امضای یادداشت تفاهم پایان جنگ میان ایران و آمریکا در بورگناشتوک، اگرچه میتواند به درگیریها پایان دهد، اما تضمینی برای صلح پایدار نیست. اکنون پرسش اصلی این است که کشورهای منطقه، قدرتهای جهانی و نهادهای بینالمللی تا چه اندازه برای جلوگیری از بازگشت بحران مسئولیت خواهند پذیرفت.
نورنیوز-گروه سیاسی: پس از بورگناشتوک؛ مسئولیت صلح بر دوش کیست؟
روز جمعه در مجتمع بورگناشتوک سوئیس، محمدباقر قالیباف رئیس مجلس شورای اسلامی ایران و جیدی ونس معاون رئیسجمهور آمریکا، یادداشت تفاهم پایان جنگ را امضا خواهند کرد؛ توافقی که به گفته سخنگوی وزارت امور خارجه ایران، صرفاً به معنای پایان جنگ است و قرار نیست تغییری در ماهیت روابط ایران و آمریکا ایجاد کند.
این تأکید، کلید فهم درست توافق پیش رو است. برخلاف برخی برداشتها، قرار نیست در بورگناشتوک فصل تازهای از روابط تهران و واشنگتن آغاز شود. نه نشانهای از عادیسازی روابط وجود دارد و نه چنین هدفی در دستور کار طرفین قرار گرفته است. آنچه در سوئیس امضا میشود، بیش از هر چیز توافقی برای خاتمه یک جنگ و فراهم کردن زمینه مذاکراتی است که قرار است طی یک دوره ۶۰ روزه ــ با امکان تمدید ــ برای دستیابی به توافق نهایی میان دو کشور دنبال شود.
به همین دلیل، اهمیت واقعی این یادداشت تفاهم نه در روز امضا، بلکه در روز پس از امضا آشکار خواهد شد.
تجربه بسیاری از منازعات بینالمللی نشان میدهد پایان جنگ با برقراری صلح یکسان نیست. جنگ را میتوان با یک توافق متوقف کرد، اما صلح زمانی دوام میآورد که بازیگران مختلف به این جمعبندی برسند که حفظ ثبات، بیش از بازگشت به بحران و درگیری، منافع آنها را تأمین میکند. از این منظر، توافق اسلامآباد را نباید صرفاً یک تفاهم میان ایران و آمریکا دانست؛ بلکه باید آن را آغاز مرحلهای جدید از مسئولیتپذیری منطقهای و بینالمللی تلقی کرد.
جنگ چهلروزه اخیر یک واقعیت مهم را آشکار ساخت. برخلاف بسیاری از بحرانهای گذشته، تقریباً همه بازیگران مهم منطقهای و بینالمللی ــ با وجود اختلافات و رقابتهای گسترده ــ در یک موضوع اشتراک نظر پیدا کردند؛ اینکه ادامه جنگ به سود هیچکس نیست. کشورهای منطقه با تهدید مستقیم امنیت انرژی، تجارت و سرمایهگذاری مواجه شدند. اقتصاد جهانی در معرض اختلال قرار گرفت. بازارهای انرژی بیثبات شدند و خطر گسترش درگیری به سایر نقاط منطقه افزایش یافت. برای آمریکا به عنوان آغازگر جنگ نیز در فاصله کوتاهی هزینههای ادامه جنگ از منافع احتمالی آن فراتر رفت.
اما این واقعیت یک پرسش مهم را نیز پیش روی کشورهای منطقه قرار میدهد. اگر امروز تقریباً همه دولتهای منطقه از پایان جنگ استقبال میکنند، این پرسش قابل طرح است که آیا پیش از آغاز جنگ نیز به همان اندازه برای جلوگیری از وقوع آن تلاش کرده بودند؟
واقعیت آن است که بخش مهمی از کشورهای جنوب خلیج فارس، اگرچه با جنگ موافق نبودند، اما آن را بیش از هر چیز یک رویارویی میان ایران و آمریکا تلقی میکردند. برخی نیز به دلیل رقابتهای ژئوپلیتیکی با ایران، تصور میکردند تضعیف ایران الزاماً با منافع آنها در تعارض نیست. از این رو، مخالفت با جنگ عمدتاً در سطح مواضع سیاسی و بیانیههای دیپلماتیک باقی ماند و به یک فشار مؤثر و هماهنگ برای جلوگیری از آغاز درگیری تبدیل نشد. جنگ اخیر نشان داد چنین برداشتی تا چه اندازه میتواند پرهزینه باشد. زیرا نخستین قربانی هر بحران بزرگ در خلیج فارس، امنیت، اقتصاد و توسعه خود کشورهای منطقه است.
از این منظر، توافق اسلامآباد بیش از آنکه محصول تغییر در روابط ایران و آمریکا باشد، نتیجه شکلگیری یک مطالبه نانوشته جهانی برای توقف جنگ است. اما همین واقعیت، مسئولیتی تازه را نیز بر دوش جامعه بینالملل قرار میدهد.
اگر تا دیروز مسئله اصلی توقف جنگ بود، از فردای توافق مسئله اصلی جلوگیری از بازگشت جنگ خواهد بود. این مسئولیت را نه تهران به تنهایی میتواند بر عهده بگیرد و نه واشنگتن. حفظ ثبات نیازمند مشارکت فعال مجموعهای از بازیگران است که خود را ذینفع صلح میدانند.
در رأس این بازیگران، کشورهای جنوب خلیج فارس قرار دارند. آنها که هزینههای مستقیم و غیرمستقیم جنگ را لمس کردهاند، اکنون باید از جایگاه ناظر تحولات به جایگاه بازیگر فعال در تثبیت صلح منتقل شوند. حمایت از روند مذاکرات، کمک به شکلگیری ترتیبات امنیتی منطقهای، توسعه همکاریهای اقتصادی و مقابله با هرگونه اقدام تنشآفرین، بخشی از مسئولیت جدید آنها خواهد بود.
در سطح بینالمللی نیز شرایط تفاوتی ندارد. چین، اروپا و سایر قدرتهای بزرگ که از ثبات منطقه سود میبرند، اکنون در برابر آزمونی مهم قرار گرفتهاند. اگر در دوران جنگ، اولویت آنها جلوگیری از گسترش بحران بود، در دوران پس از توافق باید به موفقیت مذاکرات و تثبیت صلح کمک کنند. تجربه نشان داده است که هیچ توافقی صرفاً با امضا و تعهدات سیاسی پایدار نمیماند. آنچه به توافقها دوام میبخشد، شکلگیری شبکهای از منافع اقتصادی، امنیتی و سیاسی است که هزینه بازگشت به بحران را برای همه بازیگران افزایش دهد.
در این میان، یک واقعیت دیگر نیز نباید نادیده گرفته شود. در حالی که تقریباً همه بازیگران منطقهای و بینالمللی به این جمعبندی رسیدهاند که پایان جنگ به نفع ثبات منطقه و اقتصاد جهانی است، تنها بازیگری که همچنان منافع خود را در تداوم بحران و جلوگیری از شکلگیری توافق جستوجو میکند، اسرائیل است. به همین دلیل، دوره ۶۰ روزه مذاکرات ایران و آمریکا برای دستیابی به توافق نهایی، صرفاً یک فرآیند دیپلماتیک نیست؛ بلکه دورهای سرنوشتساز برای آزمون اراده بازیگران مختلف در حمایت از صلح نیز محسوب میشود.
اگر کشورهای منطقه، قدرتهای جهانی و نهادهای بینالمللی پس از امضای یادداشت تفاهم، نقش فعالی در حمایت از مذاکرات و تثبیت روند سیاسی ایفا نکنند، عملاً میدان را برای اقدامات تخریبی مخالفان توافق باز گذاشتهاند. در چنین شرایطی، هر حادثه امنیتی، هر اقدام تحریکآمیز و هر تلاش برای برهم زدن فضای اعتماد میتواند روند مذاکرات را با مخاطره مواجه کند.
ضامن اصلی این توافق نه کشور میانجی است، نه محل امضای آن و نه حتی سازوکارهای حقوقی بینالمللی. ضامن واقعی آن، اجماع کمسابقهای است که پس از جنگ شکل گرفته است؛ اجماعی که در آن اکثریت بازیگران منطقهای و جهانی به این نتیجه رسیدهاند که هزینه بازگشت به جنگ، به مراتب سنگینتر از هزینه حفظ صلح است.
بر همین اساس، توافق اسلامآباد را نباید پایان یک بحران تلقی کرد. این توافق در بهترین حالت، پایان مرحله نظامی بحران و آغاز مرحله سیاسی آن است. اگر جنگ با تصمیم ایران و آمریکا متوقف میشود، حفظ صلح و موفقیت مذاکرات پیش رو نیازمند مشارکت فعال منطقه و جامعه جهانی خواهد بود.
روز جمعه در بورگناشتوک شاید آخرین صفحه یک جنگ بسته شود، اما از روز شنبه فصل دشوارتری آغاز خواهد شد؛ فصلی که در آن همه بازیگران باید نشان دهند آیا صرفاً خواهان پایان جنگ بودهاند یا حاضرند برای ساختن و حفظ صلح نیز مسئولیت بپذیرند.