نورنیوز-گروه بین الملل: جورج فریدمن، تحلیلگر مسائل ژئوپلیتیکی و موسس تارنمای تحلیلی «Geopolitical Futures» در این گزارش مینویسد: جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران تا حدود زیادی قابل پیشبینی بود. آمریکا از تبدیل شدن ایران به یک قدرت هستهای هراس داشت. اسرائیل نیز علاوه بر این هراس، از بابت نیروهای منطقهای از جمله حزبالله لبنان که به ادعای آن تحت حمایت تهران است، نگران بود. از نگاه آمریکا، نگرانی درباره آنچه نیروهای نیابتی ایران خوانده میشوند، در بهترین حالت، در درجه دوم اهمیت قرار داشت، اما تهدید هستهای(که به هیچ عنوان ادعایی قابل اتکا نبود) میتوانست موجودیت آمریکا را تهدید کند. آمریکا حدود یک سال پیش تاسیسات هستهای ایران را هدف قرار داد و به برنامه هستهای آسیب زد، اما آن را نابود نکرد. در مذاکرات بعدی، ایران خواسته آمریکا و اسرائیل برای پایان دادن به برنامه هستهای خود را نپذیرفت و در نتیجه، جنگ در ۲۸ فوریه آغاز شد.
نکته حائر اهمیت این است که ظاهرا ترامپ باور داشت که قدرت هوایی، با کمترین خطر برای جان آمریکاییها، میتواند ایران را وادار به تسلیم کند. این فرضیه اشتباه از آب درآمد و به وضعیت فعلی انجامید.
ناکامی حملات هوایی گسترده در تحقق هدف مورد نظر یعنی نابودی برنامه هستهای ایران و (احتمالا) تغییر رژیم، در کنار ایجاد اختلال در تنگه هرمز به دست ایران و حملات (تلافیجویانه) تهران به (داراییهای آمریکا در) منطقه و همچنین حملاتی که (با منشاء نامشخص) به برخی تاسیسات نفتی کشورهای حاشیه خلیج فارس صورت گرفت، باعث شد تا قیمت نفت در سراسر جهان از جمله آمریکا به شدت افزایش یابد.
این شرایط به بروز یک مشکل سیاسی بزرگ در آمریکا منجر شده؛ هم به دلیل تاثیر اقتصادی و هم به واسطه این واقعیت که اقدام (نظامی) در ایران یادآور جنگهای است که آمریکا در آنها موفق به تحقق اهداف خود نشد که از جمله آنها میتوان به جنگ ویتنام، عراق و افغانستان به عنوان طولانیترین و پرهزینهترین آنها اشاره کرد. هیچکدام از این جنگها با پیروزی آمریکا به پایان نرسید و همگی اعتبار رؤسای جمهور وقت را تضعیف و خدشهدار کردند؛ لیندون جانسون در ویتنام، جورج دابلیو بوش در عراق و جو بایدن در افغانستان.
نکته برجستهتر اینکه ترامپ تا حدودی به واسطه وعده عدم ورود به چنین جنگهایی، به ویژه در نیمکره شرقی، به کاخ سفید بازگشت. تمام آنچه گفته شد، این پرسش را مطرح میکند که «این جنگ چگونه پایان مییابد؟»
به باور نگارنده «سه احتمال برای پایان جنگ ایران وجود دارد: نخست، پیروزی آمریکا تنها و تنها از طریق قدرت هوایی؛ دوم، اعزام نیروهای زمینی و اشغال ایران؛ سوم، دستیابی به توافقی بر پایه مذاکره.»
فریدمن با امکانسنجی این احتمالات سهگانه، توضیح میدهد: احتمال اول یعنی پیروزی تنها از طریق قدرت هوایی، غیرمحتمل است. قدرت هوایی غالبا کشورها را وادار به تسلیم نمیکند. همچنین، اعزام نیرو و جنگ زمینی علیه سپاه پاسداران که توانمند و پرانگیزه به نظر میرسد، مدت زمان زیادی طول خواهد کشید، زیرا ایران کشوری بسیار بزرگ است و نیروهای آمریکایی تلفات چشمگیری را متحمل خواهند شد. این اتفاق ریاست جمهوری ترامپ را عمیقا تضعیف و به میراث(سیاسی) او آسیب جدی وارد میکند.
به اعتقاد نگارنده، «در نتیجه، صرف نظر از تحریک به شورش و خیزش در داخل ایران که با توجه به گذشته نه چندان دور بسیار بعید به نظر میرسد، تنها راه حل واقعی، پایان از طریق مذاکره و توافق است.»
ایالات متحده به اصطلاح با «دستی ضعیف/قدرت چانهزنی اندک» وارد این مذاکرات میشود. در وهله نخست، از نگاه ایران، نتیجه جنگ جاری، آینده ملت و ایدئولوژی آن را تعیین خواهد کرد. سرنوشت آمریکا اما به اندازه ایران در گرو آن نیست. بنابراین، ایرانیها در صورت تسلیم شدن یا پذیرفتن شروط آمریکا، چیزهای زیادی را از دست خواهند داد. دوم اینکه، با توجه به راهبرد ایران (که به ادعای نگارنده) بر پایه افزایش قیمت نفت و رخ دادن مشکلات اقتصادی جهانی استوار است، ایجاد یک ائتلاف موثر ضدایرانی برای آمریکا دشوار خواهد بود، زیرا تنها هدف سایر کشورها، پایان هرچه سریعتر جنگ است؛ موضوعی که با پایان رضایتبخش برای آمریکا همخوانی ندارد.
از همه مهمتر اینکه ایرانیها قطعا به اندازه کافی کارکشته و هوشمند هستند که فرایند سیاسی داخلی آمریکا را درک کنند؛ جایی که در آن جنگ از سوی طیفهای مختلف ایدئولوژیک بسیار نامحبوب است و این امکان وجود دارد که همین مسئله ترامپ را به دستیابی به توافقی به سود ایران، وادار کند. در این صورت، زمان به نفع ایران است. آمریکا در صدد خیزش و قیام زودهنگام علیه حکومت ایران بود؛ در سوی مقابل، آنچه ایران در آمریکا میبیند، نه قیام بلکه مخالفت روزافزون با جنگ است؛ دقیقا مشابه آنچه سالها پس از جنگهای ویتنام، عراق یا افغانستان رخ داد.