نورنیوز-گروه اجتماعی: وطن را دیروز من در تصویر دفتر نقاشی تو دیدم. در دفتر نقاشی تو مهنا یا حلما یا هانیه یا زهرا... دفتر را میان خاکهای مدرسه ویرانتان در میان تل خاک و آجر و آهن دیدم، کنار کولهپشتیهای صورتی و آبی و سبز، دفترت میان خاکها ورق میخورد، باد ورقش میزد و باد بود که آن صفحه را آورد. خانهای را کشیده بودی با در و پنجرهای سبز. خانه روی شیروانیاش پرچم سه رنگ داشت. شاید هم مدرسهتان بود که جلویش یک جوی آب روان بود؛ شاید هم روان نبود، فقط رنگ آبی مواجی داشت با گلهای درشت قرمز که لب جوی کشیده بودی و یک پرنده سفید که خیلی شبیه درنا بود، یا لک لک، یا قویی سفید که میان آب ایستاده بود و دورها را نگاه میکرد.
جلوی در، شبح کسی بود، شاید پسری شبیه میکاییل که در چارچوب در، برای کسی دست تکان میداد؛ برای مادرش؟ برای تو؟ یا برای همه ما.
حالا برای من، وطن یعنی همین نقاشی، همین صفحه دفترچه تو که با سماجت خودش را از دل آوار بیرون کشیده تا برای ما دست تکان بدهد... وطن یعنی همین دست تکان دادن میکاییل برای تو، برای مادرش، برای ایران.
حتی وطن برای من، یعنی همین دختری که دارد اینجا در این ویدئوی ۱۶ ثانیهای تاب میخورد. اگر چه باورم نمیشود...نه باورم نمیشود واقعی باشی دختری که داری اینجا مثل یک آونگ ابدی تاب میخوری. باورم نمی.شود این صحنه که شبیه پلانهای سحرانگیز فیلمهای فلینی است واقعی باشد. این چارچوبی که تاب از آن آویزان شده، بر لب موج خیز ساحلی که سوررئالیسم دالی و پیکاسو را به خاطر میآورد. این موجها که انگار از ازل میآیند، از ابتدای آفرینش، تا اینجا، به تو، دختری که زندگی را تاب میخوری، برسد و از زیر پاهای تو بگریزد و به سمت افق برود. نه باورم نمیشود این صحنه واقعی باشد. تو داری در کمال خونسردی تاب میخوری و پشت سرت، کمی دورتر، جهنمی از دود و انفجار برپاست. تو تاب میخوری، تاب میخوری، تاب میخوری.... بی اعتنا به آن دودهای هولانگیز و حتما انفجارهای مهیب. تو تاب میخوری و به آسمانی نگاه میکنی با ابرهای درخشان و نور خیرهکنندهای که از پشت ابرها سرک میکشد و بشارت آفتاب میدهد. تو تاب میخوری و من فکر میکنم شاید این دختر دوست همان بچههای میناب باشد یا حتی روح یکی از بچههای میناب... مگر نه اینکه این ساحل، ساحل هرمزگان است و میناب همین نزدیکیهاست. وطن یعنی همین تو، دختری که در محشر جنگ، آونگِ زندگی را تاب میخوری.
حالا فکر میکنم وطن یعنی تو. یعنی تو که جلوی چشمهای من، جلوی چشمهای ما روی تخت دراز کشیدهای، آرام، فروتن، بیتوقع، مستغنی... با پیکری بی دست و بی پا. که تشییع دست و پایت را خودت خاموش به تماشا نشستهای. یادآور داستان حلاج، که خونِ دو دست بریدهاش را بر چهره مالید تا مپندارند زردی چهرهاش از ترس است. وطن برای من یعنی همان لحظههای جهنمی که داستانش را نمیگویی تا ما را بدهکار دلیریات نکرده باشی. یعنی همین خاموشی، همین حسرتِ شنیدن یک آخ را بر دلشان گذاشتن. ولی من حتی به آن لحظههای جهنمی حمله و انفجار فکر نمیکنم. وطن برای من یعنی لحظههای قبل از واقعه، دقیقههای قبل از جهنم. دقیقههایی که صدای جنگندهها را بر فراز آسمان بالای سرت میشنیدی و حتما میدانستی که یکی از هدفها تو هستی. دقیقا همین جایی که تو نشستهای.نه، حتما فکر نکردهای، به جنگندهها فکر نکردهای. که اگر کرده بودی حتما الان روی تخت نبودی. حتما آن لحظه به لانچر فکر میکردی و به دکمه، اهرم یا هر چیزی که باید میفشردی تا مردمی که میشناسی، حتی مردمی که نمیشناسی، مردمی که تو را نمیبینند ولی چشمشان به آسمان بالای سر توست، و گوشهایشان انتظار میکشد تا صدای شلیکهای تو را بشنوند و با خود بگویند: خدایا کسی هست که از ما مراقبت میکند، تا آن وقت چشمهایشان را با آرامش روی هم بگذارند و آسودهتر بخوابند. وطن یعنی همین، همین که آنجا پشت لانچر ماندی...
یادم میآید از تصویر پایانی شعر دلاوری جلالالدین خوارزمشاه، آنجا که چنگیز به او اشاره میکند و به فرزندان و یاران خود میگوید:
«اگر فرزند باید، باید این سان.وطن یعنی فرزندانی از این سان دلیر»
جماران