اگر نظامهای حکمرانی، فاقد سامانههای رصد اجتماعی کارآمد و علمی باشند، تغییرات واقعی اما نامشهود را تا زمانی که به یک رخداد آشکار تبدیل نشوند، نخواهند دید. آنچه روز جمعه در یک مرکز خرید تهران رخ داد، آغاز یک تحول نبود؛ بلکه آشکار شدن تحولی بود که سالهاست در حال وقوع است.
نورنیوز- گروه اجتماعی: چند روز پیش، یکی از مراکز خرید تهران صحنه ازدحام کمسابقه نوجوانان و جوانانی بود که برای دیدار با یک یوتیوبر دهه هشتادی گرد هم آمده بودند. انتشار تصاویر این رویداد در فضای مجازی، بار دیگر موجی از تحلیلها و داوریها را برانگیخت؛ از ابراز نگرانی درباره وضعیت فرهنگی نسل جدید مشهور به نسل زد و آلفا گرفته تا انتقاد از سلبریتیهای فضای مجازی و نقش شبکههای اجتماعی در شکلدهی به الگوهای رفتاری. اما شاید مهمترین پرسش، نه درباره آن یوتیوبر باشد و نه درباره نوجوانانی که برای دیدنش رفته بودند. پرسش اصلی این است که این رخداد، چه چیزی را درباره جامعه امروز ایران و شیوه حکمرانی بر آن آشکار میکند؟
واقعیت این است که این نخستین بار نیست که از یک تحول اجتماعی غافلگیر میشویم. در سالهای اخیر بارها رخدادهایی در حوزه سبک زندگی، موسیقی، فضای مجازی، رفتارهای فرهنگی و حتی الگوهای مصرف، شکافی را آشکار کردهاند که میان «واقعیت اجتماعی» و «تصویر ذهنی ما از جامعه» شکل گرفته است. هر بار نیز به جای آنکه این غافلگیری را فرصتی برای بازاندیشی بدانیم، بیشتر به دنبال قضاوت درباره پدیده بودهایم تا فهمیدن آن. در حالی که مسئله اصلی، خود پدیده نیست؛ مسئله، فاصله گرفتن از شناخت جامعهای است که هر روز در حال تغییر است.
نسلهای جدید ایران در جهانی متفاوت از نسلهای پیشین رشد کردهاند. آنان در عصر اینترنت، شبکههای اجتماعی، هوش مصنوعی، اقتصاد توجه و ارتباطات بیمرز متولد شدهاند. برای این نسل، فضای مجازی یک ابزار جانبی نیست؛ بخشی از زیست روزمره، هویت فردی، روابط اجتماعی و حتی آینده شغلی آنهاست. طبیعی است که منابع الهام، مرجعیت، شهرت و الگوپذیری آنان نیز با نسلهای گذشته تفاوت داشته باشد.
اگر روزگاری رسانههای رسمی، نهادهای آموزشی یا چهرههای شناختهشده فرهنگی و هنری، نقش اصلی را در شکل دادن به مرجعیت اجتماعی ایفا میکردند، امروز این انحصار از میان رفته است. در عصر شبکهای، مرجعیت دیگر از بالا توزیع نمیشود؛ در دل شبکههای اجتماعی، تجربههای مشترک، زبان مشترک و احساس تعلق شکل میگیرد. نوجوان امروز، الگوهای خود را انتخاب میکند؛ نه آنکه صرفاً آنها را دریافت کند. ممکن است این تحول برای برخی خوشایند باشد و برای برخی دیگر نباشد؛ اما در عرصه حکمرانی، پسندیدن یا نپسندیدن یک واقعیت، جای شناخت آن را نمیگیرد. جامعه، مستقل از قضاوت ما مسیر خود را طی میکند. دقیقاً از همین نقطه است که مسئله از یک بحث فرهنگی فراتر میرود و به موضوعی راهبردی در حوزه حکمرانی تبدیل میشود.
یکی از مهمترین سرمایههای هر نظام حکمرانی، قدرت شناخت جامعه است. هیچ ساختار سیاسی نمیتواند بدون فهم دقیق تحولات اجتماعی، به حکمرانی مطلوب دست یابد. تصمیمهای بزرگ، زمانی اثربخش خواهند بود که بر پایه شناخت واقعیتهای عینی جامعه اتخاذ شوند، نه بر اساس تصویری که سیاستگذار مایل است از جامعه ببیند. به بیان دیگر، حکمرانی خوب، پیش از آنکه هنر تصمیم گرفتن باشد، هنر شناختن است.
تحولات نسلی، از جنس تغییرات دفعی و ناگهانی نیستند. آنها آرام، تدریجی و در لایههای زیرین جامعه شکل میگیرند؛ در خانوادهها، مدارس، شبکههای اجتماعی، بازیهای رایانهای، سبکهای ارتباطی، زبان، موسیقی، فناوری و تجربههای روزمره. درست به همین دلیل، اگر نظامهای تصمیمگیری فاقد نظام رصد اجتماعی کارآمد باشند، این تغییرات را تا زمانی که به یک رخداد آشکار تبدیل نشوند، نخواهند دید. آنچه روز جمعه در مرکز خرید ایرانمال رخ داد، احتمالاً آغاز یک تحول نبود؛ بلکه آشکار شدن تحولی بود که سالهاست در حال وقوع است.
البته شناخت این تحولات، الزاماً به معنای تسلیم شدن در برابر آنها نیست. هیچ نظام حکمرانی نمیتواند صرفاً دنبالهرو همه تغییرات اجتماعی باشد. وظیفه حکمرانی، جهت دادن به تحولات، اصلاح کاستیها و پاسداری از منافع و ارزشهای بنیادین جامعه است. اما جهت دادن، زمانی امکانپذیر است که ابتدا مسیر حرکت جامعه بهدرستی شناخته شود. نادیده گرفتن واقعیت، هرگز به تغییر آن منجر نمیشود.
از همین رو، تفاوتی بنیادین میان «شناخت» و «انقیاد» وجود دارد. نظامهای موفق، نه اسیر امواج اجتماعی میشوند و نه چشم خود را بر آنها میبندند. آنها با بهرهگیری از پژوهشهای میدانی، دادههای معتبر، افکارسنجیهای مستمر و گفتوگوی واقعی با جامعه، تغییرات را پیش از تبدیل شدن به بحران شناسایی میکنند و بر همان اساس، سیاستهای خود را بهروز میسازند.
شاید یکی از آسیبهای مزمن ما نیز همین باشد که مطالعات اجتماعی هنوز جایگاهی متناسب با اهمیت خود در فرآیند سیاستگذاری پیدا نکرده است. در بسیاری از موارد، هنگامی به سراغ جامعه میرویم که مسئله بروز کرده و هزینههای آن آشکار شده است؛ در حالی که حکمرانی آیندهنگر، جامعه را پیش از بروز بحران مطالعه میکند، نه پس از آن.
در این میان، نگاه قیممآبانه و برخورد قضایی نیز کمکی به حل مسئله نخواهد کرد. نسل جدید، موضوعی برای صدور حکم نیست؛ واقعیتی اجتماعی است که باید فهمیده شود. این نسل، زبان، آرزوها، اضطرابها، شیوههای ارتباطی و مسیرهای هویتیابی متفاوتی دارد. اگر این تفاوتها را صرفاً به انحراف یا بحران تقلیل دهیم، نه تنها شناختی حاصل نمیشود، بلکه امکان گفتوگو و اثرگذاری نیز از میان خواهد رفت.
رخداد اخیر، بیش از آنکه درباره یک چهره فضای مجازی باشد، درباره ضرورت بازنگری در شیوه نگاه ما به جامعه است. جامعه ایران در میانه یک گذار نسلی قرار دارد؛ گذاری که نه میتوان آن را متوقف کرد و نه با نادیده گرفتن آن از میان برد. پرسش واقعی این نیست که آیا این تحولات رخ خواهند داد یا نه؛ آنها سالهاست آغاز شدهاند. پرسش اصلی این است که آیا نظام حکمرانی میتواند همزمان با این تغییرات، ظرفیت شناخت، یادگیری و اصلاح خود را نیز بهروز کند؟
شاید مهمترین درس این روزها همین باشد؛ حکمرانی خوب، پیش از آنکه بر قدرت تصمیمگیری استوار باشد، بر قدرت فهم جامعه تکیه دارد. هر اندازه این فهم عمیقتر و بهروزتر باشد، تصمیمها واقعبینانهتر، سیاستها کارآمدتر و سرمایه اجتماعی پایدارتر خواهد بود. در غیر این صورت، هر از گاهی یک رخداد ظاهراً ساده، بار دیگر به ما یادآوری خواهد کرد که جامعه، آرامتر از آنچه تصور میکنیم تغییر میکند، اما بسیار سریعتر از آنچه میشناسیم.