پیشروی انصارالله تا مخا و میون، بابالمندب را به گلوگاهی تازه در جنگ تبدیل کرده است؛ جایی که یک بازیگر در ظاهر ضعیفتر میتواند بدون بستن کامل مسیر، هزینه عبور را بالا ببرد و بخش مهمی از آزادی عمل آمریکا و متحدانش را محدود کند؛ نشانهای جدید و تعیین کننده از تغییر معادله قدرت در جنگ.
نورنیوز_ گروه سیاسی: تحولات چند روز اخیر در یمن را نباید صرفا به عنوان یک عملیات نظامی مورد توجه قرار داد.انصارالله یمن در یکی از مهمترین پیشرویهای سالهای اخیر خود، شهر بندری مخا در ساحل دریای سرخ را تصرف کردهاند و سپس کنترل جزیره راهبردی میون، معروف به پریم، در ورودی بابالمندب را به دست گرفتهاند؛ جزیرهای که در فاصله کوتاهی از ساحل یمن و در مجاورت یکی از مهمترین مسیرهای دریایی جهان قرار دارد. همزمان، نیروهای انصارالله در امتداد ساحل غربی یمن پیشروی کرده و به بابالمندب نزدیکتر شدهاند. این تحولات، مهمترین گسترش سرزمینی نیروهای انصارالله از زمان آتشبس ۲۰۲۲ محسوب می شود.
اهمیت این پیشروی فقط در تصرف چند کیلومتر مربع از خاک یمن نیست. مخا و میون در کنار بابالمندب، انصارالله را به یکی از حساسترین گلوگاههای تجارت و انرژی جهان نزدیکتر کردهاست. بابالمندب در حالت عادی مسیر عبور حدود ۱۲ درصد تجارت جهانی است و برای انتقال انرژی از خلیج فارس به دریای سرخ و سپس کانال سوئز اهمیت ویژه دارد. پیش از این نیز حملات انصارالله باعث کاهش قابل توجه تردد در این آبراه شده بود؛ اکنون با تصرف مخا و میون، نگرانی از تبدیل تهدید دریایی به یک اهرم پایدارتر افزایش یافته است.
رزمندگان انصارالله تاکنون نشان داده اند که حتی بدون کنترل کامل بر باب المندب نیز قدرت اثرگذاری بر معادلات راهبردی در این آبراه راهبردی را دارند .انصارالله برای اثر گذاری تعیین کننده بر این مسیر حیاتی، الزاماً به ناوگان دریایی بزرگ یا توان نظامی همتراز آمریکا نیاز ندارند. اگر بتوانند برای بخشی از کشتیها ریسک حمله را بالا ببرند، شرکتهای کشتیرانی را به تغییر مسیر وادار کنند، هزینه بیمه و حملونقل را افزایش دهند یا دولتها را مجبور به اختصاص منابع نظامی بیشتر برای حفاظت از این مسیر کنند، عملاً بخشی از آزادی عمل طرف مقابل را محدود کردهاند.
این همان چیزی است که میتوان آن را «قدرت گلوگاهی» یا «قدرت وتویی» نامید.
وتو در اینجا به معنای بستن کامل یک آبراه نیست؛ به معنای توانایی ایجاد وضعیتی است که طرف مقابل نتواند بدون پرداخت هزینه سنگین، تصمیم مطلوب خود را اجرا کند. یک بازیگر ضعیفتر ممکن است نتواند یک مسیر را کاملاً ببندد، اما میتواند عبور از آن را چنان پرریسک و پرهزینه کند که محاسبات اقتصادی و امنیتی طرف مقابل تغییر کند.
این دقیقاً همان نقطهای است که اهمیت عملیات انصارالله از سطح یمن فراتر میرود.
در هفتههای گذشته، حملات انصارالله نهتنها کشتیرانی در دریای سرخ و بابالمندب را هدف قرار داده، بلکه زیرساختهای انرژی و مسیرهای صادراتی عربستان نیز در معرض حملات قرار گرفتهاند. گزارشهای اخیر از کاهش شدید صادرات نفت از مسیرهای دریای سرخ در پی تشدید حملات حکایت دارد. همزمان، عربستان تلاش کرده از مسیر بندر ینبع بهعنوان مسیر جایگزین هرمز استفاده کند؛ اما همین مسیر نیز با حملات شدید انصارالله مواجه شده است.
در واقع، یک تناقض مهم در حال شکلگیری است: هرچه فشار بر هرمز افزایش مییابد، ارزش بابالمندب بیشتر میشود؛ و هرچه اهمیت بابالمندب بیشتر میشود، حوثیها قدرت چانهزنی بیشتری پیدا میکنند. بنابراین تلاش برای دور زدن یک گلوگاه، ممکن است صرفاً به انتقال آسیبپذیری به گلوگاهی دیگر منجر شود.
واکنش عربستان نیز نشاندهنده ابعاد این مسئله است. ریاض در پاسخ به پیشروی انصارالله، فرودگاه مخا را هدف حمله هوایی قرار داده است. مهمتر از آن، بنا بر گزارش اکسیوس، محمد بنسلمان در یک روز دو بار از ترامپ خواسته است آمریکا مستقیماً علیه انصارالله وارد عمل شود؛ اما ترامپ فعلاً از باز کردن یک جبهه نظامی مستقیم جدید خودداری کرده است. این گزارش میگوید واشنگتن در عین افزایش حمایت اطلاعاتی از عربستان، تلاش دارد از ورود مستقیم به یک جنگ تازه در یمن پرهیز کند.
این نقطه، اهمیت راهبردی ماجرا را روشن میکند.
اگر عربستان با وجود برتری عظیم اقتصادی و نظامی خود نتواند بدون درخواست کمک از آمریکا تهدید انصارالله را بهطور پایدار مدیریت کند، و اگر آمریکا نیز برای ورود مستقیم به یک جبهه جدید احتیاط کند، مسئله دیگر صرفاً توان نظامی انصارالله نیست. مسئله این است که قدرت نظامی بزرگتر الزاماً به همان نسبت، آزادی عمل بیشتری ایجاد نمیکند.
این همان پدیدهای است که در سطح بزرگتر جنگ ایران و آمریکا نیز باید مورد توجه قرار گیرد.
آمریکا و اسرائیل جنگ را با اتکا به برتری عظیم نظامی خود آغاز کردند؛ برتریای که قرار بود از طریق حملات گسترده، فشار اقتصادی و فرسایش توان ایران، به یک نتیجه سیاسی منجر شود. اما در جنگ نامتقارن، طرف ضعیفتر الزاماً مجبور نیست در همان زمینی که طرف قویتر برتری دارد با او رقابت کند. میتواند زمین بازی را تغییر دهد: از میدان هوایی به دریا، از دریا به انرژی، از انرژی به کشتیرانی و از کشتیرانی به اقتصاد جهانی.
از این منظر، انصارالله یک نمونه مهم است. آنها از نظر توان نظامی و اقتصادی با آمریکا، اسرائیل یا حتی عربستان قابل مقایسه نیستند. اما میتوانند کاری کنند که بخشی از قدرت طرف مقابل صرف مدیریت آنها شود. این تفاوت بسیار مهم است: انصارالله لزوماً آمریکا را شکست نمیدهند؛ اما میتوانند بخشی از قدرت آمریکا را از مأموریت اصلیاش منحرف کنند.
در اینجا مفهوم تکثیر جبههها وارد میشود.
اگر آمریکا همزمان درگیر تحولات تنگه هرمز باشد، امنیت بابالمندب را در نظر بگیرد، از متحد خود در عربستان حمایت کند، از اسرائیل دفاع کند و تبعات افزایش قیمت انرژی را در اقتصاد داخلی خود مدیریت کند، دیگر با یک میدان جنگ مواجه نیست. با مجموعهای از گرههای بههمپیوسته روبهروست.
گلوگاهها در چنین شرایطی به نقاطی تبدیل میشوند که یک بازیگر به ظاهر کم قدرت تر میتواند در آنها قدرت وتویی ایجاد کند. نتیجه، لزوماً شکست نظامی قدرت بزرگتر نیست؛ بلکه افزایش هزینه، کاهش آزادی عمل و دشوار شدن تصمیمگیری است.
بازار انرژی نیز نخستین جایی است که این فشار را منعکس میکند. در روزهای اخیر، نفت برنت به نزدیک ۱۱۰ دلار رسید؛ همزمان قیمت دیزل آمریکا به رکوردی بالاتر از ۶ دلار در هر گالن رسیده و بازار اوراق قرضه و سهام آمریکا با بحران روبرو شده است.
به این ترتیب، جنگی که قرار بود فشار را بر ایران متمرکز کند، در حال انتقال بخشی از هزینهها به انرژی، کشتیرانی، متحدان منطقهای آمریکا و در نهایت اقتصاد خود آمریکا است.
اینجاست که مفهوم باتلاق راهبردی معنا پیدا میکند.
باتلاق الزاماً به معنای شکست نظامی نیست. باتلاق زمانی شکل میگیرد که دستیابی به هدف اولیه دشوارتر شود، اما خروج از جنگ نیز هزینه بیشتری پیدا کند. آمریکا همچنان با اتکا به قدرت نظامی خود تلاش می کند بر معادلات منطقه ای تاثیر گذار باشد اما پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا میتواند یک هدف دیگر را بمباران کند،پرسش این است که آیا میتواند با استفاده از این قدرت، اراده سیاسی خود را به ایران و شرکای منطقه ای اش تحمیل کند و سپس با هزینه قابل قبول از جنگ خارج شود.
تحولات یمن نشان میدهد که جنگ در حال تولید یک مسئله تازه برای واشنگتن و متحدانش است: بازیگری که در ظاهر از نظر قدرت کلاسیک ضعیفتر است، با استفاده از یک گلوگاه جغرافیایی میتواند بخشی از قدرت یک ائتلاف بسیار بزرگتر را درگیر کند.
از مخا و میون تا بابالمندب و هرمز، یک واقعیت در حال آشکار شدن است: در جنگ قرن بیستویکم، برای خنثی کردن بخشی از برتری یک قدرت بزرگ، الزاماً به قدرتی هماندازه آن نیاز نیست؛ گاهی کافی است گلوگاه درست را در اختیار داشته باشی.
جنگی که آمریکا و اسرائیل برای تحمیل اراده سیاسی به ایران آغاز کردند، اگر به تکثیر جبههها، فعال شدن گلوگاهها، ایجاد نقاط وتو و انتقال هزینههای جنگ به متحدان و اقتصاد خود آمریکا منجر شود که اکنون نشانه های متعددی از آن ظهور کرده، دیگر همان جنگی نیست که در روز نخست طراحی شده بود.
مسئله اکنون فقط پیروزی در یک نبرد نیست؛ مسئله پیدا کردن راه خروج از جنگی است که هرچه بیشتر ادامه پیدا کند، گرههای بیشتری به آن اضافه میشود.
و شاید مهمترین پارادوکس جنگ همین باشد: قدرتی که برای تحمیل اراده وارد جنگ شد، ممکن است در نهایت ناچار شود بخش مهمی از توان ظرفیتها و منابع خود را صرف مدیریت پیامدهای همان جنگ و حفظ اعتبار خود کند.