نورنیوز-گروه سیاسی:درک تحولات اخیر میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا، بدون توجه به ماهیت راهبردی رفتار دو طرف، ممکن نیست. آنچه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ بهعنوان تجاوز نظامی مشترک آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران آغاز شد، نه یک اقدام صرفاً نظامی، بلکه تلاشی برای بازطراحی موازنه قدرت در منطقه غرب آسیا بود.
هدف اصلی این عملیات، ایجاد یک «شوک راهبردی» از طریق حذف رأس هرم تصمیمگیری و فلجسازی ساختار فرماندهی ایران بود تا تهران در موقعیتی قرار گیرد که ناگزیر به پذیرش شروط تحمیلی شود. با این حال، روند تحولات نشان داد که این محاسبه، مبتنی بر برآوردی نادرست از ظرفیتهای واقعی ایران و پویاییهای داخلی آن بوده است.
در فاصله کمتر از ۴۰ روز، پاسخ ایران نهتنها معادلات میدانی را تغییر داد، بلکه تصویر جدیدی از موازنه واقعی قدرت در منطقه ترسیم کرد. حملات هدفمند به پایگاههای آمریکا در منطقه و وارد آوردن هزینههای ملموس به رژیم صهیونیستی ،کنترل تنگه داهبردی هرمز و منطفه ای شدن جنگ،نشان داد که برخلاف تصور اولیه، این ایران نبود که غافلگیر شد، بلکه این واشنگتن و تلآویو بودند که در دام یک برآورد اطلاعاتی ناقص گرفتار شدند.
فروپاشی سریع اجتماعی و بی ثباتی سیاسی ، شکاف در حاکمیت و ناتوانی در پاسخگویی، سه مؤلفهای بود که در طراحی اولیه دشمن لحاظ شده بود، اما در عمل هیچیک محقق نشد. این ناکامی، بهویژه در تحلیلهای رسانهای و کارشناسی غربی نیز بازتاب یافت و از شکست یک جنگ «سریع، محدود و تمیز» حکایت داشت.
در چنین شرایطی، تغییر فاز از میدان نظامی به عرصه دیپلماسی، بیش از آنکه نشانه تمایل واقعی آمریکا به حلوفصل بحران باشد، تلاشی برای بازتولید ابزارهای فشار در قالبی متفاوت ارزیابی میشود. واسطهگری پاکستان و پذیرش طرح پیشنهادی ایران از سوی دونالد ترامپ، نشاندهنده آن است که واشنگتن در پی خروج موقت از بنبست نظامی و بازسازی موقعیت خود برای دستیابی به اهدافی است که در میدان جنگ محقق نشد. این الگو، مسبوق به سابقه در رفتار راهبردی آمریکا است؛ جایی که مذاکره نه بهعنوان جایگزین جنگ، بلکه بهعنوان امتداد آن در حوزهای دیگر تعریف میشود.
با این حال، مذاکرات ۲۱ ساعته در اسلامآباد میان محمدباقر قالیباف و جیدی ونس، بار دیگر نشان داد که شکاف در اهداف و انتظارات دو طرف، عمیقتر از آن است که در کوتاهمدت قابل حل باشد. زیادهخواهی آمریکا و تلاش برای تحمیل چارچوبهای یکجانبه، موجب شد این مذاکرات نیز به سرنوشت بسیاری از گفتوگوهای پیشین دچار شود و بدون نتیجه پایان یابد. شکست این دور از مذاکرات، نقطه عطفی در بازگشت مجدد تنش به سطحی بالاتر بود.
واکنش فوری دونالد ترامپ مبنی بر اعلام محاصره تنگه هرمز، حامل پیامهای چندلایهای است. در ادبیات نظامی، محاصره دریایی بهعنوان یکی از مراحل پیشدرآمدی برای تشدید درگیری و حتی آغاز عملیات نظامی گستردهتر تلقی میشود. هرچند در بیانیه سنتکام تأکید شده که آزادی ناوبری به سمت بنادر غیرایرانی محدود نخواهد شد، اما هدف اصلی این اقدام، اعمال فشار اقتصادی و روانی بر ایران و همچنین ارسال سیگنال بازدارندگی به سایر بازیگران منطقهای است. این اقدام، در عین حال نشاندهنده آن است که آمریکا در پی استفاده از ابزارهای غیرمستقیم برای جبران ناکامیهای میدانی خود است.
گزارشهای منتشرشده در رسانههایی مانند والاستریت ژورنال نیز مؤید این رویکرد است. بررسی گزینه «حملات محدود» از سوی دولت ترامپ، بیانگر تلاش برای ایجاد یک وضعیت خاکستری میان جنگ و صلح است؛ وضعیتی که در آن، آمریکا بتواند بدون ورود به یک درگیری تمامعیار، سطحی از فشار نظامی را حفظ کرده و از آن بهعنوان اهرم چانهزنی در مذاکرات احتمالی آینده بهره ببرد.
این الگو، در چارچوب راهبرد «فشار حداکثری هوشمند» قابل تحلیل است؛ راهبردی که بر ترکیب ابزارهای نظامی، اقتصادی و روانی برای وادارسازی طرف مقابل به امتیازدهی استوار است.
با این حال، تجربه ۴۰ روز گذشته نشان داده است که این نوع محاسبات، در برابر اراده و ظرفیت پاسخگویی ایران با چالشهای جدی مواجه است. هرگونه اقدام نظامی در سطح محدود در محیطی صورت خواهد گرفت که موازنه قدرت در آن بهطور بنیادین تغییر کرده است. ایران نشان داده که نهتنها توان پاسخگویی متقارن، بلکه قابلیت اقدام نامتقارن در سطوح مختلف را نیز داراست.
از این رو، هرگونه تلاش برای استفاده ابزاری از تهدید نظامی، میتواند بهسرعت از کنترل خارج شده و به یک درگیری گستردهتر منجر شود؛ سناریویی که برای رژیم صهیونیستی وبهویژه برای آمریکا با توجه به پراکندگی نیروهایش در منطقه، هزینههای قابل توجهی به همراه خواهد داشت.
در چنین شرایطی، راهبرد مطلوب برای ایران، تداوم و تقویت پاسخگویی فعال و تداوم بهره گیری از مجموعه ابزارهای ملی و منطقه ای است.این رویکرد، صرفاً به معنای پاسخ به تهدیدات نیست، بلکه شامل ایجاد درکی روشن در ذهن تصمیمگیران آمریکایی از هزینههای هرگونه اقدام خصمانه است. پاسخ قاطع و متناسب به هرگونه اقدام محدود، میتواند این پیام را منتقل کند که استفاده از «چماق نظامی» نهتنها کارآمد نیست، بلکه میتواند به تضعیف بیشتر موقعیت آمریکا در منطقه منجر شود.
آنچه از مجموع تحولات اخیر قابل استنتاج است، ورود منازعه ایران و آمریکا به مرحلهای پیچیدهتر از تقابل راهبردی است؛ مرحلهای که در آن، مرز میان جنگ و مذاکره بیش از پیش کمرنگ شده و هر دو بهعنوان ابزارهایی در خدمت اهداف کلان تعریف میشوند. در چنین فضایی، موفقیت هر یک از طرفین، بیش از آنکه به توان نظامی صرف وابسته باشد، به دقت درک محیط، انسجام داخلی و توانایی مدیریت همزمان چندین عرصه از تقابل بستگی دارد.