با ناکامی آمریکا و اسرائیل در تحقق اهداف جنگ پرشدت، معادله وارد مرحلهای تازه شده است؛ مرحلهای که در آن واشنگتن با کاهش شدت عملیات و تقویت پدافند منطقهای، به دنبال فرسایش توان نظامی، لجستیکی و اجتماعی ایران است. پاسخ تهران نیز باید هزینه جنگ را به حامیان منطقهای آمریکا بازگرداند.
نورنیوز-گروه سیاسی: در شرایطی که جنگ از مرحله عملیات پرشدت و تلاش برای دستیابی سریع به اهداف سیاسی عبور کرده، مهمترین خطای راهبردی، ادامه تحلیل تحولات با منطق روزهای نخست جنگ است. آمریکا و اسرائیل در مرحله اول به دنبال ایجاد یک شوک راهبردی و تحمیل سریع یک وضعیت سیاسی جدید بودند؛ اما تحقق نیافتن اهداف سیاسی مورد نظر، ادامه همان الگو را پرهزینه و از نظر راهبردی کماثر کرده است. در چنین شرایطی، تغییر تاکتیک و حرکت از جنگ پرشدت به جنگ کمشدت و فرسایشی، میتواند گزینه جدید واشنگتن باشد؛ جنگی که هدف آن نه شکست سریع ایران، بلکه فرسوده کردن تدریجی توان نظامی، لجستیکی، اقتصادی و اجتماعی کشور است.
در این چارچوب، کاهش نسبی فشار مستقیم بر اسرائیل به دلیل کنار ماندن از جنگ در این مرحله را نباید به معنای خروج این رژیم از معادله جنگ تلقی کرد. به نظر میرسد تقسیم کار میان آمریکا و اسرائیل در این مرحله تغییر کرده است. آمریکا با حفظ فشار مستقیم بر ایران، بخش اصلی عملیات نظامی را بر عهده گرفته و اسرائیل از فرصت ایجادشده برای بازسازی ظرفیتهای نظامی، ترمیم خسارات و تجدیدقوا استفاده میکند. در آستانه انتخابات اکتبر در اسراییل، این وضعیت برای بنیامین نتانیاهو نیز میتواند واجد ارزش سیاسی باشد؛ زیرا او میتواند بدون قرار گرفتن در معرض هزینههای مستقیم یک جنگ تمامعیار با ایران، از تصویری بهره ببرد که در آن ایران همچنان تحت فشار قرار دارد، اما بخش اصلی هزینههای جنگ را آمریکا به صورت نیابتی پرداخت میکند.
در واقع، عدم درگیری مستقیم اسرائیل در این مرحله، علاوه بر کاهش آسیبپذیری این رژیم، یک پیامد مهم دیگر نیز دارد: آزاد شدن بخشی از ظرفیتهای دفاع هوایی آمریکا برای تمرکز بیشتر بر منطقه. در مرحلهای که اسرائیل خود در معرض حملات مستقیم قرار داشت، بخش مهمی از ظرفیت پدافندی آمریکا ناگزیر به حفاظت از این رژیم اختصاص مییافت. اما کاهش سطح درگیری مستقیم با اسرائیل میتواند امکان تمرکز بیشتر سامانهها و ظرفیتهای دفاع هوایی آمریکا بر پایگاهها و زیرساختهای نظامی در منطقه را فراهم کند. به این ترتیب، واشنگتن میکوشد هم فشار تهاجمی علیه ایران را حفظ کند و هم با تقویت لایههای دفاعی خود، هزینه پاسخهای ایران را کاهش دهد.
این تغییر، جنگ را بیش از گذشته به یک نبرد چندلایه تبدیل میکند. در این میان، جنگ لجستیکی اهمیت ویژهای دارد. اکنون خلیج فارس و دریای عمان اصلیترین میدان نبرد هستند. در چنین شرایطی مسئله فقط میزان توان آتش طرفین نیست؛ بلکه توان حفظ و استمرار این توان در میدان است. فشار بر مسیرهای ارتباطی و زیرساختهای جادهای، در کنار تلاش برای ایجاد محدودیت در مسیرهای دریایی، میتواند با هدف اختلال در زنجیره پشتیبانی و افزایش هزینه انتقال نیرو و تجهیزات صورت گیرد. هدف نهایی این رویکرد، جدا کردن ظرفیتهای داخلی ایران از میدان نبرد جنوبی و فرسوده کردن توان کشور برای استمرار پاسخ است.
در چنین شرایطی، پاسخ ایران نیز نمیتواند صرفاً به دفاع از خود در برابر حملات محدود بماند. یکی از مؤلفههای راهبردی ایران از آغاز جنگ، منطقهای کردن هزینههای تجاوز بوده است. کشورهایی که با در اختیار قرار دادن پایگاه، زیرساخت و ظرفیت عملیاتی خود، عملاً امکان تجاوز آمریکا به ایران را فراهم میکنند، نمیتوانند انتظار داشته باشند که از پیامدهای جنگ کاملاً مصون بمانند.
از این منظر، ضربه به زیرساختهای نظامی و پشتیبانی آمریکا و همچنین زیر ساختهای اقتصادی و خدماتی در کشورهای منطقه، صرفاً یک اقدام نظامی علیه واشنگتن نیست؛ بلکه میتواند پیامد سیاسی مستقیمی برای دولتهای میزبان داشته باشد. هرچه هزینه میزبانی از نیروها و پایگاههای آمریکایی افزایش یابد، فشارهای اجتماعی و سیاسی بر حکومتهای کشورهای جنوبی خلیج فارس نیز میتواند افزایش پیدا کند. در چنین شرایطی، ادامه حمایت بیهزینه از عملیات آمریکا دشوارتر میشود و دولتهای منطقه ممکن است برای جلوگیری از تبدیل شدن کشورهایشان به میدان مستقیم جنگ، به سمت تعدیل سیاستهای خود حرکت کنند
این همان منطق منطقهای کردن جنگ است: اگر آمریکا جنگ را از خاک خود به منطقه منتقل کرده، هزینه جنگ نیز نباید تنها بر ایران تحمیل شود. هدف این رویکرد الزاماً گسترش بیمحابای جنگ نیست؛ بلکه ایجاد این محاسبه برای دولتهای منطقه است که میزبانی از عملیات آمریکا علیه ایران، هزینه و تبعات مستقیم دارد. در چنین چارچوبی، فشار بر زیرساختهای منطقه بدلیل حضور نظامی آمریکا میتواند بخشی از تلاش برای تغییر محاسبات سیاسی کشورهای منطقه باشد.
در کنار این روند، جنگ فرسایشی یک جبهه مهم دیگر نیز دارد: جامعه. آمریکا اگر نتواند ایران را با یک ضربه شکست دهد، میتواند تلاش کند هزینه ادامه جنگ را بهتدریج افزایش دهد؛ به گونهای که فشار اصلی از میدان نظامی به اقتصاد و جامعه منتقل شود. فشار بر معیشت، افزایش هزینههای زندگی، اختلال در حملونقل و زنجیره تأمین و ابهام درباره چشمانداز پایان جنگ، در صورت استمرار، میتواند سرمایه اجتماعی را تحت فشار قرار دهد.
جامعهای که در مرحله نخست جنگ پشتوانه دفاع و مقاومت است، در صورت استمرار فشارهای اقتصادی و نبود چشمانداز روشن، ممکن است با پرسشهای تازهای مواجه شود. در جنگ فرسایشی، دشمن میتواند از انباشت این مشکلات برای تضعیف انسجام داخلی و انتقال میدان نبرد از جبهه نظامی به جامعه بهرهبرداری کند. به همین دلیل، حفظ سرمایه اجتماعی به اندازه حفظ توان نظامی اهمیت دارد.
ایران برای عبور از این مرحله، به یک راهبرد چندلایه نیاز دارد: حفظ توان ضربهزنی و پدافندی، افزایش تابآوری لجستیکی، کاهش آسیبپذیری زیرساختها، جلوگیری از انتقال تمام هزینه جنگ به معیشت مردم و افزایش هزینه حضور آمریکا برای واشنگتن و کشورهای میزبان آن. در این میان، منطقهای کردن هزینه جنگ میتواند یکی از مهمترین ابزارهای تغییر محاسبات باشد.
جنگ فرسایشی تنها زمانی به شکست راهبردی آمریکا تبدیل میشود که هزینه ادامه آن برای واشنگتن و متحدان منطقهایاش افزایش یابد، در حالی که ایران بتواند توان ضربهزنی، زنجیره پشتیبانی و انسجام اجتماعی خود را حفظ کند. در مرحله جدید، مسئله فقط حفظ توان جنگیدن نیست؛ مسئله این است که طرف مقابل نیز نتواند جنگ را بدون پرداخت هزینه ادامه دهد. موازنه جدید زمانی شکل خواهد گرفت که آمریکا و کشورهای منطقه به این نتیجه برسند که ادامه این مسیر، نه یک عملیات محدود علیه ایران، بلکه ورود به جنگی است که هزینههای آن در سراسر منطقه توزیع خواهد شد.