جنگ ایران و آمریکا شاید بیش از آنکه معادلات میدانی را تغییر داده باشد، سیاست داخلی آمریکا را دستخوش تحول کرده است. شکاف بیسابقه میان نسل جوان و قدیم جمهوریخواهان درباره جنگ، نشانهای از افول تدریجی دکترین «جنگهای بیپایان» است؛ تغییری که میتواند پیامدهایی فراتر از آمریکا و به سود صلح و امنیت بینالمللی داشته باشد.
نورنیوز-گروه بین الملل: در سیاست بینالملل، گاهی یک جنگ نه به دلیل پیروزی یا شکست نظامی، بلکه به دلیل تغییر محاسبات راهبردی، به نقطه عطف تاریخی تبدیل میشود. جنگ اخیر ایران و آمریکا نیز ممکن است از همین جنس باشد؛ جنگی که اگرچه با ابزار نظامی آغاز شد، اما پیامد اصلی آن شاید در سیاست داخلی آمریکا و آینده راهبرد امنیت ملی این کشور آشکار شود.
واقعیت آن است که اگر هدف از توسل به زور، تحمیل اراده سیاسی بر طرف مقابل باشد، بسیاری از تحلیلگران آمریکایی معتقدند این جنگ نتوانست به اهداف اعلامی واشنگتن در مورد ایران دست یابد. همین مسئله بار دیگر این پرسش را در محافل سیاسی آمریکا زنده کرده است که آیا «جنگهای بیپایان» همچنان ابزار مؤثری برای تأمین منافع ملی این کشور هستند یا به یک هزینه راهبردی تبدیل شدهاند؟
نشانههای تغییر، بیش از هر جا در پایگاه اجتماعی حزب جمهوریخواه دیده میشود؛ حزبی که طی سه دهه گذشته، ستون اصلی سیاستهای مداخلهجویانه آمریکا بوده است.
نتایج نظرسنجی مشترک نیویورکتایمز و مؤسسه سیینا، تصویری متفاوت از نسل جدید جمهوریخواهان ارائه میدهد. بر اساس این نظرسنجی، ۵۳ درصد جمهوریخواهان زیر ۴۵ سال با جنگ علیه ایران مخالف بودهاند، در حالی که این رقم در میان افراد بالای ۴۵ سال تنها ۲۲ درصد است. این اختلاف ۳۱ واحدی، صرفاً یک تفاوت نسلی نیست؛ بلکه نشانه تغییر نگاه به جایگاه آمریکا در جهان است.
دادههای دیگر این نظرسنجی، این شکاف را عمیقتر نشان میدهد. ۵۴ درصد جمهوریخواهان جوان معتقدند دونالد ترامپ بیش از اندازه از اسرائیل حمایت کرده است؛ در حالی که در میان نسل قدیمی حزب، تنها ۱۶ درصد چنین نظری دارند. همچنین نزدیک به سهچهارم جمهوریخواهان زیر ۴۵ سال معتقدند آمریکا باید توجه بسیار کمتری به بحرانهای خارج از مرزهای خود داشته باشد، اما در میان افراد بالای ۴۵ سال، این دیدگاه تنها ۴۰ درصد طرفدار دارد.
این اعداد تنها یک نظرسنجی نیستند؛ آنها از تغییر یک پارادایم خبر میدهند. نسلی که جنگ عراق و افغانستان را تجربه کرده، اکنون نسبت به آغاز یک درگیری جدید در خاورمیانه، بسیار محتاطتر از نسل سیاستمداران دوران جنگ سرد است.
همین تغییر نگرش را میتوان در مواضع چهرههای تأثیرگذار جریان «اول آمریکا» نیز مشاهده کرد. تاکر کارلسون آشکارا با ورود آمریکا به جنگ ایران مخالفت کرد و آن را مغایر منافع ملی ایالات متحده دانست. جیدی ونس نیز پیش از آغاز درگیریها نسبت به گرفتار شدن آمریکا در یک جنگ فرسایشی دیگر هشدار داده بود. حتی گزارش رسانههای آمریکایی از اختلاف دیدگاه میان ونس و مارکو روبیو درباره نحوه مواجهه با ایران، نشان میدهد شکاف میان جریان ملیگرای جمهوریخواه و نومحافظهکاران دیگر یک اختلاف تاکتیکی نیست، بلکه به یک اختلاف راهبردی تبدیل شده است.
اگر این روند در انتخابات میاندورهای و سپس انتخابات ریاستجمهوری آمریکا استمرار یابد، جنگ ایران ممکن است همان نقشی را ایفا کند که جنگ ویتنام برای دموکراتها و جنگ عراق برای افکار عمومی آمریکا داشت؛ یعنی کاهش مشروعیت استفاده از جنگ بهعنوان نخستین ابزار سیاست خارجی.
البته این به معنای کنار گذاشتن قدرت نظامی از سوی آمریکا نیست. واشنگتن همچنان از بازدارندگی، ائتلافسازی و فشار اقتصادی استفاده خواهد کرد، اما افزایش هزینه سیاسی جنگ، احتمال توسل به عملیات نظامی گسترده را کاهش میدهد؛ بهویژه زمانی که تجربه ایران نشان داده است حتی برتری نظامی نیز تضمینکننده تحقق اهداف سیاسی نیست.
اگر این تغییر در راهبرد آمریکا تثبیت شود، پیامد آن تنها محدود به واشنگتن نخواهد بود. کاهش گرایش به مداخلات نظامی، فرصت بیشتری برای دیپلماسی، گفتوگو و ایجاد ترتیبات امنیتی منطقهای و بین المللی فراهم میکند. از این منظر، شاید مهمترین دستاورد جنگ ایران نه در میدان نبرد، بلکه در تضعیف مشروعیت «جنگهای بیپایان» و تقویت شانس صلح و امنیت بینالمللی باشد؛ تحولی که آثار آن میتواند سالها بر معادلات جهانی سایه بیفکند.