نورنیوز-گروه سیاسی: باور رفتنت بر جانم سنگین است. من که حاضر نیستم یاد آن غیرت آتشین و اقتدار بیبدیل تو را از ذهن بزنم، میدانم که تو رفتی تا راهت جاودانه بماند. دشمنان به گواه تاریخ رفتنیاند، اما مکتب تو و ایثار تو همیشه پایدار خواهد ماند.
از میان دوستان خوزستانی، ندیدم کسی مانند دکتر غلامعلی رجایی در نبودنت برایت بنویسد. چه عجیب است که در این غم بزرگ، دوستان ظاهراً دوستدارت سکوت کردهاند و هیچکس جز او جرأت نکرد قلم را به دست گیرد و از رنجِ دلت بنویسد. انگار همه در برابر این غمِ سهمگین، زبانها بسته شده و چشمها را بر واقعیت بستهاند تا شاید از شرِ نوشتن این وداع راحت شوند. این سکوتِ سنگین و رنجآورِ آنان، دردناکتر از خودِ رفتن توست که نشان میدهد در روزهای سخت، چه اندازه یارانِ کم و راستین داریم.
خبر دردناک و باور نکردنی بود؛ لحظهای که شنیدم دیگر در میان ما نیستی، گویی کوه بر سرم فرود آمد و جهان زیر پایم لرزید. هنوز هم باورم نمیشود که مردی به پهنایی غیرت تو، اینگونه ناگهانی پر کشیده و ما را در حسرت دیدار تنها گذاشته است.
ضربهای ناگهانی و سنگین، میان هجویهی اخبار ضد و نقیض، فضای اطراف را درنوردید و خبری ویرال و جانسوز، قلبها را به لرزه انداخت؛ ساعت دو بعدازظهر روز دهم ماه مبارک رمضان 1404بود که شنیدم که علی شمخانی در جلسهی شورای دفاع، در کنار جمعی از فرماندهان دلاور، به مقام شهادت نائل آمده است. باورم بر این واقعه تلخ راه نداشت و در دل میگفتم «انشاءالله که این خبر نادرست و شایعهای بیش نیست»، اما واقعیت تلخ را نمیشد انکار کرد. تمام کسانی که در آن لحظه خبر را تأیید کردند، با چشمانی گریان و صدایی لرزان، با اندوه فراوان میگفتند: «حاج علی رفت». این وداع تلخ و ناگهانی، غمی عمیق و سنگین را بر دلهایمان نشاند و نام او را به عنوان یادمانی ماندگار از ایثار و مردانگی در تاریخ ثبت کرد.
خبرِ ناگهانی چون صاعقهای ویرانگر فرود آمد و با سرعتی وحشتناک، تمام وجودم را درنوردید. در آن ثانیههای دلهرهآور، تمام خاطراتِ عزیز و روزهایِ پربرکتی که در کنار هم داشتیم، به صورت یک فیلمِ تلخ و قطاریِ بیپایان، با شتاب و دردناک از جلوی چشمانم گذشت و روحم را جریحهدار کرد. با قلبی که از شدت غم به لرزه افتاده بود و در حالی که دنیا زیر پایم میلرزید، با خودم بیتابانه و با حسرتی سوزان تکرار میکردم: «یعنی واقعاً علی شمخانی رفت؟»؛ حقیقتی تلخ و جانکاه که هنوز هم جانم به آن آرام نمیگیرد و باورش غیرممکن به نظر میرسد.
شنیدن خبر شهادت شما، همچون صاعقهای ویرانگر و ضربهای کوبنده بر پیکرِ جان و روانم فرود آمد که در کسری از ثانیه، تعادل وجودم را برهم زد؛ اما در اعماق این دردِ جانسوز و غمِ سهمگین، شعلهای از شادی و رضایتِ خاطر نیز شعلهور شد، شادیِ بیدریغ و عمیق از اینکه بالاخره جانِ آزردهی شما، که سالها تحملِ رنج و سختی کرده بود، از سیلِ بیرحمانه و بیامانِ تهمتها، افتراهای ناروا و بیوفاییهایِ دوستانِ نادرست و دشمنانِ کینهتوز رهایی یافت و به جهانیان و تاریخ ثابت کردی که در آن درگاهِ مقدس و منیع، چه مقامِ رفیع و والایی داری و در نهایت، چه کسی مقربِ درگاهِ حضرت حق و محبوبِ بندگانِ پاکسرشت است. اما در کنار این شیرینیِ پربرکتِ شهادت و نزدیکی به یار، غمی ویرانگر، سهمگین و جانفرسا وجودم را درنوردید که صرفاً اندیشیدن به آن، جانم را به لرزه درمیآورد و روحم را میلرزاند؛ غمی از جنسِ تنهایی و فقدان، از اینکه حالا پس از این عزیمتِ بزرگ و رفتنت، با چه کسی باید دردهای نهانِ دل را گفت؟ با چه کسی میتوان راز و نیاز کرد و به چه سنگ صبوریِ استوار و پُرصلابت میتوان تکیه زد و آلامِ خویش را ابراز داشت؟ شما در تمامِ این سالها، رفیقِ باز، یارِ وفادار، یاورِ بیبدیل و سنگ صبورِ مطمئنِ بچههای خوزستان بودید؛ مردی از جنسِ صداقت و فداکاری که در تمامِ صعبالعبورترین مسیرهای زندگی و در سختترین شرایط، حاضر بودی بدونِ هیچِ چشمداشت و توقعی، جانِ عزیز و گرانمایهات را فدایِ دوستت کنی و از او در برابرِ تمامی بلاها دفاع نمایی. اکنون که از میانِ ما پر کشیده و به ملکوت اعلی پیوستهای، ما همچون برادری که یارِ یاور، پناهگاه و حامیِ اصلی خود را از دست داده، با حالتی هاج و واج، سرگردان، حیران و مبهوت ماندهایم؛ در این دنیای پر از هیاهو و آشوب، بدونِ حضورِ گرم، پربرکت و پُرمعنای شما، کاملاً تنها، بیپناه و سرگردان باقی ماندهایم و غمِ عظیمِ فقدانت، سایهای سنگین، تاریک و جانفرسا بر دلهایِ ما افکنده است که گویی هیچگاه از بین نخواهد رفت.
تو هرگز و در هیچیک از لحظاتِ پرتلاطمِ زندگی، از جنسِ آدمهایِ مُعاملهگر، منفعتطلب و دنیاپرست نبودی و هیچگاه رنگِ تملق، چاپلوسی و ریا را به خود نگرفته بودی؛ بلکه همواره با روحی آزاده، متعهد و پاکزیست، در تمامی مسیرها «حر» و کاملاً مستقل بودی و دربرابر هیچ قدرتی جز قدرت حق سر تسلیم فرود نمیآوردی. تو در اقیانوسِ سیاستِ آلوده، همچون کوهی استوار و پایدار ماندی و هرگز اجازه ندادی بادهایِ موسمیِ منافعِ زودگذر، ایستادگیات را بلرزاند یا مسیرت را تغییر دهد. همواره با زبانی صریح، بیپرده و شجاعانه از حق دفاع کردی و هیچگاه از بیانِ حقیقت، هرچند تلخ و دشوار، ابایی نداشتی؛ چرا که تو مردِ خطِ مُرز و صراطِ مستقیم بودی. مهمتر از همه، تو با تمامِ وجود به تبعاتِ سنگین و گاهی جانفرسایِ حرفهایت ملتزم بودی و مسئولیتِ کاملِ آن را میپذیرفتی؛ چرا که برای تو، عزتِ نفس و پاکیِ وجدان، از هر چیزِ دیگری در دنیا ارزشمندتر و خطقرمزِ غیرقابلِ عبوری بود که تا آخرین نفسِ حیات، بر آن استوار ماندی و با افتخار از آن دفاع کردی.
انصافاً و به راستی که دکتر رجایی، با اشرافی کامل بر زوایای پنهان شخصیت و با نگاهی عمیق و بینا، خوب اوصافِ متعالی و والای تو را به تصویر کشید و با قلمی صادق و بیاناتی شیوا، روحِ پاک، استوار و آزادهات را به زیباترین و دقیقترین شکل ممکن ترسیم نمود؛ چرا که او به عنوانِ مردی پارسا، به عمقِ وجودِ پاک و سرشار از معنویت تو پی برده بود و درک میکرد که تو چه گوهری نایاب و بیهمتا هستی. من در میانِ تمامِ دوستانِ رزمنده، فداکار و همرزمِ دورانِ دفاع مقدس، با وجودِ جستجویِ بسیار و دقیق در میانِ آن قهرمانانِ خطشکن، کمتر کسی را دیدم که به پاکیِ ضمیر، بلند همت، غیرتِ دینی، استقلالِ رای، آزادگیِ روح و وفاداریِ بیقید و شرط به اصولِ مقدس، به اندازهی تو شبیه باشد یا بتواند جایگاهِ تو را پر کند؛ تو یگانهی دوران، ستارهی درخشان و الگویی بیبدیل بودی که تکرارِ تو در میانِ مردمانِ این عصر، ناممکن، دستنیافتنی و رویایی به نظر میرسد و هیچکس نمیتواند به آن عظمت و شکوه برسد.
اکنون که در اوجِ عزت و در قُربِ کرانههای بهشتِ برین، در جوارِ رضوانِ الهی آرمیدهای، از آن فرازِ بلند و سَحَری، برای ما دستِ رحمت و دلسوزی تکان بده و با صدایی رسا و غرّا، بر سرِ آنان فریاد بزن که «روسیاه و خجالتزده باد آن کس که تهمتهای بیپایه، بیسند و ناروا را به پاکدامنی تو میزد؛ آن کس که با نهایتِ وقاحت و حیلهگری، در حالی که ادعای قصدِ قُرب و طاعت داشت، یقهی ریاکارانهی خویش را تا دکمهی آخر میبست تا رذالتش را پنهان کند. روسیاه و محروم از رحمت حق باد آن دوستانِ نانبهنرخروزخور و بیوفا، که اصلِ دوستی را معامله کرده و مراوداتشان را تنها بر اساسِ منافعِ زودگذر و دنیوی تنظیم مینمودند. و روسیاه و لعنتِ ابدی باد آن کس که برای دو روزِ دنیای فانی و بیارزش، دینِ مقدس، ایمانِ راسخ، آبروی معنوی و سوابقِ خونین و درخشانِ خود را به ثمنِ بخس و بیارزش فروخت و از مسیرِ حق و عدالت منحرف گشت.»
از فرازِ عالیترین درجاتِ بهشتِ برین و در قلبِ اقیانوسِ نورِ الهی، در محضرِ قدسی و معنویِ برادرانِ گرانمایهات، شهیدانِ حمید و محمد، با چشمانی سرشار از رحمتِ ابدی و دلی سرشار از محبتِ خالصانه، به درگاهِ خالقِ هستی دعا کن؛ خدایا، سرنوشتِ ما و فرجامِ اعمالِ ما را نیز مانندِ تو مردِ پاکباز، شریف و استوار، به شهادتِ در راهِ خودش ختم کند و به ما توفیقِ عزیمتِ به سویِ خودت و لذتِ دیدارِ جمالت را عنایت فرماید. دعا کن که خدایا، دینِ مبینِ اسلام و شریعتِ محمدی (ص) را برای ما و دیگران، به عنوانِ دکانی برای ارتزاقِ دنیوی و کسبِ منافعِ مادی و زودگذر قرار ندهد و ما را از هرگونهِ استفادهی تجاری، ریاکارانه و زشت از مقدساتِ دینی، حفظ فرما و پاکدار نگاه دارد تا دین، ابزاری برای رسیدن به دنیا نباشد.
علی آقا، امشب شبِ قدر است، شبِ نزولِ قرآن و شبِ شهادتِ غریبانهی مولایِ متقیان، امیرالمؤمنین علی (ع)؛ بیا که مثلِ همیشه، درِ ورودیِ مسجدِ ولیعصر (عج) بنشین و با نگاهی که رگِ باران در آن میجوشد، به عزادارانِ داغدار و دلشکستهی مولا تسلیت بگو و غمِ آنان را شریک شو. بیا و مانندِ هر سال، در میانِ جمعِ بچهها و عاشقانِ دلسوختهی اهلبیت، سینه بزن و با صدایی که از جنسِ اشک و آتش است، «علی، علی، علی» بگو تا آسمان و زمین از هیبتِ عزاداریات بلرزد و فضا را عطرآگین کنی.
اما افسوس که نه، تو دیگر در میانِ ما نیستی و باورِ این واقعیتِ تلخ و جانکاه برایمان ناممکن و دشوار شده است؛ تو دیگر نمیآیی و جایِ خالیات در این مجلس، دردناک، سرد و پر از حسرت است و غمِ نبودنت، تمامِ وجودمان را فرا گرفته است.
سفرت خوش بسلامت مقصدت هرجا که باشه، امیدوارم در آن جا آرامشِ ابدی را بیابی. سلامِ گرم، سرشار از محبت و صمیمیِ ما را به علی هاشمی، مجید بقایی، دقایقی، فنی، جهانآرا، رشید و سوداگر برسان و با صدایی رسا به آنان بگو که عجیب و غریب است، این شهر بدونِ حضورِ گرم و پُربرکتِ شما، چقدر خالی، سرد و خلوت شده و سکوتِ سنگینی و مُحزنی بر آن حاکم گشته که جان را به لرزه درمیآورد. ما در این دنیا، دلتنگِ دیدارِ شما هستیم و با تمامِ وجود، لحظهشماری میکنیم تا شاید فقط برای یک لحظه، فقط یک لحظه چهرهی نورانی و مهربانِ شما را تماشا کنیم و آرامش بگیریم؛ اما چون دیدارِ ما در این دنیای فانی میسر نیست و تقدیر چنین رقم خورده، وعدهی دیدار را به قیامت و روزِ رستاخیز موکول میکنیم که در آنجا، در بهشتِ برین و در جوارِ رحمتِ الهی، یکدیگر را ملاقات کنیم و برای همیشه کنار هم باشیم.