نورنیوز- گروه سیاسی: «عبدالکریم سروش» نویسنده و اندیشمند در نشست درسگفتار خود در روز یکشنبه ۱۷ اسفند ماه، همزمان با جنگ خانمان سوز در ایران، ضمن ابراز همدردی با مردم ایران و محکومیت شدید تجاوز خارجی به کشور، راه حل مشکلات را به میدانآمدن عقلای قوم و استفاده از سرمایههای فکری بدون ترس دانست و تأکید کرد: مشکل لاینحلی نداریم، به شرط آنکه کار به دست عقلا سپرده شود. او بازگشت به نظام پادشاهی را برای ایران غیرممکن و مضحک و مانند استفاده از شتر برای حملونقل مدرن، بیمعنا دانست.
در ادامه گزارش این سخنرانی آمده است:
همدردی با مردم ایران و محکومیت تجاوز
دکتر سروش سخنان خود را با ابراز همدردی با خانوادههای داغدار ایران آغاز میکند و با بیزاری و لعنت ابدی، متجاوزان به آب و خاک ایران را که بدون هیچ دلیل قانونی کشور را مورد تجاوز قرار دادهاند، نفرین میکند.
او این تجاوز را عامل سوزاندن سرمایهها و دلهای ایرانیان، تباه کردن امیدهای نسل آینده و به آتش کشیدن جان فرهیختگان میداند و آرزوی نابودی نقشههای آنان را دارد. او در ادامه با درود به سربازان غیور ایرانی که شجاعانه و فداکارانه در مقابل متجاوزان ایستادهاند، صحنه موجود را چنین توصیف میکند که دو کفتار خونخوار به جان ملت ایران افتادهاند و روزی نیست که بر غم و اندوه ایران نیفزایند. با وجود این سیاهی و تباهی، او به چهره روشن غیرت ملی و شجاعت ایمانی سربازان ایرانی اشاره میکند که به دلها امید، روشنایی و قوت قلب میبخشد و جوانه امید را زنده نگه میدارد.
نقش یقین و تقدیر الهی در برابر مصیبتها
سروش خطاب به هممیهنان میگوید: دوران سختی را میگذرانیم و فقط بیغیرتها میتوانند بیتفاوت باشند. او تأکید میکند: هر کس باید هر کاری از دستش برمیآید برای دفع متجاوز انجام دهد، اما اگر جهان به میل ما نگشت، نباید گریبان چاک کنیم و بدانیم که این عالم مدیریتی دارد.
به گفته این روشنفکر، جهان مدیریت کلانی دارد و همه چیز را ما معین نمیکنیم. جهان پر از ستمگری بوده و خواهد بود و بسا که بدیها بر نیکیها غلبه کنند، اما نباید خرد خود را تعطیل کنیم. تسلیم تقدیر الهی بودن به این معناست که سرنوشت ما رقم خورده و ما سازنده تاریخ نیستیم. این یقین نه تنها از بار وظیفه ما نمیکاهد، بلکه ما را وادار میکند کوشاتر باشیم و به جای سپردن دل به اندوه، به سوی بهترین عمل بشتابیم.
چارهای جز مقاومت نیست
دکتر سروش به اهمیت غمگساری و غمخواری در زمانی اشاره میکند که همگان درگیر حوادث سنگین هستند. او با ذکر حکایتی از یک صوفی و همچنین شعری از سعدی، این نکته را یادآور میشود که نباید تنها به سلامت خود خوشحال بود، وقتی دیگران در آتش میسوزند.
این نویسنده همه را دعوت میکند که به کمک سربازان مدافع وطن و مردم پشت جبهه بشتابند و یکصدا در خاموش کردن آتش و دفع متجاوز بکوشند و چارهای جز مقاومت نیست و اعلام تسلیم، خودکشی از ترس مرگ است.
ریشه ساخت سلاح کشتار جمعی و سلطه، در یک جهانبینی خاص
دکتر سروش به زیربنای فکری این تجاوزات میپردازد و میگوید: این حرکات فقط از هوس چند نفر برنمیخیزد، بلکه چیزهایی در بن تاریخ غرب و وجود انسان غافل از خدا وجود دارد که تاریخ را به اینجا رسانده است.
او با اشاره به بحث قدیمی نقش شخصیت، دیدگاه مارکسیستی و هگلی در این باره را توضیح میدهد: شخصیتها در مقاطع کوتاه تاریخی میتوانند آثار خطیری رقم بزنند. به عنوان مثال، اگر به جای رئیسجمهور فعلی آمریکا یا نخستوزیر اسرائیل، افراد دیگری با اخلاق انسانیتر بودند، قطعاً اتفاقات جهان متفاوت بود.
این روشنفکر تأکید میکند که این تمام ماجرا نیست. شخصیتها در خلأ عمل نمیکنند، بلکه در دل یک ساختار (سنت، تاریخ، تکنولوژی) عمل میکنند که به آنها قدرت میدهد یا مانع ایجاد میکند. اگر آن فرد خبیث در کشوری با تکنولوژی ضعیف بود، نمیتوانست چنین جنایتهایی مرتکب شود. بنابراین، ساختن سلاحهای کشتار جمعی و اندیشه سلطه بر جهان، ریشه در یک فلسفه و جهانبینی خاص دارد که با اخلاق مسیحی و انسانی بر مدار "آنچه بر خود نمیپسندی بر دیگری مپسند" در تضاد است.
خطر سرایت جهانی بیاخلاقی
دکتر سروش با اشاره به سخن نیچه که "در مبارزه با هیولا، خودت هیولا نشو"، از این مینالد که هیولاها چنان اهریمنی کردهاند که ناچار گاهی باید در مقابل آنها عمل اهریمنی کرد و این باعث میشود جهان پر از اهریمن شود. در میان گرگان، اگر گوسفند باشی تو را میدرند و این اخلاق بد مانند یک بیماری واگیردار در حال گسترش است.
وی خوف خود را از سرایت این اخلاق به ایران ابراز میکند و ایده ساخت بمب اتم را ناشی از همین منطق میداند که «در میان گرگان باید گرگ بود».
اگر کار دشمن را درست بدانیم، بدترین شکست است
دکتر سروش بار دیگر با آرزوی کوتاه شدن دست متجاوزان از کشور میگوید: تسلیم جسمی ممکن است، اما اگر فکراً تسلیم شویم و کار دشمن را درست بدانیم، این بدترین شکست است. این روشنفکر حقارت یک ملت را در این میداند که پس از ۲۵۰۰ سال تمدن و داشتن دانشمندان و شاعران بزرگ، بخواهد رعیت سلطانی شود که از کمترین خصایل انسانی بیبهره است و مانند عروسکی در دست بیگانگان است.
دکتر سروش با نقد مفهوم "حق" در تمدن غربی توضیح میدهد که چگونه این مفهوم لوث شده و در خدمت طمعکاران و جنایتکاران درآمده و ادامه میدهد: امروز صریحاً میگویند "ما حق داریم نفت ونزوئلا را بگیریم، حق داریم نفت و گاز ایران را بگیریم". این مفهوم که برای دفاع از کرامت انسانی وضع شده بود، اکنون به ابزاری برای توجیه مطامع سلطهگران تبدیل شده است.
این روشنفکر توضیح میدهد: چیزی که کمبود آن حس میشد و پارهای از متفکران مغرب زمین هم تشخیص دادند و در راهش اقداماتی کردند، اعلامیه تکالیف بشر بود. تکالیف بشر زیر حقوق بشر لگدمال شد، له شد، نادیده گرفته شد و به کناری رفت. انسان مکلف، انسانی است که خودش را بدهکار میداند، موظف است کاری بکند، نه اینکه فقط بگیرد، چیزی هم باید بدهد، جایی هم باید مایه بگذارد. اما آدمی که میگوید «من حق دارم»، رفتهرفته همه دیگران باید خدمتگزار او باشند تا حقوق آقا را برآورده کنند.
در آینده کشورمان جمع بین حق و تکلیف داشته باشیم
او با اشاره به سخنرانی خود در سال ۲۰۰۵ میلادی در هلند میگوید: من هر وقت به مغرب زمین میآیم میبینم که اینجا پر از حقوق است، وقتی به کشور خودم برمیگردم میبینم پر از اندیشه تکالیف است. باید جمعی بین این دو برقرار شود. در غرب، حقوق چنان پیش رفته که کسی مسئولیتی نمیشناسد و برای خودش تکلیفی قائل نیست. یک جوان وقتی بالغ میشود، فقط به او میگویند حقوق تو این است و او را به صورت موجودی طلبکار وارد جامعه میکنند.
دکتر سروش معتقد است: ما برای آینده کشورمان باید جمع بین حقوق و تکالیف بکنیم، هر دوی اینها را با هم باید بشناسیم و همچنان که در کتابهایمان از تکالیف مینویسیم، از حقوق هم بنویسیم.
کشتن یک نفر معادل کشتن همه آدمیان
دکتر سروش معتقد است که اگر قرار است قانون اساسی جدیدی نوشته و سامان تازهای به امور داده شود، اولاً نظام هژمونیک سلطه جهانی باید خوب شناخته شود، از آفاتش باید پرهیز بشود، جمع بین حق و تکلیف شود و مفهوم ملیت خوب مورد حلاجی قرار بگیرد. برای اینکه همین ملیت هم در مواردی میتواند درست مثل یک خدای جبار فرمان به خونریزی بدهد، بیمهابا تفاوت بگذارد بین آدمیان؛ آمریکایی خونش رنگینتر از ایرانی میشود، جانش پر بهاتر از ایرانی میشود، صرفاً به دلیل ملیت و خاک. در حالی که آن طوری که ادیان از تورات تا قرآن گفتند، کشتن یک نفر معادل کشتن همه آدمیان است و زنده کردن یک نفر معادل زنده کردن همه آدمیان، بدون تفاوت در رنگ، خاک، ملیت و غیره. ملیت باید از نو تعریف شود، باید ما بفهمیم از حدودش، در مفهوم استقلال چیست، در اخلاق چیست، در برابری بخشیدن به آدمیان چیست و برابری در حقوق. اینها چیزهایی است که اکنون جهان ما گرفتار آن است و میبینیم که از دل این کاپیتالیسم مسلح حقمدار اکنون چه چیزهایی بیرون میآید که هیچکس تصورش را نمیکرد.
از دموکراسی آلمان، هیتلر درآمد، از دموکراسی آمریکا، ترامپ
وی میگوید: برای مهار قدرت، دموکراسی و برای مهار ثروت، سوسیالیسم را پیشنهاد کردند. هیچ کدام از اینها کار نمیکند. الان از دموکراسی در آلمان، هیتلر درآمد، از دموکراسی در آمریکا، آقای ترامپ درآمد. او اکنون بدتر از هیتلر عمل میکند. هیتلر مال قبل از دوران اعلامیه جهانی حقوق بشر بود ولی این آقا مال ۸۰ سال بعد از اعلامیه جهانی حقوق بشر و صد بار از او بدکارتر، سیاهنامهتر، نانجیبتر و بیحیاتر است و بیشرمتر و بیاخلاقتر است.
این نویسنده ادامه میدهد: همین آمریکاییها به او رأی دادند. همین کنگره دستش بسته است و در مقابل نابکاریهای او نمیتواند کاری بکند. این هم از دموکراسی. دموکراسی برای مهار قدرت آمده بود که همه قدرتها در یک دست جمع نباشد، آدمیان حق سخن گفتن، اعتراض و انتقاد داشته باشند، مجلسی باشد و انتخاباتی باشد. سوسیالیسم هم برای این بود که ثروت تعدیل بشود، توزیع بشود و ثروتها در دستان یک عده معدود جمع نشود. سوسیالیسم رفت و الان چند نفر، تقریباً نیمی از ثروت جهان را در اختیار دارند.
نظم تازهای برقرار شود تا سایه شوم این سلطه گری برطرف شود
دکتر سروش با اشاره به اینکه نظم تازهای باید برقرار شود، توضیح میدهد: در دنیای ما همه کسانی که به آینده بهتری میاندیشند باید به همه این چیزها بیندیشند و امیدواریم خداوند مقلب القلوب که زمام دلها و مغزها را در دست دارد کمک کند به نیکاندیشان و نیکخواهان تا برنامه ها و پروژههای نیکویی برای جهان آینده، آن هم نه فقط در داخل یک آب و خاک و مرزهای معین، بیندیشند و سایه شوم این سلطهگری برطرف شود بلکه این تکنولوژی در خدمت انسانیت قرار بگیرد و جهان چنان نشود که ناگرگان هم مجبور شوند گرگ شوند تا در مقابل گرگان عرض اندام و برابری کنند.
او در ادامه از خداوند میخواهد که دست مکاران و متجاوزان را قطع کند و این نابکاران را بر جای خود بنشاند، نور بر ظلمت و نیکی بر بدی غلبه کند و قابیلیان نتوانند هابیلیان را به قتل برسانند؛ با کرم و رحمت خود بر خلق تجلی کند، از خسوف به درآید و تاریکیهای تاریخ رو روشن کند.
آینده ایران بسیار متفاوت خواهد بود
دکتر سروش اظهار می دارد: در اینکه آینده ایران بسیار متفاوت خواهد بود من هیچ تردیدی ندارم اعم از اینکه حاکمان ما عبرت بگیرند یا عبرت نگیرند. در این من هیچ تردیدی ندارم و اتفاقاً به همین دلیل هم خیلی خوشبین و امیدوارم که عقلای قوم به میدان بیایند و مجال فصیح و واسعی برای اظهارنظر پیدا کنند؛ عبرت بگیرند از گذشته این ملک و ملت، خطاها را ببینند و بیان کنند و بکوشند که آنها را اصلاح کنند یا تکرار نکنند. این از چیزهایی است که بدون تردید اتفاق خواهد افتاد حالا بخواهند یا نخواهند. من امیدوارم که مقاومتی در این میان نشود .
وی ادامه می دهد: جنگها همیشه تندروها را بالا می آورد همانطور که انقلابها اینطور است و ما این را باید بدانیم که برای مدتی تندروها ممکن است بالاخره میداندار بشوند و باز جولان بدهند، اما دوران کوتاهی خواهد بود یعنی مردم اجازه نخواهند داد که آن رویهها دوباره تکرار شود. کار خیلی دشواری در پیش است اما هیچ دشواری نیست که حل نشود. وقتی عقلای قوم اجازه داشته باشند و فکر خودشان را در میان بگذارند گرهها باز میشود. لذا ما مشکل لاینحلی نداریم به شرط اینکه کار را به دست عقلا بدهیم و خرد حاکم بشود. اینها فقط در گرو این است که آدمهایی که حرف دارند سرمایههایشان را بدون ترس به میدان بیاورند و گرهها گشوده خواهد شد، آینده بهتری رقم زده می شود و این انتظاری بود که ما از انقلاب داشتیم.
مردم ایران به نظام پادشاهی باز نخواهند گشت
دکتر سروش در مورد اینکه اگر در یک رفراندوم احتمالی در آینده ایران نظام پادشاهی مشروطه توسط اکثریت انتخاب شود تکلیف چیست؟، میگوید: اگر اکثریت انتخاب کردند، تکلیف همراه اکثریت رفتن است. البته ما نمیپسندیم و بنده معتقدم چنین چیزی نخواهد شد. اکثریت این مردم سلطنت را بیرون کردند و بیرون راندند از کشور و اینها استفراغ کرده خودشان را دوباره برنمیگرداند مسلماً چنین اتفاقی نمی افتد. به هیچ وجه ایران تسلیم چنین حقارتی نخواهد شد ولی بنا به این فرض محال که در این سوال آمده است اگر اکثریت مردم خدای نکرده نظام سلطنت را اختیار بکنند، اکثریت حرفشان را به کرسی می نشانند.
این نویسنده یادآور شد: دوره نظام سلطنت گذشته است درست مانند اینکه بگوییم برای حمل و نقل شتر باید آورد. الان شتر هست ولی دیگر نقش پیشین را ندارد. الان شما اگر میبینید که چند جا در دنیا سلطنت موروثی وجود دارد اینها آن سلطانهای پیشین نیستند، آن اقتدارها را ندارند و جایگاهی نه در دل مردم و نه در جهان بینی مردم ندارند. در نظامات دیکتاتوری هم دیگر هیچ سلطانی وجود ندارد، دیکتاتورها امروز راهوچاه تازه پیدا کردهاند. نظام سلطنت وقتی از اقتدار برخوردار بود و معنی داشت که پشتوانه یک جهانبینی بود و اینکه سلطان سایه خداست روی زمین. پادشاه سایه خدا باشد. این اعتقاد وجود داشت که سلطان را خداوند بر تخت مینشاند فره ایزدی دارد همای بخت بر سر او مینشیند. در جهان بینی مدرن جهانبینی لیبرال، مدرن و حقوق مدار اصلا این چیزها دیگر وجود ندارد. به فرض هم یک فردی به اسم سلطان در ایران بیاید، عروسک بی معنایی بیش نیست، یک جوک خواهد بود و خدا نکند که ما گرفتار این ظواهر بی معنا بشویم.
ایرنا