نورنیوز-گروه سیاسی: الگوی رفتاری ایالات متحده آمریکا در قبال ایران طی هفتههای اخیر، بیش از آنکه نشانه حرکت خطی بهسوی یک تصمیم قطعی باشد، بازتاب یک راهبرد فرسایشیِ حسابشده برای «مدیریت تعلیق» است؛ وضعیتی که در آن نه جنگ انتخاب میشود و نه صلح، بلکه منطقه بهطور عامدانه در وضعیت تعلیقِ پرابهام نگه داشته میشود. همزمانیِ اعزام تجهیزات نظامی به منطقه، اظهارات دوپهلو اما هدفمند ترامپ درباره گفتوگو و جدال هدایتشده رسانهای در داخل آمریکا، همگی اجزای یک پازل واحدند؛ پازلی که هدف آن افزایش قدرت مانور واشینگتن بدون پذیرش مسئولیت تصمیم نهایی است. مصاحبه اخیر ترامپ که در آن از برنامه خود برای گفتوگو با تهران سخن میگوید و همزمان بر حرکت «کشتیهای بزرگ و بسیار قدرتمند» تأکید میکند، عصاره همین راهبرد است. تهدید در اینجا نه مقدمه جنگ، بلکه ابزار تحمیل روایت مذاکره از موضع قدرت است. ترامپ میخواهد اگر مسیری دیپلماتیک گشوده شد، چنین القا شود که این مسیر نه حاصل تغییر موازنه، بلکه نتیجه نمایش قدرت پیشینی آمریکاست. به بیان دقیقتر، ناوها بیش از آنکه کارکرد عملیاتی داشته باشند، کارکرد روانی و روایی دارند.
این الگو را نمیتوان بدون رجوع به تجربه شکستخورده فشار حداکثری در دوره نخست ترامپ تحلیل کرد. در آن مقطع، سیاست آمریکا بر پایه انباشت مطالبات و شرطگذاری نامحدود بنا شده بود؛ مدلی که مذاکره را به ابزار وادارسازی بدل میکرد، نه حل اختلاف. معماری این رویکرد، عملاً هر مؤلفهای از قدرت ایران را هدف میگرفت و مسیر گفتوگو را از ابتدا مسدود میساخت. اکنون اما نشانههای روشنی از عقبنشینی تاکتیکی از آن مدل دیده میشود. در دوره جدید ریاستجمهوری ترامپ، واشینگتن از بسته حداکثری فاصله گرفته و تمرکز خود را به سه محور فشرده اما پرتنش محدود کرده است: مسئله هستهای، توان موشکی و نقش منطقهای ایران. این تقلیل، نه نشانه تعدیل اهداف نهایی، بلکه تلاشی برای تبدیل فشار ناممکن به فشار قابل معامله است. حذف تدریجی مؤلفههایی مانند تغییر رژیم یا محور حقوق بشر از سطح پیامرسانی علنی، بیش از آنکه تغییر باور باشد، نشانه اولویتبندی برای خروج از بنبست است.
در عین حال، محدودیتهای واقعی آمریکا برای ورود به یک تقابل نظامی گسترده، بهطور فزایندهای در حال عیان شدن است. اظهارات اخیر مارکو روبیو در جلسه استماع کنگره، که بر نامشخص بودن تبعات سیاسی و امنیتی اقدام نظامی علیه ایران و ناتوانی در کنترل پیامدهای آن تأکید داشت، شکاف میان بلوف و واقعیت را آشکار کرد. این سخنان در واقع اعترافی غیرمستقیم به این حقیقت است که گزینه نظامی، برخلاف تصویر سادهسازیشده رسانهای، نه کمهزینه است و نه قابل مدیریت. وقتی یکی از چهرههای کلیدی سیاست خارجی آمریکا از ابهام در «روز بعد از درگیری» سخن میگوید، معنایش آن است که ساختار تصمیمسازی هنوز به جمعبندی نرسیده است.
در چنین فضایی، نقش رسانهها بهعنوان بازوی مکمل راهبرد تعلیق برجسته میشود. دوگانهسازی رسانهای در آمریکا تصادفی نیست. شبکههایی مانند CNN با برجستهسازی هزینههای جنگ، خطر بیثباتی منطقه و پیامدهای مهارنشدنی، در طیف ضدجنگ عمل میکنند؛ در مقابل، فاکسنیوز با تمرکز بر قدرت نظامی، ضرورت بازدارندگی و روایتهای تهدیدمحور، در طیف جنگطلب قرار میگیرد. این دوگانه، اختلاف واقعی نیست؛ بلکه ابزاری برای زنده نگهداشتن همزمان هر دو گزینه در افکار عمومی است. نتیجه، حفظ عامدانه وضعیت تعلیق است؛ وضعیتی که به دولت آمریکا امکان میدهد بدون پرداخت هزینه تغییر راهبرد، مسیر خود را بسته به شرایط تنظیم کند.
در سوی مقابل، ایران تلاش کرده از افتادن در دام این تعلیق مدیریتشده پرهیز کند و ابتکار مفهومی را به دست بگیرد. تأکید وزیر امور خارجه ایران بر «حقوق قانونی» کشور، تلاشی آگاهانه برای انتقال منازعه از زمین تهدید نظامی به زمین حقوق و تعهدات است. این تغییر چارچوب، فشار روانی را از تهران به واشینگتن منتقل میکند: اگر آمریکا مدعی گفتوگوست، باید نشان دهد تا چه حد آماده پذیرش حقوق تثبیتشده ایران است.
همزمان، برخی اخبار غیررسمی حاکی است که در سفر روز جمعه وزیر امور خارجه ایران به ترکیه، او علاوه بر دیدار با همتای خود، با مقامهای ارشد آنکارا نیز گفتوگو خواهد کرد.
این تحرک دیپلماتیک میتواند نشانهای از فعالسازی کانالهای مکمل وطراحی زمین بازی جدید برای بدست گیری ابتکار عمل در مقطع حساس کنونی باشد؛ تلاشی برای شکستن انحصار روایت آمریکایی و گسترش میدان مانور سیاسی در منطقه.
در مجموع، صحنه کنونی را باید صحنه «تصمیمگریزی حسابشده» دانست. آمریکا با درک هزینههای جنگ و ناتوانی در پیشبینی تبعات آن، گزینه نظامی را بهعنوان سایهای تهدیدآمیز حفظ کرده، اما از اجرای آن پرهیز میکند. رسانهها این تعلیق را تغذیه میکنند و سیاستمداران آن را با ابهام تقویت مینمایند. در چنین شرایطی، نزاع اصلی نه بر سر آغاز جنگ، بلکه بر سر تحمیل چارچوب تفسیر واقعیت است؛ چارچوبی که مشخص میکند چه کسی در نهایت، مسئول عبور از دیپلماسی و ورود به مرحله پرهزینه بعدی شناخته خواهد شد.