یادداشت اخیر بدر البوسعیدی، وزیر امور خارجه عمان، در روزنامه لوموند، نقد صریح این مفروض بیپایه و قدیمی آمریکاست که ایران یک تهدید وجودی برای کشورهای خلیج فارس است و باید این کشور را در قالب «سیاست مهار» از راههای گوناگون زیر فشار قرار داد. بوسعیدی مینویسد که جنگ اخیر نشان داد منشأ تهدیدات منطقه نه ایران بلکه رژیم صهیونیستی است.
نورنیوز- گروه سیاسی: از مهمترین اتفاقاتی که طی روزهای اخیر در محیط امنیتی منطقه رقم خورد انتشار یک مقاله از سوی یک دیپلمات فعال و خوشنام در نشریهای اروپایی بود. یادداشت تحلیلی بدر البوسعیدی، وزیر امور خارجه عمان، در روزنامه فرانسوی لوموند، محورهای متعددی داشت اما شاید اصلیترین و شجاعانهترین فراز آن، ارزیابی و نقد صریح یک مفروض بیپایه بود که سالهاست از سوی آمریکا به عنوان واقعیتی مسلّم و آشکار معرفی شود.
ریشههای واقعگرایانه یک تحلیل
شاید در نگاه نخست، این مقاله نقدی بر دلایل شروع جنگ اخیر آمریکا و اسراییل علیه ایران، یا دفاعی از ضرورت ثبات منطقه به نظر برسد، اما اگر با نگاهی راهبردی آن زا بخوانیم، با واقعیتی بسیار مهمتر روبهرو خواهیم شد. یکی از قابل اعتمادترین و واقعگراترین دیپلماتهای جهان عرب، در یادداشت خود، اعتبار پارادایمی را زیر سؤال برده که بیش از چهار دهه مبنای سیاست آمریکا در خلیج فارس و کشورهای عرب منطقه بوده است. او تصریح میکند «برخلاف مفروضات بنیادین و دیرینه که تهران را یک خطر وجودی میپنداشتند، امروزه جدیترین تهدیدات علیه امنیت منطقه نه از درون آن، بلکه از سوی تصمیمات بازیگران خارجی و مشخصاً از جانب تلآویو نشأت میگیرد.» علاوه بر این، بوسعیدی در مقام نقد بنیانهای رفتار سیاسی و امنیتی آمریکا در خلیج فارس، میگوید «جنگ اخیر در خلیج فارس، ناکارآمدی و پوشالی بودن سیاست «مهار» در برابر جمهوری اسلامی ایران را بیش از پیش نمایان ساخته است.»
حاصل نگاه این دیپلمات نافذ عرب نسبت به ایران این است که تهران را نباید یک تهدید وجودی و ماهوی برای کشورهای منطقه دانست. او بااین تحلیل عملاً مشروعیت نظری سیاستی را به چالش میکشد که از سال ۱۹۷۹ تاکنون با عنوان «سیاست مهار ایران» بر منطقه سایه افکنده است.
آنچه به این دیدگاه وزن و اعتبار میبخشد، شخصیت گوینده است. عمان نه الزاماً متحد راهبردی ایران محسوب میشود و نه در چهار دهه گذشته در اردوگاه تقابل با غرب قرار داشته است. این کشور همواره کوشیده نقش واسط و میانجی صادق را میان بازیگران مختلف ایفا کند؛ از مذاکرات هستهای گرفته تا تلاش برای کاهش تنشهای منطقهای. بنابراین، البوسعیدی را نمیتوان متهم کرد که صرفاً از سر همدلی سیاسی یا همفکری راهبردی با ایران چنین مواضعی اتخاذ کرده است. او بیش از هر چیز، به عنوان یک سیاستمدار عملگرا و ناظر تحولات منطقه، حاصل تجربه چند دهه سیاستورزی را بیان میکند؛ تجربهای که نشان میدهد بسیاری از مفروضات امنیتی غرب و مشخصاً آمریکا درباره ایران و خلیج فارس، با واقعیتهای میدانی سازگار نبوده است.
از نخستین روزهای پس از انقلاب اسلامی، آمریکا پروژهای بلندمدت را برای تبدیل ایران به «دیگریِ تهدیدآمیز» آغاز کرد. در ادبیات روابط بینالملل، قدرتهای بزرگ برای تثبیت نظم مطلوب خود، معمولاً با «امنیتیسازی» یک بازیگر، حضور و مداخلات خویش را توجیه میکنند. ایران دقیقاً در چنین فرآیندی قرار گرفت. طی بیش از چهار دهه، این روایت به صورت مستمر بازتولید شد که جمهوری اسلامی تهدید اصلی امنیت خلیج فارس است؛ کشوری که همسایگان خود را تهدید میکند، ثبات منطقه را بر هم میزند و بنابراین باید با مجموعهای از ابزارهای سیاسی، اقتصادی، نظامی و امنیتی مهار شود.
بر پایه همین روایت، میلیاردها دلار سلاح به کشورهای منطقه فروخته شد، دهها پایگاه نظامی آمریکا در خلیج فارس توسعه یافت، ائتلافهای امنیتی متعدد شکل گرفت، تحریمهای گسترده علیه ایران اعمال شد و فشار حداکثری به عنوان یک راهبرد دائمی در دستور کار واشنگتن قرار گرفت. پرده آخر از این سناریوی امنیتیسازی، تحمیل دو جنگ به ایران بود. در واقع، «مهار ایران» تنها یک سیاست خارجی نبود؛ بلکه به ستون اصلی معماری امنیتی آمریکا در غرب آسیا و به یکی از سودآورترین پروژههای ژئوپلیتیکی و اقتصادی این کشور تبدیل شد.
اما هر نظریهای، دیر یا زود، در برابر واقعیت آزموده میشود. اگر فرض اولیه این راهبرد درست بود، امروز پس از چهار دهه باید خلیج فارس امنترین منطقه جهان میبود؛ زیرا تقریباً تمام نسخههای پیشنهادی واشنگتن اجرا شدهاند؛ از افزایش حضور نظامی گرفته تا انباشت بیسابقه تسلیحات و اعمال شدیدترین فشارها علیه ایران. با این حال، نتیجه دقیقاً برعکس بوده است. منطقه شاهد جنگهای پیاپی، اشغال عراق، بحران افغانستان، فعالیت داعش، فروپاشی دولتها، گسترش افراطگرایی، حملات مکرر رژیم صهیونیستی، بحرانهای انسانی و در نهایت جنگ اخیر علیه ایران بوده است. اگر محصول چهار دهه سیاست مهار، افزایش ناامنی باشد، طبیعی است که اعتبار خود این سیاست زیر سؤال برود.
نقدی که نمیتوان از کنار آن گذشت
در چنین شرایطی، تحلیل مکتوب وزیر خارجه عمان تنها یک اظهار نظر شخصی نیست؛ بلکه نوعی اعلام رسمی شکست یک الگوی امنیتی است. او با صراحت میگوید فرضیهای که از سال ۱۹۷۹ مبنای سیاست مهار قرار گرفت، «به صورت عمیقی اشتباه بود». مهمتر آنکه بوسعیدی تصریح میکند جنگ اخیر علیه ایران نه مجوزی از شورای امنیت سازمان ملل داشت و نه هیچیک از اهداف اعلامی خود را محقق ساخت. به بیان دیگر، آخرین حلقه از زنجیره سیاست مهار نیز همانند حلقههای پیشین، نه امنیت بیشتری تولید کرد و نه توانست روایت غرب از «تهدید ایران» را به اثبات برساند.
واقعیت آن است که امروز بسیاری از سیاستمداران، دیپلماتها و کارشناسان امنیتی در منطقه و جهان، کمابیش به همین جمعبندی رسیدهاند، هرچند همه آنان به دلایل مختلف حاضر نیستند آن را با چنین صراحتی بیان کنند. وابستگیهای امنیتی برخی کشورهای منطقه، فشارهای سیاسی آمریکا، ملاحظات دیپلماتیک و پیچیدگیهای ژئوپلیتیکی سبب شده است بسیاری از این ارزیابیها در محافل خصوصی باقی بماند. با این حال، روندهای چند سال اخیر، از احیای روابط ایران و برخی کشورهای عربی گرفته تا تأکید فزاینده بر گفتوگوهای منطقهای، نشان میدهد که نگاه امنیتی مبتنی بر حذف یا مهار ایران، حتی در میان بسیاری از بازیگران منطقه نیز دیگر جذابیت گذشته را ندارد. نتیجه دو جنگ تحمیلی اخیر نیز به نوبه خود این تغییر نگاه به ایران را سرعت و عمق بیشتری داده است.
این بدان معنا نیست که همه کشورها با سیاستهای ایران موافقاند یا اختلافات میان تهران و همسایگانش از میان رفته است. اختلاف منافع، بخشی طبیعی از روابط بینالملل است. مسئله اصلی آن است که میان «اختلاف» و «تهدید وجودی» تفاوتی بنیادین وجود دارد. سیاست آمریکا طی چهار دهه تلاش کرد این دو را یکی جلوه دهد و هر اختلافی با ایران را به یک تهدید امنیتی فراگیر تبدیل کند. مقاله وزیر خارجه عمان، دقیقاً همین خلط راهبردی را آشکار میکند و نشان میدهد که بزرگترین تهدیدهای امنیتی منطقه، نه از درون خلیج فارس، بلکه از مداخلات بازیگران فرامنطقهای و سیاستهای ماجراجویانه رژیم صهیونیستی سرچشمه گرفته است.
اگر قرار باشد از چهار دهه گذشته تنها یک درس گرفته شود، آن درس این است که امنیت پایدار را نمیتوان بر پایه غیریتسازی و دشمنتراشی بنا کرد. امنیت زمانی پایدار خواهد بود که بر واقعیتهای ژئوپلیتیکی استوار باشد، نه بر روایتهای سیاسی. ایران، خواه مطلوب واشنگتن باشد یا نباشد، یک واقعیت غیرقابل حذف در معادلات خلیج فارس است. هیچ معماری امنیتی که بر حذف، انزوا یا مهار دائمی این واقعیت بنا شود، دوام نخواهد آورد.
ارزش واقعی مقاله بدر البوسعیدی در آن است که یکی از کهنهترین افسانههای امنیتی غرب را به چالش میکشد؛ افسانهای که بیش از چهل سال، حضور نظامی آمریکا، مسابقه تسلیحاتی، تحریمهای گسترده و سیاستهای تقابلی را با استناد به آن توجیه کردند. اکنون این افسانه بیش از هر زمان دیگری در برابر واقعیتهای منطقه رنگ باخته است. شاید هنوز همه سیاستمداران جرأت نداشته باشند این واقعیت را آشکارا بر زبان آورند، اما اعتراف صریح وزیر خارجه عمان نشان میدهد که حتی در میان نخبگان سیاسی منطقه نیز این پرسش جدی شکل گرفته شده که آیا زمان آن نرسیده است که به جای ادامه یک سیاست شکستخورده، معماری امنیتی جدیدی بر پایه همکاری، گفتوگوی منطقهای و پذیرش واقعیتهای ژئوپلیتیکی طراحی شود؟ شاید پاسخ به این پرسش، مهمترین تأثیر مقالهای باشد که در ظاهر درباره یک جنگ نوشته شده، اما در باطن، پایان یک پارادایم امنیتی منسوخ را روایت میکند.