در جنگ تاب آوری، پیروزی فقط با تعداد موشکها و اهداف منهدمشده سنجیده نمیشود؛ معیار اصلی، توان ادامه جنگ است. آمریکا صادرات نفت ایران را هدف گرفته، اما فشار ایران بر زنجیره لجستیک آمریکا، هزینه جنگ را از میدان نبرد به سوخت، بیمه، اوراق و سیاست داخلی این کشور منتقل کرده و تاب آوری واشنگتت را به سوی بحران هدایت کرده است.
نورنیوز-گروه سیاسی: در جنگهای طولانی، مسئله فقط توانایی وارد کردن ضربه نیست؛ مسئله مهمتر، توانایی ادامه دادن پس از دریافت ضربه است. ممکن است یک طرف در میدان نبرد همچنان از برتری تسلیحاتی برخوردار باشد، اما اگر برای حفظ همان قدرت مجبور شود مسیرهای تأمین خود را طولانیتر کند، پایگاههای بیشتری را برای حفاظت در نظر بگیرد، ناوهایش را مدت بیشتری بدون توقف در دریا نگه دارد و هزینه انرژی و لجستیکش را افزایش دهد، معادله جنگ به تدریج تغییر میکند.
این همان چیزی است که میتوان از آن با عنوان «جنگ تابآوری» یاد کرد؛ جنگی که در آن پیروزی فقط با میزان خسارت واردشده سنجیده نمیشود، بلکه با توان طرفین برای تحمل هزینه و حفظ ظرفیت عملیاتی برآورد میشود. در چنین جنگی، هر اقدامی که هزینه ادامه جنگ را افزایش دهد، حتی اگر مستقیماً یک هدف نظامی را منهدم نکند، بخشی از نبرد محسوب میشود.
نشانههای این مسئله اکنون در گزارشهای رسانههای آمریکایی درباره وضعیت ارتش آمریکا در منطقه دیده میشود. نیویورکتایمز در گزارشی درباره مشکلات لجستیکی نیروی دریایی آمریکا، تصویری کمسابقه از دشواری تأمین نیرویی ارائه کرده که حدود ۲۰ کشتی و ۲۰ هزار ملوان و تفنگدار دریایی را در منطقه مستقر کرده است. تأمین این نیرو به بیش از ۴۲۰ هزار وعده غذا و حدود ۸ میلیون گالن سوخت در هفته نیاز دارد. پس از آسیب دیدن پایگاه اصلی پشتیبانی آمریکا در بحرین، دیگو گارسیا، در فاصله حدود ۲۲۰۰ مایلی منطقه عملیات به یکی از مراکز اصلی تأمین تبدیل شده و سنگاپور نیز به عنوان گزینه بعدی حدود ۳۷۰۰ مایل از منطقه نبرد فاصله دارد. نتیجه، اتکای بیشتر به سوخترسانی و تأمین مجدد در دریاست؛ اقدامی که تقریباً هر پنج تا شش روز باید تکرار شود.این اعداد صرفاً آمار لجستیکی نیستند؛ ترجمه عملی مفهوم تابآوریاند.
چند هفته قبل یک مقام مطلع نظامی ایران به نورنیوز اعلام کرد که ایران شبکه تجاری و دریایی پشتیبان عملیات نظامی آمریکا را با دقت رصد میکند و اطلاعات مربوط به آن را مستند میسازد. وی تاکید کرد که کشتیهای تجاری، شرکتهای حملونقل، اپراتورها، بنادر و ارائهدهندگان خدمات لجستیکی، هنگامی که در خدمت تأمین عملیات نظامی آمریکا قرار میگیرند، نمیتوانند صرفاً به عنوان یک فعالیت تجاری دیده شوند و به عنوان اهداف نظامی تلقی خواهند شد. این اظهارات اکنون در کنار گزارشهای آمریکایی درباره دشواری تأمین ناوگان، معنای مهمتری پیدا میکند: فشارهدفمند ایران بر زنجیره آمادی، بخشی از میدان جنگ ایران است، نه حاشیه آن.
نمونه روشنتر را میتوان در سرنوشت ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن دید. این ناو پس از حدود ۲۸۶ روز استقرار پیوسته در دریا، سرانجام به تایلند رسید؛ طولانیترین استقرار آن در این مأموریت. گزارشها درباره فشار ناشی از این استقرار طولانی بر خدمه، فرسودگی تجهیزات و نیاز ناو به توقف و بازیابی، نشان میدهد که حتی یک سکوی عظیم نظامی نیز از مسئله زمان و لجستیک مصون نیست. در واقع، وضعیت لینکلن را میتوان یکی از نشانههای هزینهای دانست که فاصله گرفتن غیر قابل اجتناب زنجیره پشتیبانی از میدان عملیات ایجاد میکند؛ قدرتی که برای ماندن در میدان، بیش از گذشته به زمان، سوخت، قطعات و پشتیبانی نیاز دارد.
حتی مهمتر از آن، اتفاقی است که در کمپ تیتین در اردن رخ داد. پس از حمله اخیر آمریکا به منطقه سیریک، سپاه اعلام کرد یک حمله موشکی بالستیک به این پایگاه آمریکایی در اردن انجام داده است. اهمیت این حمله فقط در اصابت یک هدف نیست؛ بلکه در پیام راهبردی آن است: پایگاهی که در فاصله قابل توجهی از میدان اصلی خلیج فارس قرار دارد و میتوانست بخشی از «عمق امن» آمریکا تلقی شود، نیز از دایره شناسایی و عملیات تهاجمی ایران خارج نیست.اینجا یک مفهوم مهم شکل میگیرد: عمق جغرافیایی الزاماً به معنای عمق راهبردی نیست.
آمریکا میتواند نیروهایش را از خلیج فارس به اردن منتقل کند، پایگاههایش را پراکنده کند و مراکز پشتیبانی را عقبتر ببرد؛ اما بدلیل برد موثر و دقیق موشکی و پهپادی ایران،این لایههای عقبتر نیز در معرض تهدید مستمر قرار دارند و از این رو «عقبنشینی» الزاماً به معنای خروج از میدان تهدید نیست.
در چنین شرایطی، هرچه آمریکا برای ایجاد فاصله بیشتر عقب میرود، زنجیره لجستیکی او نیز طولانیتر و پرهزینهتر شده و قابلیتهای عملیاتی این کشور نیز کاهش می یابد.
در مقابل، ایران اساساً در جغرافیای خودش میجنگد. ایران از شمال به دریای خزر، از جنوب به خلیج فارس و دریای عمان و از شرق و غرب به مرزهای زمینی متصل است. بنابراین حتی اگر آمریکا بتواند یک شریان مشخص مانند صادرات نفت از هرمز را تحت فشار قرار دهد، سخن گفتن از محاصره جغرافیایی کامل ایران بی معنی است. آنچه آمریکا توانسته هدف قرار دهد، یکی از گلوگاه اقتصادی ایران است؛ نه تمام راههای ارتباطی موجود.
اما آمریکا برای حفظ جنگ در منطقه، به شبکهای بسیار گستردهتر وابسته است: پایگاه، بندر، کشتی تدارکاتی، سوخت، مهمات، قطعات، هواپیما، نیروی انسانی و مسیرهای حملونقل. اگر هر یک از این حلقهها ناامن یا پرهزینه شود، اثر آن به حلقه بعدی منتقل میشود. این اثر اکنون به صورت آشکار از میدان نظامی به بازار نیز سرایت کرده است.
نفت در پی تشدید تنشها به سمت ۱۰۰ دلار در حال حرکت است؛ برنت در معاملات روز جمعه حدود ۹۵.۵۲ دلار و وستتگزاس اینترمدیت حدود ۹۱.۳۶ دلار معامله شد. برنت در یک هفته ۷.۶ درصد و WTI بیش از ۱۰ درصد افزایش یافتهاند. این افزایش فقط به معنای گرانتر شدن نفت نیست؛ مسئله مهمتر، انتقال شوک انرژی به فرآوردههایی است که مستقیماً با زندگی روزمره و هزینه تولید در آمریکا ارتباط دارند.
دیزل آمریکا اکنون به رکورد ۵.۸۲ دلار در هر گالن رسیده؛ ۵۵ درصد بالاتر از آغاز جنگ. موجودی دیزل آمریکا در ماه اوت نیز به پایینترین سطح برای این ماه از سال ۱۹۸۲ رسیده و موجودی سواحل شرقی به حدود ۱۹.۳ میلیون بشکه کاهش یافته است. همزمان، شکاف قیمت دیزل و نفت خام، یا همان crack spread، به رکورد حدود ۱۰۸ دلار در هر بشکه رسیده است. رویترز هشدار داده که این افزایش هزینه میتواند از حملونقل و کشاورزی تا تولید و در نهایت قیمت مواد غذایی منتقل شود.
یعنی جنگ از اینجا به بعد فقط هزینهای برای پنتاگون نیست؛ بخش مهمی از هزینه جنگ به سبد مصرفکننده آمریکایی منتقل میشود.
این فشار در بازار بیمه و کشتیرانی نیز دیده میشود. بیمه جنگی عبور از هرمز برای برخی مالکان کشتی به محدودههای دو رقمی رسیده و برای یک سفر یک نفتکش VLCC، هزینه پوشش ریسک جنگی از ۱۰ میلیون دلار نیز عبور کرده است. برآورد صنعت بیمه همچنین از حدود ۱.۵ تا ۲ میلیارد دلار خسارت مرتبط با درگیری خلیج فارس حکایت دارد.
این یعنی حتی کشتیای که هدف قرار نمیگیرد، ممکن است به دلیل افزایش ریسک، گرانتر حرکت کند یا اساساً حرکت نکند.
در چنین شرایطی، مفهوم تابآوری از مرزهای نظامی عبور میکند و به بازار مالی میرسد. جهش قیمت انرژی نگرانی درباره تورم را افزایش داده و این نگرانی مستقیماً به بازار اوراق خزانه آمریکا منتقل شده است. بازده اوراق ۱۰ساله به حوالی ۴.۸ درصد رسیده و بازار، نزدیک شدن آن به مرز ۵ درصد را یک نقطه فشار مهم برای سهام، وامگیری دولت، شرکتها و خانوارها میداند. رویترز گزارش داده است که افزایش بازده اوراق، هزینه استقراض را بالا برده و میتواند سرمایهگذاری، مصرف و رشد اقتصادی را تحت فشار قرار دهد. این همان نقطهای است که تابآوری اقتصادی آمریکا به بخشی از تابآوری نظامی آن تبدیل میشود.
اهمیت سیاسی این زنجیره نیز کمتر از آثار اقتصادی آن نیست. انتخابات میاندورهای آمریکا در ماه نوامبر در حالی نزدیک میشود که قیمت بنزین و گازوئیل مستقیماً بر رأیدهنده آمریکایی اثر میگذارد. رویترز هشدار داده است که افزایش قیمت انرژی و فشار تورمی، در آستانه انتخابات میاندورهای برای ترامپ و جمهوریخواهان یک ریسک سیاسی ایجاد میکند. همزمان، فایننشالتایمز برآورد کرده است که از آغاز جنگ، مصرفکنندگان آمریکایی دهها میلیارد دلار هزینه اضافی برای بنزین و دیزل پرداخت کردهاند؛ هزینهای که بهطور متوسط صدها دلار برای هر خانوار بوده است.
بنابراین فشار ایران را نباید فقط در تعداد موشکهایی که به پایگاههای آمریکا اصابت کردهاند اندازه گرفت. اگر یک حمله باعث شود پایگاه جابهجا شود، مسیر لجستیک طولانیتر شود، کشتی تدارکاتی بیشتر به دریا برود، بیمه گرانتر شود، سوخت گرانتر شود، تورم افزایش یابد، بازده اوراق بالا برود و هزینه سیاسی جنگ برای دولت آمریکا افزایش پیدا کند، اثر آن بسیار فراتر از همان هدف نظامی اولیه است.
به همین دلیل، مقایسه واقعی در جنگ تابآوری این نیست که چه کسی «محاصره» کرده و چه کسی محاصره شده است. آمریکا توانسته صادرات نفت ایران را محدود کند و این فشار وجود دارد اما سؤال این است که ایران در مقابل چه چیزی را برای آمریکا دشوارتر کرده است؟
اگر پاسخ، زنجیرهای باشد که از بحرین آغاز میشود، به دیگو گارسیا میرسد، هزاران مایل مسیر تأمین ایجاد میکند، ناو هواپیمابر را ۲۸۶ روز در دریا نگه میدارد، حتی پایگاههای عقبتر مانند تیتین را در معرض تهدید قرار میدهد و سپس اثر خود را به بازار انرژی، بیمه، تورم، اوراق خزانه و سیاست داخلی آمریکا منتقل میکند، آنگاه باید اثر دو نوع فشار را کنار هم گذاشت. اینجاست که معنای «محاصره» در جنگ تابآوری تغییر میکند.
محاصره را دیگر فقط با خطوط روی نقشه نمیتوان سنجید؛ باید با میزان محدود شدن توان ادامه جنگ سنجید.
آمریکا میکوشد با فشار بر اقتصاد ایران، توان ادامه جنگ تهران را کاهش دهد. ایران در مقابل میکوشد با فشار بر زنجیره آمادی و ایجاد هزینههای نظامی، انرژی، مالی و سیاسی، هزینه حفظ حضور آمریکا را افزایش دهد. این دو راهبرد الزاماً اثر یکسانی ندارند.
ممکن است آمریکا از نظر قدرت آتش همچنان دست بالا را داشته باشد، اما اگر برای استفاده از این قدرت مجبور شود هزینه بیشتری برای سوخت، لجستیک، حفاظت از پایگاهها، جابهجایی نیرو، حفظ ناوگان و بیمه بپردازد و همزمان با فشار تورمی و مالی در داخل مواجه شود، سؤال جنگ از «چه کسی قویتر است؟» به «چه کسی میتواند این وضعیت را طولانیتر تحمل کند؟» تغییر میکند.
در این صورت، تابآوری آمریکا فقط با تعداد ناوها و هواپیماهایش سنجیده نمیشود؛ با توان اقتصاد آمریکا، بازار اوراق، قیمت سوخت، تحمل خانوارها و حتی رأیدهندگان آمریکایی نیز سنجیده میشود. و درست در همین نقطه، پرسش اصلی جنگ تابآوری شکل میگیرد:
اگر آمریکا توانسته شریان اقتصادی ایران را هدف قرار دهد، اما ایران توانسته شریان آمادی عملیات آمریکا را تحت فشار بگذارد و آثار این فشار را به انرژی، اقتصاد و سیاست داخلی آمریکا منتقل کند، کدام اقدام در نهایت ظرفیت ادامه جنگ طرف مقابل را بیشتر محدود کرده است؟
در جنگ تابآوری، چه کسی واقعاً دیگری را محاصره کرده است؟