در سیاست بینالملل، خلأ قدرت هرگز دوام نمیآورد. هرگاه قواعد مشترک فروبپاشند، بازیگران برای پر کردن خلأ به ابزارهای سخت متوسل میشوند.در نتیجه نه امنیت بلکه رقابت دائمی است. غرب آسیا امروز دقیقاً در چنین نقطهای ایستاده است؛ منطقهای که از یک سو شاهد بازتعریف موازنه قدرت و از سوی دیگر فاقد معماری امنیتی بومی و پایدار است.
نورنیوز-گروه بین الملل: اگر اروپا پس از دو جنگ جهانی نظم خود را بر پایه نهادسازی بنا کرد و شرق آسیا با وجود اختلافات عمیق قواعدی برای مدیریت رقابت ایجاد کرد، غرب آسیا همچنان میان بحرانهای مقطعی و ائتلافهای ناپایدار سرگردان است. در چنین فضایی، سه حوزه ژئوپلیتیکی بیش از هر نقطه دیگری تعیینکننده آینده منطقه هستند: خلیج فارس، شامات و یمن. این سه نه پروندههایی مجزا بلکه اضلاع یک مثلث امنیتیاند که ثبات یا بیثباتی هر یک مستقیماً بر دیگری اثر میگذارد.
خلیج فارس مهمترین شاهراه انرژی جهان و قلب ژئواکونومی غرب آسیاست. بخش عمدهای از تجارت انرژی جهان از این آبراه عبور میکند و هرگونه تنش در آن بلافاصله بازارهای جهانی ، زنجیرههای تأمین و اقتصاد بینالملل را تحت تأثیر قرار میدهد. با این حال، امنیت این منطقه طی دهههای گذشته بیش از آنکه بر همکاری میان کشورهای ساحلی استوار باشد، بر بازدارندگی نظامی، رقابت تسلیحاتی و حضور قدرتهای فرامنطقهای بنا شده است.
در سوی دیگر، شامات همچنان قلب ژئوپلیتیک غرب آسیاست؛ منطقهای که سوریه، لبنان، اردن، فلسطین و عراق را در بر میگیرد و محل تلاقی منافع قدرتهای منطقهای و بین المللی است. بحران سوریه، مسئله فلسطین، بیثباتی لبنان و تحولات عراق نشان داد که فروپاشی نظم در شامات صرفاً یک بحران محلی نیست، بلکه پیامدهای آن از موجهای مهاجرت گرفته تا گسترش گروههای مسلح، افراطگرایی، قاچاق سلاح سراسر منطقه را در بر میگیرد. به همین دلیل، هیچ راهبرد امنیتی پایداری برای غرب آسیا بدون بازسازی نظم در شامات قابل تصور نیست.
اما هرگونه سخن گفتن از نظم منطقهای بدون توجه به یمن، تصویری ناقص از معادلات ژئوپلیتیکی غرب آسیا ارائه میدهد. اگر خلیج فارس قلب انرژی منطقه باشد و شامات قلب ژئوپلیتیک آن یمن را باید گرهگاه ژئواستراتژیک این دو دانست. موقعیت جغرافیایی یمن در مجاورت تنگه بابالمندب این کشور را به یکی از حساسترین نقاط تجارت جهانی تبدیل کرده است. بابالمندب حلقه اتصال دریای سرخ به خلیج عدن و سپس اقیانوس هند است و بخش مهمی از تجارت میان آسیا و اروپا بهویژه انتقال انرژی، از این مسیر انجام میشود. تجربه سالهای اخیر نشان داد که هرگونه ناامنی در این گذرگاه، تنها مسئله کشورهای منطقه نیست بلکه بر هزینه حملونقل دریایی، نرخ بیمه کشتیها، مسیرهای تجاری و قیمت جهانی انرژی نیز اثر مستقیم میگذارد.
اهمیت یمن تنها به موقعیت جغرافیایی آن محدود نمیشود. این کشور در عمل حلقه اتصال امنیت خلیج فارس به امنیت دریای سرخ است. بیثباتی در یمن، امنیت سواحل جنوبی شبهجزیره عربستان را تحت تأثیر قرار میدهد و از سوی دیگر به سرعت به دریای سرخ و شرق مدیترانه سرایت میکند. از این منظر، یمن دیگر یک بحران پیرامونی نیست بلکه یکی از ارکان معماری امنیت منطقهای است. هرگونه نظم پایدار در خلیج فارس بدون ثبات در یمن، ناقص خواهد بود؛ همانگونه که ثبات شامات بدون امنیت مسیرهای دریایی جنوب غرب آسیا دوام نخواهد داشت.
اشتباه راهبردی بسیاری از بازیگران منطقه طی دو دهه گذشته آن بود که خلیج فارس، شامات و یمن را سه پرونده مستقل تلقی کردند. در حالی که این سه اجزای یک منظومه امنیتی واحد هستند. سقوط دولتها در شامات، مسیرهای انرژی و تجارت را تحت تأثیر قرار میدهد؛ ناامنی در یمن، کریدورهای دریایی را مختل میکند و تنش در خلیج فارس، منابع مالی، سیاسی و امنیتی بحرانهای دو حوزه دیگر را تشدید میکند. در چنین شرایطی امنیت منطقه ماهیتی شبکهای پیدا کرده است. هر بحران، بحران دیگری را تغذیه میکند و هیچ بازیگری نمیتواند خود را از پیامدهای آن مصون بداند.
تحولات سالهای اخیر نشانههایی از تغییر این الگو را آشکار کرده است. کاهش تنش میان برخی قدرتهای منطقهای، افزایش نقش دیپلماسی، گسترش همکاریهای اقتصادی و ورود بازیگران آسیایی به معادلات غرب آسیا، همگی بیانگر آن است که منطق تقابل مطلق به تدریج جای خود را به مدیریت رقابت میدهد. اما این روند تنها زمانی پایدار خواهد بود که به ایجاد قواعد مشترک، سازوکارهای گفتوگو و نهادهای منطقهای منجر شود نه صرفاً توافقهای موقت سیاسی.
نظم خلیج فارس نمیتواند صرفاً بر موازنه نظامی استوار باشد. چنین نظمی نیازمند پذیرش اصل امنیت جمعی، احترام متقابل به حاکمیت کشورها، امنیت دریایی، حفاظت از خطوط انتقال انرژی و همکاری در حوزههای اقتصادی است. در مقابل، نظم شامات به بازسازی دولتهای ملی، احیای اقتصاد، توسعه زیرساختها و کاهش مداخلات خارجی وابسته است. در مورد یمن نیز پایان جنگ، بازسازی نهادهای حکومتی، تضمین امنیت بابالمندب و تبدیل دریای سرخ به عرصه همکاری نه تقابل، از الزامات هر معماری امنیتی پایدار به شمار میرود.
از منظر ژئواکونومیک نیز آینده غرب آسیا بیش از هر زمان دیگری به امنیت این سه کانون وابسته است. کریدورهای ترانزیتی، خطوط انتقال انرژی، بنادر، سرمایهگذاریهای مشترک و پروژههای اتصال منطقهای تنها در صورتی قابلیت تحقق دارند که از خلیج فارس تا بابالمندب و از آنجا تا شرق مدیترانه، یک زنجیره امنیتی قابل اعتماد شکل گیرد. سرمایه از نااطمینانی گریزان است و هرچه این زنجیره مستحکمتر باشد، ظرفیت رشد اقتصادی و همگرایی منطقهای نیز افزایش خواهد یافت. اگر قرار باشد غرب آسیا از چرخه بحرانهای پیدرپی عبور کند باید به جای نگاه جزیرهای به مسائل امنیتی، به یک نظم بههمپیوسته بیندیشد. نظمی که خلیج فارس، شامات و یمن را به عنوان سه ضلع مکمل یک منظومه امنیتی واحد در نظر بگیرد. حذف هر یک از این اضلاع، کل سازه را شکننده خواهد کرد.