نورنیوز-گروه سیاسی: جنگ رمضان شکل جدیدی از موازنه قدرت را در روابط ایران و امریکا به وجود آورد. دونالد ترامپ علت اصلی آتشبس را دستیابی امریکا به اهداف از پیش تعیین شده میداند، درحالی که تمامی تحلیلگران و نظریهپردازان به این موضوع واقف هستند که جنگ امریکا و اسراییل علیه ایران مبتنی بر دو هدف اساسی بوده است. هدف اولیه آنان معطوف به «بیسرسازی» بوده که به معنای از بین بردن تمامی کارگزاران سیاسی و ساختاری میباشد. هدف دوم امریکا «ربایش اورانیوم غنیسازی شده» بوده که بالغ بر 400 کیلوگرم اورانیوم با غلظت 60درصد را نیز شامل میشود. واقعیت آن است که ایالات متحده در تحقق هر دو هدف یاد شده به نتیجه مطلوب و مورد نظر دست پیدا نکرد. قابلیت ساختاری ایران از پویایی لازم برخوردار بوده و اگرچه در روند جنگهای 2025 و 2026 امریکا و اسراییل علیه ایران، طیف گستردهای از فرماندهان نظامی، مقامهای امنیتی و کارشناسان موضوعات راهبردی به شهادت رسیدند، اما صرفا خلل و چالش محدودی در حوزه مدیریت سیاسی و راهبردی ایران ایجاد شد. عملیات ربایش اورانیوم غنی شده نیز تحت تأثیر «شگفتیساز الهی» قرار گرفت و در نتیجه دونالد ترامپ به هیچ یک از اهداف راهبردی خود نایل نشده است. در فضای موجود سیاسی، انگارههای مختلفی ارایه شده است. عدهای بر این اعتقادند که امریکا و اسراییل راهبرد خود را تغییر داده و تلاش دارند تا شکل جدیدی از کنش امنیتی برای تحقق اهداف راهبردی یاد شده را در دستور کار قرار دهند. در نگرش این گروه از تحلیلگران و نظریهپردازان، دیپلماسی پاکستان نتیجهای جز عملیات فریب جدید امریکا به همراه نخواهد داشت. رویکرد دومی نیز در این ارتباط وجود دارد که هرگونه کنش دیپلماتیک به ویژه دیپلماسی اسلامآباد را تابعی از شکل جدید موازنه قدرت ایران در نظم جهانی و ضرورتهای نوین راهبردی میداند. سنجش هر یک از دو گزینه یاد شده را میتوان بر اساس روندهای پیشرو در فضای دیپلماسی اسلامآباد تبیین نمود. واقعیت آن است که گذار از وضعیت تخاصم و تعارض به شرایط تعدیل شده راهبردی همواره کاری دشوار است. تحقق اهداف عمومی کشور که معطوف به حفظ تمامیت ارضی، شکلبندیهای ساختاری و هویت ملی ایرانی میباشد، در فضای پس از جنگ 40 روزه که بسیاری از قابلیتها، تأسیسات، فرماندهان و کارگزاران راهبردی کشور در معرض آسیب موجودیتی و هویتی قرار گرفتهاند، ضرورتی اجتنابناپذیر برای نیل به تعادل راهبردی در دوران پس از منازعه خواهد بود.
1. دیپلماسی اسلامآباد در منطق جامعهشناسی انقلاب: کشورهای انقلابی در سپهر سیاست بینالملل و عرصه اجتماعی خود عموما با چالشهای متنوعی روبهرو میشوند. مهمترین کارویژه رهبران سیاسی و مقامهای اجرایی آن است که گذار مسالمتآمیز شکل گرفته و تهدیدات فراروی کشور به گونه تدریجی محدود و کاهش پیدا کند. تجربه تاریخی بیانگر این واقعیت است که آن گروه از انقلابهای سیاسی توانستند موقعیت خود را ارتقاء داده و ساخت اجتماعی جدیدی را بنا نمایند که روندهای «ارتقاء ساختاری» را در قالب «عبور از چالشهای امنیتی» در دستور کار قرار دهند.
برخی از نظریهپردازان «انقلاب» به این موضوع اشاره داشتهاند که هرگونه گذار از وضعیت تهدید نیازمند عبور به مرحله «ترمیدور» است. در چنین شرایطی کشور انقلابی، دورانهای تاریخی عبور از تهدیدات را مدیریت نموده و وارد عصر جدیدی از کنش ارتباطی در راستای توسعه اقتصادی و راهبردی میشود. تجربه تاریخی انقلابهای سیاسی بیانگر این واقعیت است که به هر میزان کشورها در «وضعیت انقلابی و رادیکال» قرار داشته باشند، طبیعی است که با تهدیدات بیشتری نیز روبهرو میشوند. ضرورتهای «مدیریت بحران و تهدید» ایجاب میکند که واحدهای سیاسی قابلیت خود را ارتقاء داده تا زمینه برای کاهش و «مدیریت تهدیدات» فراهم شود. تداوم نظم انقلابی بر اساس آموزههای عصر انقلاب، عموما چالشهای اجتماعی، هویتی، فرهنگی، نسلی، ساختاری و بینالمللی جدیدی را به وجود میآورد. کشورهای انقلابی مبنای اصلی هویت و مشروعیت خود را از ساخت اجتماعی و گفتمان حاکم در «کنش بین الاذهانی» به دست میآورند. هرگاه تغییرات نسلی و فناورانه حاصل شود، زمینه برای تغییر در قالبها و قواعد گفتمانی به وجود میآید. در چنین شرایطی موازنه ساخت اجتماعی با نظام سیاسی دچار «تغییرات تکتونیکی» میشود. واقعیت آن است که آموزههای انقلابی در هر دوران تاریخی خود را بازتولید نموده و سطح جدیدی از کنش ارتباطی را امکانپذیر میسازد. ارتقاء موقعیت ساختاری کشورها در شرایطی حاصل میشود که کارگزاران اجرایی درک دقیقی نسبت به فرآیند و نشانههای تهدید و فرصت به دست آورند. ایران در سال 1404 درگیر چالشهای امنیتی پر شدت گردید. بحران اقتصادی و افزایش تورم به موازات جنگهای اول و دوم اسراییل و ایالات متحده، زمینه شکلگیری چالشهای پرمخاطره امنیتی را به وجود آورد. در این فرآیند، طیف گستردهای از رهبران سیاسی، مقامهای اجرایی، کارگزاران حکومتی و فرماندهان دفاعی و امنیتی کشور درگیر تهدیدات پر شدت موجودیتی و هویتی شدند. اگرچه هویت ایرانی و انقلابی محور اصلی دفاع سیاسی و امنیتی جمهوری اسلامی در برابر کنش پر شدت کشورهای مهاجم واقع شد، اما بخشی از موجودیت ساختاری، توانایی اقتصادی، هویت سیاسی و مشروعیت راهبردی ایران نیز تحتالشعاع بحرانهای مربوط به ستیزش قدرتهای بزرگ و بازیگران منطقهای در برابر ایران قرار گرفت. هرگاه معادله «قدرت و نقاط ضعف» واحدهای سیاسی دچار تغییرات بنیادین شود، نشانههایی از اصطکاک اجتماعی و ساختاری اجتنابناپذیر خواهد بود. تحول در روندهای سیاسی نیازمند سازوکارهای کنش دیپلماتیک برای عبور از چالشهای ساختاری برای حفظ، ارتقاء و بهینهسازی سرنوشت انقلابهای سیاسی میباشد. تحقق این اهداف از طریق فرآیندهای دیپلماتیک و دوراندیشی راهبردی حاصل خواهد شد. موضوع اصلی ایران در دوران تاریخی موجود را میتوان بهرهگیری از راهبرد بقاء دانست.
2. ضرورتها و موضوعات بنیادین دیپلماسی اسلامآباد: دیپلماسی شکل دیگری از معادله قدرت را در روابط کشورها منعکس میسازد. جنگ و دیپلماسی پیوند درهمتنیدهای با یکدیگر داشته و هر یک را میتوان مکمل دیگری برای تحقق اهداف سیاسی و راهبردی کشورها دانست. ایران در زمره کشورهای منطقهای محسوب میشود که توانست در روند جنگ 40 روزه و در شرایطی که فاقد هرگونه قدرت هوایی و پدافندی موثری بود، در برابر اقدامات پر دامنه تهاجمی امریکا و اسراییل مقاومت نماید. بسیاری از نظریهپردازان روابط بینالملل از جمله «جان مرشایمر» در قابلیتهای تحلیلی خود به این موضوع اشاره دارند که امریکا در روند جنگ علیه ایران قادر به تحقق اهدافی از جمله «تغییر رژیم»، «براندازی» یا «دگرگونیهای ساختاری پر دامنه» نخواهد شد. 40 روز تهاجم نظامی امریکا و اسراییل نتوانست ایالات متحده را به اهداف تاکتیکی خود نزدیک نماید. دونالد ترامپ در طرحریزی برای ربایش قابلیت هستهای ایران، تمامی تلاش خود را به انجام رساند. اگرچه «دن ریزن کین» رییس ستاد مشترک ارتش امریکا بخشی از واقعیتهای ربایش هستهای را بیان داشت، اما ناتوانی امریکا برای تحقق چنین اهدافی از طریق عملیات تاکتیکی مبتنی بر هلیبرن نیروهای ویژه منجر به شرایطی شده است که پایان عملیات تهاجمی امریکا را اجتنابناپذیر میساخت. در شرایط پس از اقدامات نظامی امریکا، اگرچه نیروی دریایی ارتش و سپاه پاسداران با چالشهای امنیتی گستردهای روبهرو شد، اما واقعیت آن است که هنوز تنگه هرمز در کنترل ایران قرار داشته و این امر به مفهوم شکستی تاکتیکی برای ارتش قدرتمند امریکا در جنگ منطقهای محسوب میشود. در فضای موجود امنیت منطقهای، جنگ امریکا و اسراییل هنوز پایان پیدا نکرده، بلکه تاکتیکهای جدیدی برای تحقق اهداف امریکا در دستور کار واقع شده است. دیپلماسی برای ایران که در زمره کشورهای منطقهای محسوب میشود، مطلوبیت بیشتری را به همراه خواهد داشت. مهمترین موضوع در روند دیپلماتیک آن است که کارگزاران و مقامهای سیاسی ایرانی نسبت به دستور کار راهبردی وقوف دقیقی داشته باشند. طرح موضوعات کلی هیچگاه منجر به حل تضادهای سیاسی و امنیتی نخواهد شد. دیپلماسی هنگامی منجر به مطلوبیت بیشتری برای کشورها میشود که واحدهای سیاسی از قدرت سازنده و کنش راهبردی مناسب برای تحقق اهداف برخوردار باشند. مهمترین موضوع دوران موجود را میتوان در ارتباط با شرایطی مورد سنجش قرار داد که دیپلماسی بتواند ایران را از فضای امنیتی شده خارج سازد. از آنجایی که بخش قابل توجهی از قابلیت تاکتیکی و عملیاتی ایران در فرآیند جنگ نامتوازن 40 روزه تخریب شده است، ایران نیاز همهجانبهای به سازوکارهای گذار از بحران و بازسازی قابلیتهای ساختاری خود دارد.
نتیجه
جنگ امریکا و اسراییل علیه ایران با واقعیتهای جنگ کلاسیک هیچگونه شباهت و همگونی ندارد. هدف اصلی دونالد ترامپ و نتانیاهو در روند جنگ علیه ایران، تخریب قابلیتهای اقتصادی، صنعتی، نظامی، عملیاتی و تاکتیکی جمهوری اسلامی ایران بوده است. بخش قابل توجهی از نهادها و کارگزاران ایرانی در روند تهاجم همهجانبه کشورهای متخاصم منطقهای و بینالمللی، موجودیت، کارآمدی و اثربخشی خود را از دست دادند. واقعیت آن است که ایران درگیر جنگ تهاجمی شده است. قدرتهای بزرگ عموما از قابلیت و توانایی بیشتری برای ایفای نقش در جنگهای تهاجمی داشتهاند. دونالد ترامپ رویکرد صلح از طریق قدرت را تبدیل به «آموزهای تهاجمی» علیه بسیاری از کشورهای منطقهای و حتی ایران نمود. ترامپ احساس میکرد که در جنگ و عملیات تهاجمی گسترده علیه ایران به «پیروزی سریع» نایل خواهد شد. واقعیت جنگ بیانگر آن است که ایران از هویت تاریخی خود بهره گرفت و آن را با مقاومت برای رویارویی با کنش تهاجمی دشمن پیوند داد. عبور از تهدیدات نظامی و امنیتی در فضای پس از جنگ صرفا از طریق دیپلماسی حاصل میشود. دیپلماسی اسلامآباد میتواند شکل جدیدی از موازنه در فضای منطقهای و سیاست جهانی را به وجود آورد. واقعیت آن است که جامعه ایرانی هیچگاه کنش تهاجمی هماهنگ و مشترک کشورهای منطقهای و امریکا علیه خود را فراموش نخواهند کرد. چنین انگارهای به معنای تداوم فضای مخاصمه محسوب نمیشود، بلکه باید فرصت جدیدی برای کشور ایجاد شود تا قابلیتهای ساختاری و هویتی آن بازتولید شود. بر اساس چنین آموزهای است که دیپلماسی اسلامآباد را میتوان فرصتی برای عبور از تهدیدات هیستریک امریکا و کشورهای منطقهای دانست که بیش از 47 سال علیه ایران ادامه داشته است. تحقق این امر نیازمند بهکارگیری راهبرد بقاء و بازتولید قدرت ساختاری و هویتی کشور خواهد بود.
استاد دانشگاه تهران
اعتماد