نورنیوز- گروه سیاسی: درست در میانه مذاکرات غیرمستقیم ایران و آمریکا که با خبرهایی نسبتاً امیدوارکننده همراه بود، در رخدادی مشابه جنگ 12 روزه، رژیم صهیونیستی با شراکت واشنگتن، صبح شنبه دور جدیدی از حملات فراگیر را علیه ایران آغاز کرد. توالی این الگوی رفتاری، حتی برای دیرباورترین تحلیلگران نیز این فرض را موجه و پذیرفتنی کرده است که آنچه آمریکا در قبال ایران دنبال میکند، فقط رفع ابهامات احتمالی در پرونده هستهای ایران نیست. حتی میتوان ادعا کرد که نفس فعالیتهای هستهای ایران نیز اهمیت درجه اول برای دولتمردان آمریکا ندارد. تعرض مستقیم به نهاد رهبری نظام و به شهادت رساندن رهبر معظم انقلاب، و نیز پیامهای خوشخیالانه رئیسجمهور آمریکا این گمانه را به اثبات میرساند. او در این پیام با نیت برآشفتن ذهن مردم ایران، از «فرصت بازپسگیری کشور» سخن گفت و در عین حال تداوم بمبارانهای سنگین و نقطهزن را «برای رسیدن به هدف صلح در سراسر خاورمیانه» وعده داد.
از «غنیسازی اورانیوم» تا «استحاله سیاسی»
اکنون با توجه به تحولات اخیر خصوصاً اقدام جنایکارانه و بیسابقه در به شهادت رساندن حضرت آیتالله خامنهای، میتوان ادعا کرد که چیزی از جنس جزئیات فنی هستهای، دیگر مسئله اصلی آمریکا نیستند. همزمانی فضای نسبتاً مثبت دیپلماتیک با اقدام نظامی آمریکا و اسرائیل این واقعیت را آشکار کرد که زمین بازی تغییر کرده است. آنچه در ظاهر حول موضوعاتی مثل درصد غنیسازی، تعداد سانتریفیوژها و سازوکارهای نظارتی میچرخد، در باطن به موضوعی عمیقتر مربوط است: موازنه قوا و بازتعریف موقعیت منطقهای ایران. دور از واقعیت نیست که گفته شود سفر بدر بن حمد البوسعیدی، وزیر خارجه عمان و میانجی مذاکرات به واشنگتن و گفتوگو با معاون ترامپ، به نیت انتقال همین شبهات بوده است. شاید این دیپلمات باتجربه پیشاپیش دریافته بود که با مواضع جدید ایران در جریان مذاکرات، منطقاً باید دیپلماسی در حال غلبه بر تنش باشد؛ و اگر طرف آمریکایی در مذاکرات صادق است دیگر دلیلی برای تعویق توافق وجود ندارد. اکنون با حمله در میانه این روند، واشنگتن انگار پیام متفاوتی مخابره میکند و به همه از جمله میانجی میگوید که منازعه با ایران، صرفاً فنی نیست؛ بلکه سیاسی و ژئوپلیتیکی است.
به این ترتیب میتوان گفت که مشکل اصلی امریکا با ایران دیگر فقط مذاکره بر سر محدودسازی ظرفیت هستهای نیست؛ بلکه چانهزنی بر سر «استحاله سیایی» است. مسئله اصلی آمریکا این است که ایران در نظم در حال گذار منطقهای چه جایگاهی داشته باشد، شبکه نفوذ آن چگونه تعریف شود و سهمش از موازنه قدرت خاورمیانه تا کجا گسترش یابد.
اگر مسئله صرفاً زمان گریز هستهای بود، توافق فنی، حتی با سختگیرانهترین محدودیتها میتوانست راهحل تلقی شود. اما نگرانی بازیگران مخالف، بیش از آنکه به سطح اورانیوم مربوط باشد، به سطح اثرگذاری ایران در سیاست بینالملل و منطقه بازمیگردد. از این منظر، هر توافقی که به کاهش فشار اقتصادی و تثبیت موقعیت ژئوپلیتیکی ایران بینجامد، میتواند بهعنوان تثبیت یک واقعیت راهبردی نامطلوب ارزیابی شود.
جنگ بهعنوان متغیر تنظیمکننده
در چنین شرایطی، برای آمریکا، دیپلماسی صرف تعیینکننده نیست. آنچه معادله را برایش شکل میدهد، نسبت تهدید به امتیاز، و محاسبه هزینههای جنگ در برابر هزینههای توافق است. شاید واشنگتن در این محاسبه به این نتیجه رسیده است که توافق با ایران، هزینههایی به مراتب بیشتر از جنگ با او دارد. تصمیم به حمله در حین مذاکرات رو به توافق، حکایت از همین واقعیت دارد. در این چارچوب، حتی گستردهترین محدودیتهای فنی نیز ممکن است ناکافی تلقی شوند. زیرا مسئله اصلی، نه مهار فناوری، بلکه مهار جایگاه ایران است.
در این نقطه، جنگ به متغیر اصلی تنظیمکننده معادله قدرت تبدیل میشود. کارکرد آن لزوماً آغاز یک درگیری فراگیر نیست؛ بلکه بازتعریف سقف انتظارات و شکلدهی به دامنه امتیازهای قابل قبول در میز مذاکره است. قدرت سخت، چارچوب دیپلماسی را تعیین میکند و نه بالعکس. این همان جایی است که دیپلماسی به «مدیریت بحران» تقلیل مییابد. گفتوگو ادامه دارد، اما هر پیشرفت فنی میتواند با یک تحول میدانی بیاثر شود. توافقی که بر پایه تصمیم سیاسی درباره نظم منطقهای بنا نشده باشد، شکننده خواهد ماند.