×
سیاسی
شناسه خبر : 309194
تاریخ انتشار : جمعه 1405/01/21 ساعت 21:40
حضرت آقا، یکی از اولین طراحان فکر اجتماعی در انقلاب اسلامی بودند

فرزند ارشد رهبر شهید انقلاب:

حضرت آقا، یکی از اولین طراحان فکر اجتماعی در انقلاب اسلامی بودند

فرزند ارشد رهبر شهید انقلاب تاکید کردند: یکی از اولین طراحان فکر اجتماعی در انقلاب اسلامی، حضرت آقا بودند.

نورنیوز-گروه سیاسی: آنچه از نظر می‌گذرانید، بخش‌هایی از تنها مصاحبه‌ی فرزند ارشد رهبر شهید انقلاب، آیت‌الله حاج سیّدمصطفیٰ حسینی خامنه‌ای (دام ظلّه) تاکنون است.

ایشان در سال‌های حیات پدر بزرگوارشان از حضور در رسانه‌ها و انجام هر گونه مصاحبه پرهیز داشتند؛ بااین‌حال، برگزاری مراسم نکوداشت مقام علمی و معنوی آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (رحمه الله) زمینه‌ای را فراهم کرد که ایشان پس از اصرار فراوان دست‌اندرکاران نکوداشت و به قصد اداء حق و تجلیل شخصیّت جدّ بزرگوارشان، مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای، حاضر به انجام این مصاحبه شوند.

در این مصاحبه که در نیمه‌ سال ۱۴۰۰ انجام شد، سخن از موضوعات مختلفی از جمله خاطرات شخصی و همچنین برخی ویژگی‌های ممتاز و بی‌بدیل رهبر شهید انقلاب نیز به میان آمد که بسیار خواندنی و شایان توجّه است؛ ازاین‌رو، به مناسبت چهلمین روز شهادت رهبر شهید انقلاب، بخش‌هایی از این مصاحبه را که عمدتاً درباره‌ایشان بوده، با اندکی تصرّف و تلخیص، برای مطالعه‌ مخاطبان رسانه‌ KHAMENEI.IR برگزیده‌ایم.

متن کامل این مصاحبه در ویژه‌نامه‌ نکوداشت آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (قدّس سرّه)، با عنوان «صحیفه‌ پارسایی»، توسّط انتشارات انقلاب اسلامی منتشر خواهد شد.


در دوران نوجوانی شما، پدرتان درگیر مبارزات انقلابی بودند و مدّتی را هم در زندان‌های مختلف سپری کردند. آیا از مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای خاطره‌ای مربوط به این دوران دارید؟

یک خاطره برمی‌گردد به حدود سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ که ابوی در پادگان لشکر ۷۷ مشهد، تقریباً استانداری فعلی، زندانی بودند. ایشان برای دیدن پدرم به آنجا می‌روند و طبیعتاً چون پادگان بوده، ممانعت می‌کنند؛ ایشان هم با یک حرکت تند، عصایشان را بلند می‌کنند و ظاهراً شاید دادی هم زده بودند و خلاصه وارد آنجا می‌شوند. البتّه این را خودشان برای ما تعریف نمی‌کردند، بلکه گویا مادربزرگ یا کسی که آنجا این صحنه را دیده بود، برای ما تعریف کرد.

خاطره‌ دیگری که دراین‌باره در ذهن دارم، به همان دوره‌ زندان مشهد و سنینی که شاید حسّاس‌تر بودم، برمی‌گردد. من خیلی روزها تنهایی به منزل مرحوم آقا(۱) می‌رفتم؛ یعنی والده و اخوان در خانه بودند و من در خانه نمی‌ماندم و به آنجا می‌رفتم و گاهی ناهار را نیز آنجا بودم و بعد به خانه می‌آمدم. در اینجا عمده‌ برخوردها مربوط به مادربزرگم است که شامل محبّت، همراهی، هم‌زبانی و نفرین شاه می‌شد که پدرم را زندانی کرده بود؛ مثلاً به زبان بچّگانه می‌گفتند که الهی که شاه زیر پای فیل برود!

ما در محیط خانواده به پدربزرگ می‌گفتیم «آقا» و به مادربزرگ می‌گفتیم «خانم». در میان فرزندان هم صرفاً پدرم و عموی بزرگ ما از دوران کودکی پسوند «آقا» داشتند؛ یعنی «محمّدآقا» و «علی‌آقا»؛ این «آقا» توی خانه جزو اسم آن‌ها بود و یک حالت اختصاصی داشت. آن روز یادم هست که سه‌نفری در اتاق تابستانی پایین ناهار خورده بودیم و آقا در حال رفتن برای استراحت بودند که خطاب به مادربزرگم گفتند: خانم! از این به بعد به مصطفیٰ بگوییم «آقامصطفیٰ»؛ یعنی این قرار را گذاشتند. به نظرم این التفات ناشی از محبّت و دلسوزی ایشان در آن دوره‌ زندان‌ها و تبعید بود که در واقع می‌خواستند توجّه ویژه‌ای به من بکنند.

یک بار دیگر نیز که پدرم زندان بود، ایشان به خاطر اینکه دلشان برای عروسشان و نوه‌ها ‌می‌سوخت، با همدردی خطاب به مادرم گفته بودند که شما روز قیامت جلوی پیغمبر را بگیر و بگو من از این قضایای پسر شما خیلی سختی کشیدم و خیلی اذیّت شدم؛ زیرا به خاطر فرزند ایشان سختی کشیدید و گرفتاری پیدا کردید. این هم از سر همان دلسوزی و ناراحتی‌شان بوده است.

پدر ما هشت ماه در زندان کمیته‌ی تهران زندانی بودند و هیچ خبری از ایشان نبود، ما نیز خردسال بودیم و مادرم متحمّل سختی‌های فراوانی شدند؛ بااین‌حال، هیچ وقت ندیدم که ایشان آهی بکشد یا گله‌ و اعتراضی بکند. و این نمونه‌ روحیّه‌ عجیب ایشان در ارتباط با پدر ما بود؛ با اینکه یک خانم جوان بودند و گاهی بسیار تنها می‌شدند و در فشار بودند، امّا چنین حالتی داشتند.

واقعاً شرایطِ بسیار سختی بود. یادم هست سال ۱۳۵۴ که آقا از زندان کمیته برگشتند، فامیل در منزل ما در کوچه‌ی فریدون جمع شده بودند. ایشان بعد از اینکه وارد شدند و نشستند، در همان اوّلِ صحبت گفتند که به من گفته‌اند که اگر دفعه‌ی بعد بیایی، دفعه‌ آخر است و دیگر برنمی‌گردی! یعنی می‌کُشیمت. شرایط این‌طوری بود، ولی ایشان عقب ننشستند و دوباره به مبارزه ادامه دادند که منجر به دستگیری و تبعید مجدّد ایشان شد.

در یکی دیگر از دستگیری‌های آقا که ما در منزل مرحوم پدربزرگمان حضور داشتیم، صحنه‌ای روی داد که نشان‌دهنده‌ شجاعت مادربزرگ ما بود. آن روز مرحوم آقا در منزل مهمان داشتند و من و پدر نیز آنجا بودیم. اتاقی در منزل پدربزرگ بود، معروف به «اتاق‌بزرگه» که مهمانی‌ها آنجا بود. مهمان‌ها داخل اتاق بودند که ناگهان درِ حیاطی را که در آن حوض هست، زدند و گویا مادربزرگ من متوجّه شدند که ساواکی‌ها هستند. آن ساواکی معروف، غضنفری نیز آمده بود و من خودم او را دیدم. به من گفتند برو بابایت را صدا کن، من هم رفتم پدرم را صدا کردم و ایشان از اتاق بیرون آمدند. در این اثنا که هنوز در باز نشده بود، یکی از ساواکی‌ها از درِ دیگر وارد خانه شده بود و من دیدم که یک نفر از دالانِ فی‌مابینِ دو حیاط بیرون آمد. پیش از آمدن پدرم، ‌خانم متوجّه شده بودند و با شجاعتِ تمام شروع کرده بودند به دعوا کردن و نفرین ساواکی‌ها که ابوی آمدند و حائل شدند؛ یعنی خودشان روبه‌رو شدند و آن‌ها آقا را دستگیر کردند و بردند، من نیز تنها به خانه‌ی خودمان برگشتم. در اینجا غیر از صحنه‌ی ورود مخفیانه‌ی مأمور به داخل خانه که ایشان اصلاً نترسیدند، نکته‌ مهم برخورد واقعاً شجاعانه و بدون هر گونه ترس خانم بود که این نشان از روحیّه‌ی خاصّ این زن داشت.

یک بار دیگر نیز که درگیری هم صورت گرفت، مربوط به منزل خودمان و جریان تبعید آقا بود. آخرین باری که آقا را دستگیر کردند و به تبعید بردند، برخوردهای بسیار تندی داشتند و آن‌چنان با لگد به ساق پای آقا زده بودند که خون‌ پای ایشان روی زمین ریخته بود. قبل از تبعید که ما در بازداشت به دیدن ایشان رفتیم، آن زخمِ روی پا را دیدیم. البتّه همان جا نیز آقا روحیّه‌ی بالایی داشتند و با خنده و شوخی جای جراحت را که به صورت هلالی‌ خونین بود، به ما نشان دادند.

ماجرا نیز از این قرار بود که ساعت حدود سه‌ نصف شب بود و ما همه در خانه خواب بودیم، ناگهان درِ خانه را که روبه‌روی ورودیِ هال است می‌زنند. گویا آقا بیدار شده بودند و پشت در رفته بودند. نکته اینجا است که اواخر گفته شده بود ساواکی‌ها بدون نام‌ونشان وارد خانه می‌شدند و انقلابیّون را می‌کشتند و بعد هم معلوم نمی‌شد که چه کسی بوده است. درِ خانه‌ی ما آلومینیومی با شیشه‌های مربّعی و مشجّر بود. آقا اوّل هم احتیاط می‌کنند، ولی بالاخره مقداری در را باز می‌کنند که یک هفت‌تیر از لای در داخل می‌آید. ایشان ابتدا به‌زور در را می‌بندند و می‌گویند حکمتان یا کارتتان را نشان بدهید که معلوم بشود شما چه کسی هستید، امّا آن‌ها شیشه‌ها را می‌شکنند و در را باز می‌کنند و وارد می‌شوند. بنده با همین سروصدای وقتِ ورودشان بیدار شدم. وقتی وارد شدند، همان وقت یکی از آن‌ها با لگد، محکم به ساق پای ایشان می‌زند که مقداری خونِ آن روی زمین ریخته بود. بعد هم مشغولِ به‌هم‌ریختنِ کتابخانه شدند. در همین اثنا، یکی از آن‌ها آمد و بالای سر ما با سلاح یوزی ایستاد. دایی ما نیز در اتاقِ دیگر خواب بود. با این هجمه، همه‌ی ما ترسیده بودیم. در اینجا به برکت وجود اخوی کوچکمان ــ ‌که سه‌ماهه‌ بود ــ بلاهایی از ما رفع شد؛ یعنی والده‌ی ما با تدابیری، به اسم درست کردن شیشه‌ی شیر برای بچّه، این اعلامیّه‌ها را زیر چادر پنهان و جابه‌جا کردند. خلاصه وقتی آن‌ها رفتند، اذان صبح را گفته بودند. آقا ابتدا نماز صبح را خواندند و بعد آقا را بردند.

لطفاً قدری رابطه‌ی رهبر معظّم انقلاب با مرحوم پدرشان را توصیف کنید. شما در آن دوران این رابطه را چگونه می‌دیدید؟

توصیف دقیق این رابطه برای بنده کار آسانی نیست، امّا به نظرم آن احسان به والدین را که توصیه شده، آقا به شکل خوبی انجام می‌دادند؛ یعنی آن اعتنا و اهتمامی که توصیه شده به پدر و مادر داشته باشید، ایشان این کار را واقعاً به‌خوبی انجام می‌دادند و به‌اصطلاح بلد بودند. لذا اگر کسی ارتباط آقا با پدرشان را می‌دید، از آن به «صمیمیّت» و «اهتمام» تعبیر می‌کرد. در مشهد نیز آن برنامه‌ی ساعت هشت صبح بود که ایشان هر روز خدمت مرحوم آقا می‌رفتند. همچنین، آن مورد بازگشت از قم به مشهد در دوران طلبگی که بنا به تمایل مرحوم آقا و البتّه تصمیم پدرم بوده هم معروف است که در آن مدّت، ایشان به‌تنهایی به امور والدشان رسیدگی می‌کردند.

رابطه‌ آقا بعد از آمدن به تهران نیز با پدرشان خیلی خوب بود. در دوران ریاست جمهوری، من چند بار دیدم که آقا با اینکه یک دستشان بسیار دردمند و تقریباً به طور کامل ازکارافتاده بود، همین نوع رسیدگی‌ها را داشتند. یک بار شخصاً پدرشان را از اتاق به ایوانی که آن ساختمان داشت ‌آوردند، با همان یک دست برای ایشان پتو ‌انداختند، آبدارچی چای می‌آورد و ایشان کنار پدرشان صمیمانه می‌نشستند و با اینکه مرحوم آقا آن زمان حدود نود سال داشتند و خیلی گرم‌وگیرا هم نبودند، امّا پدر با ایشان اُنس داشتند و گرم می‌گرفتند. شاید من خودم نتوانم الان این کار را با آن کیفیّت برای آقا انجام دهم، امّا ایشان در همان فرصت کم شاید چیزی می‌گفتند که مرحوم آقا لبخندی هم می‌زدند و شوخی می‌کردند. بنا به گفته‌ی دیگران نیز اساساً مأنوس‌ترین فرد به مرحوم پدربزرگمان، آقا بودند.

اتّفاقاً در همان سال ۱۳۶۰ که آقا ترور شدند، مرحوم آقا به تهران تشریف آوردند. آن اوایل، دست ایشان به‌شدّت دردمند بود و درد آن با تلاش پزشکان قدری ساکت می‌شد. یادم هست در همان حالی که دست پدرم درد داشت، پدرشان را با کمک بعضی از دوستان، مثل مرحوم آقای شمقدری (رحمة الله علیه)، به حمّام بردند. آن زمان، مرحوم آقا نزدیک نود سال داشتند و سخت بود که پدر به‌تنهایی این کار انجام دهند؛ امّا در همان حال، خدمت به پدر را فروگذار نکردند و سعی داشتند که خودشان شخصاً مباشرت داشته باشند، درحالی‌که برای ایشان آن وقت این امکان فراهم بود که از دیگران بخواهند چنین کارهایی را انجام دهند.

در دوران ریاست جمهوری، آن بیماری دست همراه ایشان بود و آقا دائماً درد عصب دست داشتند و شاید شب‌های متعدّدی از خواب بیدار می‌شدند و این سختی‌ها جزو برنامه‌های عادی زندگی آقا شده بود و آقا اصلاً اظهار نمی‌کردند. درد عصبی بسیار سخت و زجرآور است، امّا ایشان با همان درد در جلسات نیز شرکت می‌کردند و کارها را پیش می‌بردند. غرض اینکه با این حال که فرصت آقا کم بود و این مشکل را هم داشتند، از اهتمام به پدر غافل نبودند. یک نوار بسیار جالبی هست که مربوط به بعد از نماز صبح در منزل پشت مجلس خبرگان فعلی است. در آن نوار، آقا در حال گفت‌وگو با پدرشان هستند، مشابه آن جلسات هشت صبح در مشهد با همان جنس گفت‌وگوها و بحث‌ها؛ مثلاً فلان عالم این‌گونه گفتند و فلانی در فلان کتاب آن‌طور بیان کرده یا صحبت درباره‌ی قضایای مشروطه. یک بار هم مرحوم آیت‌الله مشکینی(۲) (قدّس سرّه) که در تهران بودند، مطّلع می‌شوند که مرحوم آقا در تهران هستند و گفتند من قصد دارم به دیدن ایشان بیایم. پدر آیت‌الله مشکینی در نجف بودند و خود ایشان هم مدّتی طلبه‌ی مشهد بودند و مرحوم آقا را از قبل می‌شناختند. ایشان بعد از نماز مغرب و عشا به منزل ما آمدند. حیاط را فرش انداخته بودند و در آنجا جلسه برقرار شد و مشغول صحبت شدند. در آنجا واقعاً رعایت آداب دینی توسّط مرحوم آیت‌الله مشکینی دیده می‌شد. ایشان بسیار با تواضع نزد پدربزرگم آمدند. مرحوم آقای مشکینی (رحمة الله علیه) بسیار خوش‌صحبت و خوش‌کلام بودند. اساساً ایشان دست‌کم در میان علمای معاصر، از نظر بلاغت واقعاً کم‌نظیر بودند و این در خطبه‌هایشان هم مشخّص است. من ایشان را زیاد می‌دیدم و به دلیل صمیمیّتی که با پدرم داشتند، تابستان‌ها که قم گرم بود، با خانواده به یک ساختمان خالی در ریاست جمهوری می‌آمدند و عصرها در حیاط قدم می‌زدند. نماز مغرب و عشا نیز آقا می‌آمدند و به ایشان اقتدا می‌کردند.

بخشی از خاطراتی که ما از دوران ریاست جمهوری داریم نیز مربوط به خاطرات صبحانه در منزل مرحوم آقا در مشهد است. آقا در دوران ریاست جمهوری، در سفر به مشهد، به اتاقی در حرم در طبقه‌ی فوقانی در انتهای رواق امام کنونی تشریف می‌بردند. آن قسمت مردانه بود و اگر مادر همراه ما بودند، ایشان همراه با اخوان به منزل مادرشان می‌رفتند، امّا من در حرم همراه پدر بودم. چند بار اتّفاق افتاد که آقا در این سفرها تصمیم گرفتند به دیدار والدینشان بروند. لذا یک وانت سرپوشیده که گاهی برای حمل غذا استفاده می‌شد، صبح زود به آستانه می‌آمد و آقا با اورکت و کلاه در همان قسمت عقب وانت سوار می‌شدند. تیم حفاظت پیش از ما رفته بودند و خانم و آقا منتظر بودند. آنجا با والدینشان صبحانه می‌خوردند و آقا با همان حالت صمیمانه و خنده‌رویی با پدر و مادرشان گرم می‌گرفتند و مثلاً بعد از یک ساعت برمی‌گشتیم.

خاطره‌ دیگری هم درباره‌ نوع رابطه‌ آقا و مرحوم پدربزرگمان در ذهنم هست که البتّه در برخی از جزئیّات آن تردید دارم. اصل ماجرا این است که یک بار آقا به منزل پدرشان در همان اتاق پایین می‌روند. آقا به‌احترام خم می‌شوند و پای پدرشان را می‌بوسند. بعد، مرحوم آقا برای ایشان نقل می‌کنند که من حضرت امیر (علیه السّلام) را در خواب دیدم و به ایشان گفتم که اجازه می‌دهید پای شما را ببوسم، ایشان اجازه دادند و من هم پایشان را بوسیدم.
این اهتمام به پدر و مادر حتّی بعد از وفات ایشان هم ادامه داشت. مثلاً از کارهایی که ما خبر داریم، یکی اینکه آقا اوایل بعد از وفات مرحوم پدرشان و شاید بعد از وفات مادر ــ که سه سال و یک ماه بعد از مرحوم آقا فوت می‌کنند ــ می‌گفتند من هر روز برای پدر و مادرم دو رکعت نماز می‌خوانم. یک دوره‌ای هم آقا قبل از نماز ظهر و عصر، یک شبانه‌روز برای مادرشان نماز می‌خواندند. البتّه از نظر فقهی، ایشان ولد اکبر نیستند و وظیفه‌شان نیست. به‌مناسبت، خوب است این را هم بگویم که نظر آقا درباره‌ی نماز قضای پدر این است که این حکم علاوه بر پدر، برای مادر نیز هست. آقا یک بار هم می‌گفتند که مرحوم آقا را خواب دیدم که به من گفتند دو بار سوره‌ی بقره را برای من بخوان.

به نظر شما چه بخش‌هایی از شخصیّت حضرت آقا متأثّر از پدرشان است؟

پاسخ به این سؤال به صورت ظنّی ممکن است، امّا پاسخ قطعی مشکل است. بنده اینجا از تعبیر «نجابت» یا «بزرگ‌منشی» استفاده می‌کنم که به‌ویژه در عالم سیاست در آقا بروز کرده است. به عنوان مثال، مرحوم آقا به دلیل همین سلامت باطن که بروزش به صورت زهد است، بنده نشنیدم که ایشان هیچ گاه به دنبال استفاده از اجتهاد و خلاصه جایگاه خود باشند و حتّی درباره‌ی اسم کوچه‌ خامنه‌ای نیز که در زمان حیاتشان انجام شد، ظاهراً اعتراض کردند. حتّی در مسائل خیلی ساده‌تر هم مراقب بودند؛ مثلاً شنیدم نانوای محل که اسمش محمّدآقا بود، وقتی پدربزرگم می‌رفتند نان بگیرند، به احترام اینکه مرحوم آقا عالم و سیّد بودند، می‌خواسته زودتر از نوبت به ایشان نان بدهد، ولی مرحوم آقا قبول نمی‌کردند.

در همین باره خاطره‌ای یادم آمد که مربوط به همین خصوصیّات ایشان است. یک بار در دوران نوجوانی، من با ایشان در همان اتاق خودشان در طبقه‌ی بالا نشسته بودیم. من گفتم «آقا! شما آیت‌الله هستید؟» ایشان با تواضع خاصّی جوابی دادند و منظورشان این بود که این القاب و عناوین مهم نیست. یا مثلاً عموی ما درباره‌ی ایشان در جاهایی نوشته بود حضرت آیت‌الله فلان، که مرحوم آقا در آن نوشته‌ها کلمه‌ی «آیت‌الله» را از جلوی اسم خودشان خط می‌زدند. گویا زندگی مرحوم آقا بر این اساس شکل گرفته بود که از آن جهات دوری کنند و به‌اصطلاح، خود را در معرض قرار ندهند. بنابراین، چنین کسی به آن شکل کرسی درس و شاگرد و آثار تألیفی ندارد، که ممکن است واقعاً منشأ آن کناره‌گیری باشد و به همان خصوصیّات برگردد.

پدربزرگ ما در «کفایه» شاگرد مرحوم آقازاده(۳) بودند و کتاب کفایه‌ای داشتند که ظاهراً نسخه‌ مرحوم آقازاده از «کفایه» در آن لحاظ شده بوده است. خلاصه، ایشان اسرار یا نکات «کفایه» را از پسر مرحوم آخوند گرفتند و علی‌القاعده مسلّط بودند. طبیعتاً چنین کسی با چنین سابقه‌ای اگر می‌خواست، می‌توانست مثلاً در مشهد یک تدریس «کفایه» داشته باشد. بالاخره، هم آدم مقدّسی بودند و هم سوادش را داشتند؛ یعنی هم جاذبه‌ی تقدّس و هم جاذبه‌ی علمی داشتند، امّا شاید این عدم تدریس هم به همین ویژگی مربوط باشد. به نظرم این خصوصیّت بین پدرم و مرحوم آقا فی‌الجمله مشترک است.

نکته‌ دیگر اینکه به نظرم محیط داخلی منزل پدرم بسیار باصفا است؛ به قول معروف، رونق اگر نیست صفا هست؛ زندگی ساده‌ای دارند، امّا صفا دارد که یک رکن آن، این خصوصیّت آقا است و به‌اصطلاح سخت‌گیر نیستند. فرض بفرمایید یک روز ــ که البتّه بسیار نادر است ــ ناهار هنوز آماده نشده باشد و ایشان با این سن و مشغله یک ساعت هم منتظر بشوند؛ یک نفر ممکن است اخم بکند، امّا ایشان بدون اینکه به رو بیاورند، مشغول گپ زدن با نوه‌ها و شوخی کردن می‌شوند و اصلاً این‌ها چیزهایی است که ما همیشه در طول زمان دیده‌ایم. البتّه رکن مهمّ دیگرِ این صفای منزل، مادر ما هستند که در کنار این خصوصیّت آقا، آن پیگیری، جدّیّت و اهتمام استثنایی مادر هم هست. لذا این‌ها است که به فضای خانواده صفا می‌دهد.

در سطح کلان نیز آقا رفتارهایی دارند که ریشه در همین ویژگی‌ها، یعنی صفای باطن و بزرگ‌منشی دارد. گاهی برخی افراد برخوردهای بسیار بدی با آقا داشتند، امّا ایشان طلب مغفرت حتّی برای آن‌ها را فراموش نمی‌کنند. یک بار فردی در خدمت ایشان با تندی گفت خدا لعنت کند فلانی را! منظور هم کسی بود که خیلی بدی کرده بود و به‌اصطلاح شمشیر را نه که از رو بسته بود، از غلاف هم درآورده و حمله هم کرده بود و ضربه هم زده بود و این ضربه هم اصابت کرده بود که آقا درباره‌ی کار این‌ها در جلسه‌ای عمومی در همین حسینیّه به مردم گفتند که خدا خودش این مسئله را حل کرد و مانند مرحوم امام که آزادی خرّمشهر را مستقیماً‌ به خدا نسبت دادند، حضرت آقا هم حلّ این ماجرا را مستقیماً به خدا نسبت دادند. آقا به ایشان گفتند من تابه‌حال این‌گونه افراد را نه لعنت کرده‌ام، نه مرگشان را از خدا خواسته‌ام. این موضوع به نظر من عجیب بود و نشان می‌دهد که انسان باید یک سرمایه‌ی درونی داشته باشد تا به اتّکاء آن، این‌طور حلم و سعه‌ی صدر به خرج دهد. این نکته نیز می‌تواند ریشه در خصوصیّات مرحوم پدرشان داشته باشد.

درباره‌ زهد هم حتماً همین‌طور است. به‌ویژه، آقا و برادر بزرگ‌ترشان در محیطی بزرگ شدند که فقر و نداری را چشیده بودند، البتّه با حفظ عزّت؛ یعنی پدر ایشان این‌طور نبود که بخواهد به خاطر فقر، پیش این و آن برود و چنین‌ کارهایی بکند. البتّه خانم نیز با این شرایط همراهی کردند. به عنوان مثال، در خاطرات پدرم هست که گفته‌اند مادرشان چگونه از قبای کهنه‌ی مرحوم آقا برای بچّه‌ها لباس تهیّه می‌کردند، و کارهای این‌چنینی.

یک خصوصیّت مشترک دیگر که در مرحوم آقا نیز بود، اهتمام به مطالعه است. پدربزرگ ما بسیار اهل مطالعه بودند و حتّی در سفرهای تهران نیز آقا یا اخوی آقا برای ایشان کتاب می‌آوردند. الان هم آقا زیاد مطالعه می‌کنند و با وجود مشغله‌ی فراوان، همیشه مقدّمه‌ی خواب ایشان مطالعه است. در طول این سال‌ها واقعاً ایشان به اندازه‌ی یک کتابخانه‌ی بزرگ، کتاب خوانده‌اند و فقط تعداد بسیار اندکی از آن‌ها به جهت حاشیه‌نویسی و تقریظ‌ها معلوم می‌شود. این خصوصیّت نیز به نظرم بین پدر و پسر مشترک است. کم‌غذایی و کم‌خوراکی نیز ویژگی مشترک دیگر ایشان است.

درباره‌ زهدی که گفته شد، گاهی یک نفر اساساً ذوق و سلیقه و امکانات ندارد و زهد او از نوع سلبی است؛ امّا درباره‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای می‌شنویم که ایشان دارای سلیقه و توجّه بوده‌اند و اگر می‌خواستند، می‌توانستند امکانات بیشتر برای خود فراهم کنند. دراین‌باره توضیح بفرمایید.

بله، این وجه درست است. مرحوم آقا اگر می‌خواستند با دوستان و اطرافیان چنین روابط مالی‌ای داشته باشند، قطعاً زندگی ایشان توسعه‌ی بیشتری می‌داشت؛ به‌ویژه، بعد از شاغل شدن فرزندان در جمهوری اسلامی، آن‌ها نیز می‌توانستند این توسعه را به زندگی پدرشان بدهند؛ امّا محیط این خانه و خانواده کاملاً بر اساس احتیاطی بود که اهل تقوا در این مسائل رعایت می‌کنند. به یاد دارم مرحوم آقا یک بار در همین منزل پشت مجلس سابق که ما مدّتی از دوران ریاست جمهوری پدرم را آنجا ساکن ‌بودیم، با ایشان شبهه‌ای را مطرح کردند مبنی بر اینکه اینجا شرعاً برای ما غصبی نباشد، از این جهت که به‌هرحال این ملک شخصی شما نیست؛ آقا هم توضیح دادند که من شرعاً و قانوناً حق دارم استفاده کنم.

این حالت احتیاط در پدرم نیز هست. به عنوان مثال، قبل از انقلاب، در اتاق شخصی پدرم یک اشکاف(۴) بود که در آن کیسه‌های پارچه‌ایِ وجوهات بود، چون ایشان نماینده‌ی امام بودند و این‌ها را برای امام می‌فرستادند. مقداری از این وجوهات را ایشان اجازه‌ی تصرّف داشتند و از آن مقدار قابل تصرّف، خودشان مبلغی را به عنوان حقوق تعیین کرده بودند. ما در خانه سه فرزند بودیم و رفت‌وآمدهای زیادی به منزل ما می‌شد، به قدری که آقا به مادر ما گفته بودند شما هر روز به اندازه‌ی یک نفر غذا اضافه‌ درست کنید؛ زیرا هر لحظه ممکن بود یک نفر در بزند و بیاید، و این در آن زمان برای ما کاملاً طبیعی بود. بااین‌حال، وقتی آن مقدار پول تمام می‌شد، از وجوهاتی که برای ایشان شرعاً حلال بود و لازم هم بود، برنمی‌داشتند. این بی‌پولی به حدّی بود که یادم می‌آید یک شب ایشان با جمعی در منزل یکی از دوستان جلسه داشتند که چون منزل نیمه‌تمام و ساخته‌نشده بود، هنوز فرش نداشت و همگی سرپا ایستاده بودند. آنجا یکی از آقایان به آقا گفت شما صد تومان از من طلب دارید. به نظرم این‌قدر آقا پول نداشتند که فوراً به ایشان گفتند صد تومان را بدهید و ایشان هم داد.

بعد از انقلاب نیز روال همین بود. در زمان تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۶۴، یکی از دوستان ایشان مبلغ هشتصد هزار تومان برای کمک به تبلیغات به ایشان داد. ایشان این پول را قبول کردند، امّا همه‌ی آن را برای هزینه‌های مربوط به محلّ سکونت و ساختمان‌های دولتی به امام (رحمة الله علیه) دادند. با اینکه هزینه‌ زندگی و خوردوخوراک ما مشابه مردم از کوپن بود، امّا فقط به جهت سکونت در آن منزل، این وجه را به امام دادند که امام هم ابتدا گفته بودند لازم نیست، امّا با اصرار ایشان قبول کرده بودند. ایشان این حالت را داشتند که مراقب بیت‌المال باشند تا موردی بر ذمّه‌ ایشان نباشد. ایشان الان به نوعی کارمند نظام هستند، امّا هرگز حقوق نمی‌گیرند و زندگی‌شان از راه تبرّعات(۵) و این‌گونه موارد می‌گذرد. این وضع در کلّ سی‌وچند سالِ گذشته بوده است. حتّی ایشان محلّ سکونت و مانند آن را که قبلاً به‌حق جزو حقوق می‌دانستند، به‌تازگی سال‌های گذشته را هم حساب و پرداخت کرده‌اند.

یک نمونه‌ دیگر از این احتیاط‌ها مربوط به سال‌های اخیر است که رفت‌وآمد به عتبات زیاد بود. چند بار برای ایشان از تکّه‌سنگ‌های مطهّر مربوط به تعمیر قبور ائمّه (علیهم السّلام) در عتبات آوردند، امّا ایشان احتیاط می‌کردند و از این باب که شاید این سنگ همچنان در مضجع مطهّر قابل استفاده بوده، نمی‌پذیرفتند. البتّه به دیگران نمی‌گویند امّا خودشان در مسائل، چنین احتیاط‌ها و تقیّداتی دارند و هیچ تظاهری هم ندارند.

اجازه بدهید به بخش دیگری از زندگی و شخصیّت مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای بپردازیم. رابطه‌ی مرحوم آقاسیّدجواد با حضرت امام و انقلاب چگونه بود؟ لطفاً دراین‌باره هم توضیح بفرمایید.

امام (رحمة الله علیه) پس از فوت مرحوم آقا پیامی صادر کردند. گویا پدربزرگم با امام فی‌الجمله آشنایی نیز داشتند و مادربزرگم می‌گفتند که امام به خانه‌ ما آمده است. مادربزرگ ما که انقلابی و به‌اصطلاح حزب‌اللّهی و این‌تیپی بودند، لذا با تنها دختر خودشان که مسیر متفاوتی رفته بود، اصلاً خوب نبودند؛ پدربزرگ ما هم همین‌طور. خلاصه، مرحوم آقا هرچند بر خلاف پدرم آن روحیّه‌ی اجتماعی را نداشتند، امّا درعین‌حال مخالفت با رژیم در سوابق ایشان وجود دارد. مثلاً یک بار همراه با چهار نفر دیگر از علما نامه‌ای انتقادآمیز برای نخست‌وزیر می‌نویسند که این نامه هم سرنوشت جالبی داشته است. حالا این را مقایسه کنید با حضرت آقا و ذهن سیاسی و اجتماعی ایشان. مثلاً آقا ایرانشهر که تبعید بودند، به همراه همان چهار نفر تبعیدی نامه‌ای اعتراضی می‌نویسند به دبیرکلّ سازمان ملل، و کارهایی مانند این که واقعاً در جهت مبارزه با رژیم، معنادار بود. یک بار مرحوم شهید صدوقی(۶) زمانی که آقا در همین ایرانشهر تبعید بودند، به دیدن ایشان می‌روند. در آنجا گفت‌وگوهایی می‌شود و ظاهراً بحثی قوی و لایه‌دار را حضرت آقا در جمع مطرح می‌کنند که کسی مثل آقای صدوقی بسیار لذّت می‌برد و به ایشان می‌گوید شما برای من نامه بنویسید؛ بدین معنا که از تراوشات فکری ایشان در تحلیل امور دینی یا سیاسی استفاده کنند. این در حالی است که فاصله‌ی سنّی آقا و آقای صدوقی زیاد بوده و آقای صدوقی آن وقت پیرمردی حدوداً هفتادساله و به تعبیری در جایگاه پدر آقا بودند و آقا هم در آن زمان، جوانی پُرشور و البتّه باسواد و مبنادار بودند که من بر این «با مبنا بودن» تأکید دارم؛ «با مبنا» یعنی مجتهد به معنای واقعی کلمه. به‌هرحال، آقا مطالبی را در دو نامه‌ تبیینی برای ایشان می‌نویسند که آن نامه‌ها الان موجود است و آن مبناداریِ ایشان را نشان می‌دهد.

شاید بتوان گفت یکی از اوّلین طرّاحان آن فکر اجتماعی، حضرت آقا بودند که شما در همین آثار منتشرشده از بحث‌های آن دوران می‌بینید که یک جوان سی‌وچندساله چه بحث‌هایی را مطرح کرده است! هر فردی که مقداری به مسائل دینی آشنا باشد، می‌فهمد که این حرف‌های مهم حرف‌های جدیدی است. بنده یادم هست که بیشتر مخاطبان ایشان جوان و دانشجو بودند که این ترکیب جمعیّتی در آن گوشه‌ی مشهد نیز عجیب بود. من امروز به عنوان یک طلبه متوجّه می‌شوم که آن روزها این نگاه و طرز فکر که تناسب زیادی با پایه‌های انقلاب داشت، جزو اوّلین‌ها بود.

البتّه در آن زمان، مبارزانی که در میدان باشند و ابتکارعمل داشته باشند، بسیار کم بودند. ضمن اینکه برخی از افرادی که ضدّ‌شاه بودند، مشکلات جدّی‌تری داشتند و مثلاً کمونیست بودند و با اصل مبانی دینی مشکل داشتند و به‌ دنبال مسائل دیگری بودند.


سبک سلوکی آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای چگونه بود؟ مثلاً از شخصیّت خاصّی متأثّر بودند؟

شاید در این رابطه نتوان به صورت قطعی صحبت کرد؛ چون باید صحبت‌هایی شنیده شود یا رفتاری دیده شود که به طور خاص، معنادار باشد. نکته‌ی دیگری هم که درباره‌ی این امور هست، اینکه این امور معمولاً مخفی‌کردنی است و نسبت به آن‌هایی که مطالبی از سلوک و معنویّتشان معلوم شده، غالباً‌ به طور اتّفاقی مطلبی فاش شده، نه‌اینکه خودشان دنبال افشا ‌کردن آن مطالب باشند. در همان نجف، شاید ایشان ارتباطاتی با مرحوم کشمیری یا مرحوم آقای قاضی داشتند؛ امّا اینکه برنامه‌ی ایشان به کدام بزرگوار شبیه‌تر بوده، برای ما معلوم نیست.

بالاخره ایشان انسان متعبّدی بودند و تقیّد خاصّی به مستحبّات و به‌ویژه نافله‌ شب داشتند. مثلاً بنده دیده بودم که مرحوم آقا، بعد از استراحت بعدازظهر، تشریف می‌آوردند و با حالت سکوت خاصّی در جمع خانواده می‌نشستند؛ حال، این سکوت ممکن است مؤیّد از توجّهات باطنی باشد. ایشان بسیار کم‌حرف بودند و اصلاً این‌گونه نبودند که بنشینند حرف بزنند و نقل کنند. این حالت می‌تواند از باب التزام به یک برنامه‌ی معنوی و قیود خاصّی باشد برای کسی که در مسیر رشد و کمال معنوی قرار دارد. امّا خب همه‌ی این‌ها نسبت به سؤال شما همان لازمِ اعم است و واقعاً می‌شود گفت ماها چیزی دراین‌باره نمی‌دانیم.

در همین موضوع، تحلیل شما درباره‌ی حضرت آقا چگونه است؟

درباره‌ حضرت آقا تعبیری که در ذهن بنده هست، این است که ایشان در این موارد بسیار اهل تستّر(۷) هستند.

چیزی که دراین‌باره ما دیده‌ایم، علاقه‌ی زیاد ایشان است به این مقوله و اینکه افراد بیایند و صحبت‌هایی در این باب باشد. از آن طرف، یعنی از جانب مهمانان ایشان که اهل معنا و سلوکند هم فضای محبّت‌آمیزی نسبت به آقا وجود دارد. خب یک وقت هست که مثلاً یک حاکمی احضار می‌کند و آن آقا هم می‌گوید چاره‌ای نیست، باید بروم؛ امّا این‌ها با محبّت و علاقه و صمیمیّت می‌آیند. مثلاً مرحوم آقای دولابی (قدّس سرّه) (۸) که آقاسیّدمرتضیٰ نبوی ایشان را می‌آوردند یا خودشان گاهی پیغام می‌دادند که من دلم تنگ شده و خودشان مایل بود که بیایند. یا مثلاً اهتمامی که دیگران، مانند مرحوم آقای بهجت، (۹) به ایشان داشتند. مرحوم آقای بهجت لطف خاصّی به آقا داشتند و گاهی توسّط بعضی از نزدیکان پیام می‌دادند که مثلاً به آقا بگویید این کار را انجام بدهند. به نظرم یکی از درس‌های آقا به توصیه‌ی مرحوم آقای بهجت بود که این نشان از عنایت و محبّت این بزرگواران به آقا بود.

مثلاً یکی دیگر از آقایان مرحوم آقای معلّم دامغانی(۱۰) بودند که سال‌ها است فوت کرده‌اند. ایشان مکلّا بودند، امّا با امام رفیق بودند و البتّه ضدّ فلسفه هم بودند. یک جلسه‌ای بود که ایشان و آقا و بنده و اخوی در همین اتاق ساختمان شماره‌ی دو(۱۱) نشسته بودیم. بعد از جلسه که ما هنگام بدرقه با هم بیرون رفتیم، ایشان به من توصیه کرد که برای حفاظت از آقا فلان سوره از قرآن را بخوانید. گاهی هم بنده می‌دیدم بعضی دیگر از آقایان، هنگام خروج، به طور خصوصی برخی از نکات و توصیه‌ها را به شخص آقا می‌گفتند. این نشان‌دهنده‌ی عنایت و گرایش این بزرگان به آقا بود که البتّه به شیوه‌های مختلف بروز پیدا می‌کرد. بنده نیز این تصوّر را به صورت احتمالی دارم که ورای روابط ظاهری و این برداشت‌ها و دریافت‌ها، ارتباط باطنی در میان بوده باشد.

خلاصه، اینجا رفت‌وآمدهای بسیار خوبی بوده است و واقعاً برای آقا با آن فشار کاری، لحظات بهشتی‌ای را رقم زده است که شاید قریب به دو ساعت بنشینند صحبت‌های بسیار خوب از انواع و اقسام گفتنی‌ها و شنیدنی‌ها و مطالب بسیار مفیدی مطرح بشود. این انسان‌های خاص و معنوی با همه‌ی تفاوت‌هایی که در روش و منش دارند، امّا اهتمام و توجّه خاصّی به آقا داشتند.
به‌هرحال، تصوّر بنده این است که آقا اهل تستّر هستند و آنچه فعلیّت خود ایشان است، خیلی برای دیگران بروز نمی‌کند. ایشان اهل تهجّدهای طولانی‌مدّت هستند و زمان برنامه‌ی سحر ایشان نسبتاً طولانی است. از طرفی، ایشان واقعاً صفات شخصی خوبی دارند. مرحوم آقای خوشوقت(۱۲) دو بار به من گفتند که آقا بسیار متواضع است، که برای من جالب بود. آقای خوشوقت خیلی کم اهل توصیف و مدح کسی بودند، امّا دو بار خودشان به صورت ابتدایی این نکته را به من گفتند. ما هم می‌بینیم که ایشان به‌ویژه در برخورد با افراد، همه چیز را عملاً کنار می‌گذارند، در نظر نمی‌گیرند و تواضع به خرج می‌دهند. به‌هرحال، این مسائل بی‌ارتباط با واقعیّات درونی نیست؛ امّا این را که نصاب آن در چه حدّی است، بنده نمی‌توانم بگویم. می‌گویند فرزندان مرحوم آقاسیّدجمال گلپایگانی(۱۳) (قدّس سرّه) نمی‌دانستند پدرشان چه کسی است و آن‌هایی که با ایشان ارتباط داشتند نقل کرده‌اند که وقتی ما حرف‌های خاصّ خودمان را می‌زدیم، اگر فرزندان ایشان می‌آمدند، ایشان شروع می‌کردند به بحث کردن راجع به یک فرع فقهی طهارت و نجاست و مانند آن، و نمی‌گذاشتند این‌ها متوجّه بشوند که مثلاً چه صحبت‌هایی در میان است. البتّه من اصلاً‌ منظورم تشبیه نیست، بلکه از باب تنظیر می‌گویم که ممکن است این‌جوری باشد.

 
 


نظرات

آخرین اخبار
واکنش روسیه به مذاکرات اسلام آباد:ضرورت توقف فوری بمباران لبنان
نحوه فعالیت ادارات و بانک‌ها و مدارس استان‌ها از روز شنبه
سرنوشت ادامه لیگ برتر یک‌شنبه مشخص می‌شود
افزایش تلفات لبنان در 3 روز؛ 357 شهید در حملات اسرائیل
بیانیه وزارت امور خارجه در پی شهادت سید کمال خرازی
عشق و احسان
مرشایمر: ایران تقریبا تمامی برگ برنده‌ها را دراختیار دارد
سازمان ملل: از مذاکرات میان ایران و آمریکا در پاکستان استقبال می‌کنیم
اردوغان: رژیم اسرائیل با کشتار غیرنظامیان هیچ قاعده یا اصلی را به رسمیت نمی‌شناسد
تن دادن صهیونیست‌ها و آمریکا به شرط ایران درباره لبنان
دو نظامی اسرائیلی در حمله پهپادی حزب‌الله زخمی شدند
انتقاد ممدانی از ترامپ: همیشه برای جنگ پول داریم اما برای سیر کردن فقرا نه
شهباز شریف: هیئت‌های ایرانی و آمریکایی شنبه در اسلام آباد خواهند بود
تأکید سران پاکستان و انگلیس بر تداوم آتش‌بس
تورم آمریکا در میانه جنگ علیه ایران افزایش یافت
لغو محدودیت تردد در جاده چالوس و آزادراه تهران–شمال / ترافیک نیمه سنگین در هراز
سی‌ان‌ان: صادرات نفت ایران به 1.7 میلیون بشکه در روز رسید
آلبارس: ناتو هیچ درگیری در این جنگ ندارد
کالاس ارائه کمک‌های بیشتر به کشورهای خلیج فارس را رد کرد
ممنوعیت صادرات گوجه خوزستان به عراق
کاهش شدید تردد در هرمز؛ فقط 15 کشتی در 4 روز عبور کردند
حضرت آقا، یکی از اولین طراحان فکر اجتماعی در انقلاب اسلامی بودند
بحران انرژی در ژاپن؛ برداشت از ذخایر نفتی به‌دلیل تنگه هرمز
بازدید فرستاده دبیرکل سازمان ملل از مناطق آسیب‌دیده ایران
اعتراف رسانه آمریکایی به تداوم قدرت نظامی ایران
نوروزپور: تروردکترخرازی حمله به سنت فکری دیپلماسی بود
روایت الجزیره از آرزوی کوچک اما دشوار پاکستان در مذاکرات ایران-آمریکا
حضرتی: ایران در میدان سیاست و دیپلماسی از حق خود عقب نخواهد نشست
تاکید اروپا بر لزوم احترام گذاشتن به آتش‌بس ایران و توقف درگیری‌ها در لبنان
دعوت پاپ به گفت‌وگو برای پایان تنش‌های منطقه
پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی شهادت دکتر خرازی
زیرساخت‌های کویت قربانی جنگ آمریکا علیه ایران
شهادت 277 دانش‌آموز در حملات جنایتکارانه رژیم صهیونی به کشورمان
جنگ ایران می‌تواند «لحظه سوئز» آمریکا باشد
تأکید سفیر ایران بر هوشیاری در مذاکرات اسلام‌آباد
گزارش رویترز از احتمال خروج نظامیان آمریکا از اروپا
احتمال تمدید معافیت تحریمی نفت روسیه توسط ترامپ
گزارش پالتیکو از تنش لفظی ترامپ با دبیرکل ناتو
تأکید عراقچی بر اجرای تعهدات آمریکا درباره لبنان
صیاد شیرازی راهگشای نیروهای مسلح در دفاع از امنیت و استقلال کشور
پیشنهاد مادرید برای ایجاد ارتش واحد در اتحادیه اروپا
عوارض تنگه هرمز بیشترین فشار را بر کشورهای عربی وارد می‌کند
تشدید اختلافات در کابینه اسرائیل با هزینه 20 میلیارد دلاری جنگ
بازتاب رسانه‌ای پیام رهبر معظم انقلاب در رسانه‌های خارجی
روایت وزارت بهداشت از بازدیدهای میدانی پزشکیان در روزهای جنگ رمضان
انتقاد نماینده روسیه از رویکرد آمریکا درباره برنامه هسته‌ای ایران
پیام پزشکیان به جمع هنرمندان در باغ فردوس؛ این‌ همگرایی ستودنی است
قالیباف: پیش از مذاکرات باید 2 شرط محقق شود
افزایش قیمت سوخت، ایرلند را ملتهب کرد
شروع تمرینات استقلال در سال جدید