نورنیوز https://nournews.ir/n/345929
کد خبر: 345929
24 شهریور 1405
نورنیوز چالشهای آمریکا در تداوم اعمال محاصره دریایی بر علیه ایران را بررسی می کند؛

ازنفتکش ۸۰۰ هزاردلاری تا«محاصره در محاصره»؛پارادوکس دوم آمریکادرجنگ باایران چگونه شکل گرفت


رکورد نرخ شناورهای VLCC در مسیر خلیج فارس–چین، که به حدود 800 هزار دلار و در برخی گزارش‌ها به بیش از 860 هزار دلار در روز رسیده، نشان می‌دهد ریسک هرمز دیگر فقط نظامی نیست؛ هزینه آن به کشتیرانی، انرژی، تورم و در نهایت تاب‌آوری اقتصادی و سیاسی آمریکا منتقل شده و واشنگتن را با پارادوکس دوم جنگ مواجه کرده است.

نورنیوز_گروه اقتصادی:درآمد روزانه نفتکش‌های غول‌پیکر VLCC در مسیر مرجع خاورمیانه به چین به حدود ۸۰۰ هزار دلار رسیده و حتی در برخی گزارش‌ها از عبور این رقم از ۸۶۰ هزار دلار سخن گفته شده است؛ رکوردی تاریخی که یک پیام روشن برای بازار دارد: ریسک هرمز دیگر فقط یک ریسک نظامی نیست؛ به یک هزینه قابل توجه اقتصادی تبدیل شده است.
وقتی اجاره یک نفتکش غول‌پیکر برای یک روز به چنین رقمی می‌رسد نشان می دهد که بازار در حال قیمت‌گذاری مجموعه‌ای از ریسک‌هاست؛ از کاهش شدید تردد در هرمز و نااطمینانی درباره امنیت مسیر گرفته تا افزایش هزینه بیمه و کمبود ظرفیت مؤثر ناوگان. به بیان دیگر، هرچه اجرای محاصره پرهزینه‌تر می‌شود، بخشی از این هزینه از میدان نظامی به بازار بین المللی منتقل می‌شود.
اما سؤال اصلی این است که چه کسی هزینه این وضعیت را می‌پردازد؟
این سؤال، هرمز را از یک مسئله صرفاً دریایی به یکی از مهم‌ترین میدان‌های «جنگ تاب‌آوری» تبدیل می‌کند.
آمریکا جنگ را با توهم برتری نظامی آغاز کرد؛ با این تصور که قدرت آتش و برتری فناورانه می‌تواند ایران را در مدت کوتاهی وادار به عقب‌نشینی و تسلیم محض کند. اما استمرار جنگ، معادله را تغییر داد. استفاده از قدرت نظامی خود به هزینه تبدیل شد؛ مهمات مصرف شد، تجهیزات از بین رفت یا آسیب دید دهها نفر از سربازان آمریکایی کشته و زخمی شدند و یا مشابه رخداد ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن به مشکلات روحی و فرسایش روانی دچار شدند و مجموعه زنجیره تأمین نظامی تحت فشار جدی قرار گرفت چون قرار نبود جنگ تا این زمان طولانی شود.
گزارش بازرس کل وزارت جنگ آمریکا، هزینه مستقیم جنگ تا پایان ژوئن را حدود ۳۳.۴ میلیارد دلار برآورد کرده و همزمان از کمبود مهمات و تنگناهای زنجیره تأمین خبر می‌دهد. این رقم البته تمام هزینه جنگ نیست. هزینه جایگزینی مهمات و تجهیزات، تعمیرات، استقرار نیرو، فرسایش تجهیزات و هزینه فرصت حضور نظامی در منطقه، تنها بخشی از هزینه‌هایی است که لزوماً در عددهای رسمی منعکس نمی‌شود.
اینجاست که پارادوکس نخست آمریکا شکل می‌گیرد: ابزاری که قرار بود با شکستن تاب‌آوری ایران، جنگ را کوتاه کند در حال مصرف شدید ظرفیت تاب‌آوری آمریکاست.
ترامپ پس از ناکامی در بهره گیری ابزار نظامی برای دستیابی به اهداف سیاسی، به ابزار دیگری که فکر می کرد کم هزینه تر و پربازده تر است تکیه کرد: محاصره.
منطق روشن بود؛ اگر فشار نظامی نتوانسته ایران را وادار به تسلیم کند و هزینه های متقابل زیادی به آمریکا تحمیل کرده، فشار بر صادرات نفت و مسیرهای دریایی می‌تواند ضمن افزایش هزینه ادامه مقاومت برای ایران، واکنش متقابلی را نیز به دنبال نداشته باشد.
اما اینجا نیز ایران صرفاً در موقعیت دفاعی نماند و با بهره گیری از ابتکارات هوشمندانه محاسبات اولیه آمریکا را مشابه میدان نظامی با چالش جدی روبرو کرد.
راهبرد جدید تهران را می‌توان در یک عبارت خلاصه کرد: «محاصره کردن محاصره».
این راهبرد الزاماً به معنای مقابله نظامی مستقیم با تک‌تک کشتی‌ها نیست. ایران با فهرست‌گذاری کشتی‌ها و اعمال محدودیت علیه آنها، ریسک را به زنجیره‌ای گسترده‌تر منتقل کرد: کشتی، مالک، پرچم، بیمه، P&I، مؤسسه رده‌بندی و بندر.
گزارش‌های اخیر از قرار گرفتن ده‌ها کشتی در فهرست محدودیت‌های ایران حکایت دارد؛ اقدامی که در کنار هشدار به شرکت‌های بیمه و مؤسسات مرتبط با کشتیرانی، معنای متفاوتی با یک تهدید صرفاً نظامی دارد. هدف، افزایش هزینه و ریسک تصمیم‌گیری برای شبکه‌ای است که می‌خواهد از مسیر هرمز عبور کند.
در اینجا یک عدم تقارن مهم شکل گرفت.
آمریکا برای اعمال و حفظ محاصره به ناوهای جنگی، هواپیما، سوخت‌رسان، پدافند، شناسایی، مهمات، نیرو و لجستیک نیاز دارد. محاصره برای واشنگتن یک عملیات نظامی مستمر است و هر روز استمرار آن هزینه های سرسام آور جدید ایجاد می‌کند.
اما ایران برای «گران کردن محاصره» الزاماً به هزینه زیادی نیاز ندارد. اگر یک کشتی با قرار گرفتن در فهرست محدودیت، با ریسک توقیف، مشکل بیمه یا محدودیت خدمات بندری مواجه شود، بخشی از هزینه سیاست ایران از بودجه نظامی به ترازنامه مالک کشتی، بیمه‌گر و شرکت کشتیرانی منتقل شده و عملا کفه هزینه های بازار را در سطح بین المللی افزایش می دهد.

بنابراین مسئله دیگر صرفاً «بسته بودن یا باز بودن هرمز» نیست؛ مسئله مهم‌تر، هزینه عبور از هرمز است.
رکورد نرخ VLCC را نیز باید از همین زاویه دید. وقتی هزینه حمل یک نفتکش به صدها هزار دلار در روز می‌رسد، بازار در حال محاسبه هزینه ریسک است. این هزینه در نهایت فقط روی صورت‌حساب شرکت‌های کشتیرانی نمی‌ماند؛ به قیمت نفت و فرآورده‌های نفتی و در نتیجه افزایش مجموعه هزینه های وابسته به انرژی در جهان منتقل می‌شود.
و از اینجا، حلقه بعدی آغاز می‌شود: آمریکا.
افزایش ریسک عرضه نفت، هزینه حمل را بالا می‌برد و فشار بر قیمت نفت و فرآورده‌ها ایجاد می‌کند. گازوئیل در این میان اهمیت ویژه‌ای دارد؛ زیرا فقط سوخت خودرو نیست. کامیون‌ها، کشاورزی، صنایع، حمل‌ونقل ریلی و بخش بزرگی از زنجیره توزیع کالا به آن وابسته‌اند.
بنابراین افزایش قیمت گازوئیل می‌تواند به سرعت از جایگاه سوخت به قیمت کالا و خدمات منتقل شود.
این همان نقطه‌ای است که جنگ تاب‌آوری از میدان نظامی وارد زندگی روزمره آمریکایی‌ها می‌شود.
اگر افزایش قیمت انرژی ماندگار شود، فشار تورمی نیز می‌تواند پایدارتر شود. تورم بالاتر، دست فدرال رزرو را برای کاهش نرخ بهره محدود می‌کند و نرخ بهره بالا نیز هزینه تأمین مالی دولت آمریکا را افزایش می‌دهد؛ دولتی که همزمان با کسری بودجه سنگین و هزینه‌های جنگ مواجه است.
در این میان، بازار اوراق خزانه به حلقه مهم بعدی تبدیل می‌شود.
افزایش انتظارات تورمی و تداوم نرخ‌های بهره بالا می‌تواند بازده اوراق را بالا نگه دارد. افزایش بازده اوراق یعنی افزایش هزینه استقراض دولت و در عین حال فشار بیشتر بر هزینه سرمایه در اقتصاد. اگر این فشار به بازار سهام نیز منتقل شود که اکنون نشانه های جدی آن در حال بروز است، یک شوک دریایی در هرمز می‌تواند به مسئله‌ای در قلب بازارهای مالی آمریکا تبدیل شود.
به همین دلیل، شکل گیری«سپتامبر سیاه» در اقتصاد آمریکا را که بسیاری از کارشناسان آن را محتمل می دانند نباید صرفاً به معنای سقوط یکباره بازار تعریف کرد. سپتامبر سیاه می‌تواند به معنای هم‌زمان شدن چند فشار باشد: انرژی گران، تورم، اوراق پرتنش، بازار سهام شکننده و افزایش فشار معیشتی بر رأی‌دهندگان.
و اینجا، انتخابات آمریکا وارد معادله می‌شود.
جنگی که قرار بود هزینه آن بر ایران تحمیل شود، اگر به افزایش هزینه زندگی در آمریکا منجر شود، دیگر فقط یک پرونده سیاست خارجی نیست؛ به مسئله‌ای انتخاباتی تبدیل می‌شود.
ترامپ در این وضعیت علاوه بر پارادوکس اول که در میدان جنگ و محدودیت استفاده از ابزار نظامی با آن روبروست با پارادوکس دوم مواجه شده است.
اگر محاصره را حفظ کند، باید هزینه سنگین نظامی و لجستیکی آن را بپردازد و همزمان با تبعات افزایش ریسک انرژی و فشار تورمی در داخل آمریکا مواجه شود.
اگر از شدت محاصره بکاهد، دست ایران برای اعمال محدودیت بیشتر در هرمز و اجرای راهبرد «محاصره کردن محاصره» بازتر می‌شود.
بنابراین مسئله دیگر فقط این نیست که آمریکا توان اعمال محاصره را دارد یا نه؛ مسئله این است که آیا می‌تواند هزینه حفظ آن و تاثیرات شکننده اش بر محیط داخلی آمریکا را بپردازد؟
اینجاست که پارادوکس دوم ترامپ شکل می‌گیرد: محاصره قرار بود ابزار فشار بر تاب‌آوری ایران باشد، اما اگر هزینه اجرای آن و تبعات اقتصادی‌اش افزایش یابد، خود می‌تواند به آزمونی برای تاب‌آوری آمریکا تبدیل شود.
در چنین شرایطی، ایران الزاماً برای مقابله با قدرت آمریکا به رقابت با آمریکا در میزان هزینه نظامی نیاز ندارد. کافی است نسبت هزینه به اثرگذاری را به نفع خود تغییر دهد.
آمریکا برای محاصره باید هزینه کند؛ ایران تلاش می‌کند هزینه محاصره را به محاصره‌کننده بازگرداند.
از این منظر، نفتکش ۸۰۰ هزار دلاری فقط یک رکورد در بازار کشتیرانی نیست؛ نشانه‌ای از تغییر زمین بازی است. جنگ از موشک و ناو به بیمه، کشتیرانی، انرژی، تورم، اوراق خزانه و در نهایت صندوق رأی منتقل شده است.
و شاید مهم‌ترین پرسش جنگ تاب‌آوری همین باشد:
کدام طرف می‌تواند فشار بیشتری را برای مدت طولانی‌تری تحمل کند؛ طرفی که برای اعمال فشار هزینه می‌کند، یا طرفی که تلاش می‌کند هزینه همان فشار را به طرف مقابل بازگرداند؟


سرویس: اقتصادی
کلید واژگان: تنگه هرمز / جنگ ایران و آمریکا / بازار نفت / تورم آمریکا / انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا / قیمت گازوئیل آمریکا / محاصره تنگه هرمز / اوراق خزانه آمریکا / بحران انرژی آمریکا / جنگ تاب‌آوری / هزینه جنگ آمریکا / تحریم کشتیرانی / محاصره کردن محاصره / بازده اوراق خزانه / ریسک حمل‌ونقل دریایی / سپتامبر سیاه آمریکا / قیمت نفتکش / نرخ حمل نفت / نفتکش VLCC / هزینه اقتصادی جنگ