ترامپ میخواست ایران را به «درس عبرت» جهان تبدیل کند، اما مقاومت و تابآوری تهران، معادله را معکوس کرد؛ ایران از میدان تا دیپلماسی الگویی از امنیت بومی و ایستادگی ساخت و روسیه و چین نیز در مسیر مقابله با یکجانبهگرایی آمریکا گام برمیدارند.
نورنیوز-گروه سیاسی: نکته بنیادین آن است که ترامپ با تجاوز نظامی به ایران در پی آن بود تا از جمهوری اسلامی، «درس عبرتی» برای سایر کشورها بسازد؛ پیامی روشن با این مضمون که در برابر قدرت آمریکا، تسلیم شدن تنها گزینه ممکن است. اما آنچه در میدان رقم خورد، درست در نقطه مقابل این طراحی قرار گرفت. ایران با تکیه همزمان بر میدان، دیپلماسی، افکار عمومی و رسانه، نهتنها این رؤیا را به کابوس ترامپ بدل کرد، بلکه تصویری متفاوت از یک قدرت مستقل را پیش روی جهان قرار داد؛ الگویی که ستونهای آن بر امنیت بومی، مقابله با یکجانبهگرایی آمریکا و صیانت از منافع و امنیت ملی با اتکا به ظرفیتهای درونی استوار است.
ایران نشان داد که تابآوری، ظرفیتسازی مستمر و بهرهگیری هوشمندانه از توانمندیهای بومی میتواند حتی برتری نظامی بزرگترین قدرت جهان را با چالش مواجه کند. وضعیت ناو «آبراهام لینکلن»، اذعانهای مطرحشده درباره هزینههای جنگ و کاهش ذخایر تسلیحاتی آمریکا، تنها بخشی از تصویری است که از پیامدهای این رویارویی شکل گرفته است. تهران با اتخاذ راهبردی تدریجی و حسابشده، از «صبر راهبردی» به «تنبیه متجاوز» و از پاسخهای همسان به پاسخهای سریع، سنگین و دردناک حرکت کرد؛ روندی که در نهایت، در روایت متن، به تحمیل تفاهمنامه اسلامآباد و تثبیت حاکمیت ایران بر تنگه هرمز انجامید. بدین ترتیب، آنچه قرار بود نمونهای از تسلیم باشد، به نمونهای از مقاومت تبدیل شد.
وقتی تجربه ایران به زبان قدرتهای بزرگ ترجمه میشود
این الگو اکنون صرفاً در مرزهای ایران متوقف نمانده است. روسیه و چین نیز هر یک به شیوهای متفاوت در حال بهرهگیری از همین منطقاند: افزایش ظرفیتهای درونی، تثبیت میدان و استفاده همزمان از دیپلماسی برای تبدیل دستاوردهای میدانی به امتیاز سیاسی. روسیه در حالی توان نظامی خود را در میدان اوکراین به نمایش میگذارد که همزمان از مسیر مذاکره میکوشد خواستههای خود را بر طرف آمریکایی تحمیل کند. از این منظر، دیپلماسی برای مسکو نه جایگزین قدرت میدان، بلکه امتداد آن است؛ ابزاری برای تبدیل موازنه قدرت به دستاورد سیاسی.
مسکو؛ مذاکره با آمریکا، بدون تغییر معادله روسی
دیدار ویتکاف و کوشنر با پوتین را نیز باید در همین چارچوب دید. ترامپ میکوشد این سفر را بهعنوان دستاوردی بزرگ در سیاست خارجی عرضه و از آن برای انتخابات میاندورهای کنگره بهرهبرداری کند؛ اما این دیدار الزاماً به معنای تغییر محاسبات راهبردی مسکو نیست. روسیه از یکسو به نیاز ترامپ به دستاورد انتخاباتی آگاه است و از سوی دیگر میداند که تثبیت دستاوردهای میدان، بدون وارد کردن فشار سیاسی و دیپلماتیک بر واشنگتن، دشوار خواهد بود. بنابراین، مذاکره با آمریکا برای کرملین بیش از آنکه نشانه اعتماد باشد، ابزاری برای تثبیت موقعیت است.
مواضع پوتین و لاوروف در نشست شانگهای نیز مؤید همین رویکرد است. تأکید مسکو بر تقویت سازمان همکاری شانگهای، حرکت به سوی نظم نوین و پایان عصر یکجانبهگرایی غرب، نشان میدهد که تعامل با واشنگتن به معنای عبور روسیه از راهبرد کلان خود نیست. روابط با ایران، چین، هند و ساختارهایی همچون شانگهای، بریکس و اوراسیا همچنان در منظومه امنیتی و راهبردی روسیه جایگاهی محوری دارند. دیدار پوتین با رئیسجمهور ایران و محکومیت حملات آمریکا و رژیم صهیونیستی نیز همین جهتگیری را برجسته میکند.
هرمز؛ جایی که ادعای جایگزین، به آزمون واقعیت میرسد
در این میان، تلاش ترامپ برای برجستهسازی مسیرهای جایگزین تنگه هرمز، از ونزوئلا تا سوریه، بیش از هر چیز نشاندهنده اهمیت ژئوپلیتیکی این آبراه است. تنگه هرمز همچنان یکی از حیاتیترین گلوگاههای انرژی جهان است و جایگزینسازی کامل آن، ادعایی بسیار دشوار در برابر واقعیتهای جغرافیایی و اقتصادی است. از این منظر، هرچه تلاش برای کماهمیت جلوه دادن هرمز بیشتر میشود، اهمیت واقعی آن آشکارتر میگردد.
در نهایت، دیدار ویتکاف با پوتین نیز نمیتواند بهتنهایی بار سنگین پیامدهای اقتصادی و ژئوپلیتیکی جنگ علیه ایران را از دوش آمریکا بردارد. اگر ترامپ در پی آن است که جنگ را به برگ برنده انتخاباتی تبدیل کند، ممکن است همین جنگ به برگ صورتحساب او بدل شود؛ صورتحسابی که هزینههای آن در میدان، اقتصاد، انرژی و اعتبار راهبردی آمریکا، دیر یا زود خود را نشان خواهد داد.