام این اوصاف، معنا و جهت کلی انتصاب قالیباف روشن است: ایران در حال حرکت به سمت «آسیاییسازی راهبردی» سیاست خارجی خود است. این به معنای قطع رابطه با غرب نیست، بلکه به معنای کاهش وابستگی به غرب و انتقال مرکز ثقل سیاست خارجی به شرق است؛ شرقی که در آن چین نقش ستون اصلی را دارد، روسیه نقش امنیتی و ژئوپلیتیک ایفا میکند، و بازیگرانی مانند هند، آسیای مرکزی و حتی برخی کشورهای جنوب خلیج فارس به حلقههای مکمل تبدیل میشوند.
در این میان، نقش قالیباف نیز مهم است. او از معدود سیاستمدارانی در ایران است که هم سابقه نظامی- امنیتی دارد، هم تجربه اجرایی، هم ارتباطات گسترده نهادی، و هم در ساختار رسمی قدرت جایگاهی تثبیتشده دارد. سپردن پرونده چین به او یعنی تهران میخواهد رابطه با پکن را از مرحله توافقهای نمادین و بیانیهای عبور دهد و وارد فاز «اجراییسازی بزرگ» کند؛ از پروژههای زیرساختی و مالی گرفته تا همکاریهای فناورانه، ترانزیتی و حتی هماهنگیهای منطقهای.
در واقع، ایران به این سمت میرود که چین را نه صرفا یک شریک تجاری، بلکه یکی از ستونهای توازن راهبردی خود در جهان پساغرب تعریف کند. پرسش اصلی آینده دیگر این نیست که آیا چین در سیاست ایران مهم خواهد شد یا نه؛ بلکه این است که میزان وابستگی متقابل تهران و پکن تا کجا پیش خواهد رفت و آیا ایران خواهد توانست در این رابطه، توازن و استقلال راهبردی خود را حفظ کند یا نه.
نورنیوز