دختری 14 ساله پس از سالها تحمل تنهایی، بیتوجهی پدر و آزارهای نامادری، نیمهشب از خانه فرار کرد. سرگردانی او در خیابان با برخورد گشت پلیس پایان یافت؛ ماجرایی که زنگ خطری درباره نیاز نوجوانان به محبت است.
نورنیوز-گروه حوادث : من فاطمه هستم... هوا تاریک بود و من بدون اینکه بدانم به کجا میروم، در خیابانها راه میرفتم. آنقدر ذهنم درگیر بود که اصلاً نفهمیدم چه شد که زمین خوردم. زانوهایم درد میکرد و با سختی از زمین بلند شدم. شلوارم روی زمین کشیده شده بود و
سر زانوهایم کمی پاره شده بود. در همان لحظه که به زانوهایم نگاه میکردم، خاطرات کودکیام مقابل چشمانم آمد؛ زمانی که ۵ ساله بودم.
وقتی کوچک بودم و زمین میخوردم، مادرم مرا بلند میکرد و با صدایش آرام میشدم، اما حالا او نبود و من در خیابانها تنها مانده بودم و نمیدانستم باید به کجا پناه ببرم.
من از خانه فرار کرده بودم. از رنجهایی که نامادریام هر روز بر من تحمیل میکرد خسته شده بودم. او مدام مرا آزار میداد و هر بار که پدرم خسته از مغازه میوهفروشی به خانه برمیگشت، مرا بهانه میکرد و در خانه دعوا به راه میانداخت.
او هیچ علاقهای به من نداشت، انگار بودن من در آن خانه اضافی بود. برای خوشگذرانی خودش و خواهرش که مدام به خانه ما میآمد، هر کاری انجام میداد. من در اتاقم در تنهایی خودم حبس شده بودم و نمیدانستم چگونه از این زندان فرار کنم.
پدرم هم اصلاً به نیازهای من توجهی نداشت و فقط گلی خانم، نامادریام، برایش مهم بود.
من ۱۰ ساله بودم که در یک تصادف تلخ، مادرم را از دست دادم. بعد از مدتی پدرم به اصرار مادربزرگم با گلی ازدواج کرد. او در روزهای اول سعی میکرد مهربان باشد، اما چند ماه بیشتر طول نکشید که چهره واقعیاش را نشان داد.
هر بار که مشکلی پیش میآمد، از حضور من در خانه و اینکه باید پیش مادربزرگم بروم صحبت میکرد. بعد از اینکه پدرم گفت دخترم باید در خانه خودش بزرگ شود، رفتارهایش بدتر شد و مدام مرا آزار میداد و به پدرم میگفت من دختر بدی هستم.
آنقدر از من بد میگفت که حتی گاهی پدرم مجبور میشد مرا تنبیه کند.
از این وضعیت خسته شده بودم، حتی دیگر توان درس خواندن هم نداشتم. تولد ۱۴ سالگیام که رسید، نه از کیک خبری بود و نه از شمع. پدرم هم انگار این روز را فراموش کرده بود. گلی خودش را به مریضی زد و پدرم را به بیمارستان کشاند و من تنها در خانه ماندم.
نیمهشب صدای آمدنشان را شنیدم، اما باز هم خبری از تولد نبود. صبح که شد، گلی با تنفر مرا از خواب بیدار کرد و گفت من زندگی او را خراب کردهام. شب دوباره شنیدم که پدرم و گلی درباره من صحبت میکنند و میگفتند قرار است به خانه
مادربزرگم بروم. فهمیدم گلی باردار شده و پدرم هم گفته بود بودن من در خانه برایشان آزاردهنده است.
دلم شکست... دنیا روی سرم خراب شد. دیگر نمیدانستم چه کنم. تنها چیزی که در ذهنم بود، فرار از این خانه بود. کولهپشتیام را بستم، عکسهای مادرم را برداشتم و منتظر شدم همه بخوابند.
ساعت حدود ۲ نیمهشب بود که آرام از خانه بیرون زدم. اصلاً به مقصد فکر نکرده بودم، فقط میخواستم دور شوم... آنقدر دور که دیگر مرا نبینند.
در خیابان پایم در یک چاله رفت و افتادم. چند دقیقه بعد، گشت پلیس مرا دید و متوجه شد که از خانه فرار کردهام. وقتی از من آدرس خانه را پرسیدند، گفتم خانه ندارم... نه پدر دارم و نه مادر...