پاسخ موشکی ایران به تجاوز رژیم صهیونیستی به ضاحیه جنوبی بیروت، صرفاً یک واکنش نظامی نبود؛ تلاشی بود برای تثبیت این پیام که جنگ و آتشبس، ماهیتی یکپارچه دارند. تهران با این اقدام هشدار داد که تفکیک جبهههای مقاومت، میتواند آتشبس را به ابزاری برای تداوم فشار دشمن و فرار آمریکا از مسئولیت پذیری مستقیم تبدیل کند.
نورنیوز-گروه سیاسی: حمله موشکی اخیر ایران به سرزمینهای اشغالی در واکنش به تجاوز رژیم صهیونیستی به ضاحیه جنوبی بیروت و نقض آتشبس را نباید صرفاً در چارچوب یک واکنش نظامی محدود یا پاسخ تنبیهی تاکتیکی تحلیل کرد. اهمیت این اقدام در سطحی فراتر از میدان نبرد و میزان خسارتهای واردشده قرار دارد. در واقع بارزترین وجه آنچه رخ داد، تأثیرش در بازتعریف معادلات فاز آتشبس و اصلاح محاسبات بازیگران میدان و ادراک دشمن از اراده، آمادگی و قاطعیت ایران بود.
نخستین و شاید مهمترین دستاورد اقدام اخیر را باید در موفقیت ایران در «آزمون اراده» جستوجو کرد. در منطق راهبردی، قدرت عملیاتی بهتنهایی تعیینکننده نتیجه جنگ نیست؛ آنچه معادله را کامل میکند، قدرت اراده رهبران و تصمیمگیران سیاسی در بهکارگیری آن توان در شرایط حساس است. بازیگران متخاصم همواره تلاش میکنند با تحرکات عملیاتی حسابشده سطح حساسیت، اراده و چابکی پاسخگویی حریف را سنجش کرده و مبتنی بر آن آستانه پیشروی بیشتر خود را تشخیص دهند و بر مبنای آن عمل کنند و با تکرار این بازی عملاً آستانه پیشروی را مستمراً به جلو گسترش دهند.
به این ترتیب طرف مقابل ممکن است با وجود برخورداری از ظرفیت نظامی لازم، در مرحله تصمیمگیری به دلایل سیاسی، اقتصادی یا امنیتی در استفاده مؤثر از آن پرهیز کرده و به اصطلاح الگوی «خویشتنداری راهبردی» بر تصمیمات و رفتارش حاکم شود. برخی از مواضع گذشته میتوانست این برداشت را ایجاد کند که شاید بتوان ایران را وارد مرحلهای از خویشتنداری راهبردی کرد. حمله اخیر را میتوان تلاشی برای پاسخ به همین ابهام دانست. اقدام ایران حامل این پیام بود که نقض خطوط تعیینشده، حتی در شرایط پیچیده منطقهای و مذاکراتی، همچنان میتواند با پاسخ جدی و سریع مواجه شود. آثار عملی این پیام قطعاً در مواضع آینده دشمن آشکار خواهد شد و این را نیز باید یکی از دستاوردهای مهم راهبردی رخداد اخیر محسوب کرد.
وحدت ساحات مقاومت؛ نمایش هماهنگی راهبردی در چند جبهه
در سطحی دیگر، حمله اخیر صرفاً یک عملیات مستقل از سوی ایران نبود؛ بلکه در بستر یک پاسخ همزمان و چندلایه از سوی بازیگران مختلف محور مقاومت معنا پیدا کرد. همزمانی حملات حزبالله لبنان و عملیات انصارالله یمن علیه اهدافی در سرزمینهای اشغالی و هشدار گروههای مقاومت عراق درباره هرگونه مداخله آمریکا، تصویری از یک هماهنگی راهبردی ـ عملیاتی در صحنههای مختلف را به نمایش گذاشت.
نمایش یگانگی اراده راهبردی و «وحدت ساحات» عملیاتی یکی از مؤلفههای کلیدی قدرت و کارآمدی بازدارندگی مقاومت در مقابل دشمن را تشکیل میدهد. رژیم صهیونیستی همواره تلاش کرده با تفکیک میدانها، هر جبهه را بهصورت مجزا مدیریت کند؛ پاسخ اخیر، نمایش چالشی جدی در موفقیت این سیاست بود.
در این میان، نقش یمن واجد اهمیت مضاعف بود. طی ماههای گذشته، برخی تحلیلها بر این گزاره متمرکز شده بودند که فشارهای نظامی و اقتصادی ممکن است توان یا اراده انصارالله برای ورود فعال به معادله تقابل با آمریکا و رژیم صهیونیستی را کاهش داده باشد. مشارکت همزمان یمن در پاسخ اخیر، نشان داد که ظرفیتهای عملیاتی و اراده اقدام همچنان پابرجاست.
پیام نظامی عملیات؛ اثبات بقا، بازسازی و استمرار قدرت پاسخ
از منظر نظامی نیز شاید مهمترین پیام حمله اخیر در «چگونگی» اجرای آن نهفته باشد. استفاده از موشکهای متنوع، پرتاب از پایگاههای مختلف در جغرافیای ایران و استمرار توان عملیاتی، بیش از آنکه صرفاً یک نمایش آتش باشد، پیامی درباره وضعیت توان عملیاتی ایران پس از جنگ ۴۰ روزه محسوب میشود.
ایران نشان داد توانسته است در فاصله کوتاهی پس از جنگ، ظرفیتهای خود در حوزههای مهم را ترمیم و بازآرایی کند. این مسئله خود بهتنهایی یک پیام راهبردی مهم تلقی میشود. در ادبیات بازدارندگی، بقا و استمرار قابلیت پاسخگویی مسئله اصلی است نه میزان خسارتهای وارده.
اقدام اخیر قلم بطلان بر این تصور بود که شاید ایران در بازسازی توان خود با مشکل مواجه باشد و این پیام را منتقل کرد که توان پاسخ همچنان پابرجا و دارای انعطاف و گستردگی عملیاتی است.
پاسخ موشکی جمهوری اسلامی ایران را نمیتوان صرفاً در سطح یک اقدام نظامی یا واکنش تاکتیکی به یک رخداد امنیتی ارزیابی کرد. اهمیت واقعی این اقدام در تثبیت یک چارچوب ادراکی و راهبردی نهفته است که بتواند میان میدان، سیاست و افکار عمومی پیوندی منسجم برقرار سازد.
از همین منظر، تأثیرات داخلی این اقدام نیز بخشی از معادله بازدارندگی محسوب میشود؛ زیرا در شرایطی که بخشی از جامعه نسبت به نحوه مدیریت جنگ، مذاکرات و فرآیندهای تصمیمگیری دچار پرسش و تردید شده بود، نمایش اراده و قاطعیت در دفاع از خطوط راهبردی کشور توانست بخشی از سرمایه اجتماعی آسیبدیده را بازسازی کند.
حفظ دستاوردها؛ ضرورت پیوند آتشبس با مسئولیتپذیری آمریکا
با این حال، ارزش این دستاورد زمانی حفظ خواهد شد که در سطح راهبردی، مبانی و الزامات آن نیز بهدرستی صیانت شود. نقطه کانونی مسئله در نحوه تعریف جنگ و آتشبس قرار دارد. اگر تقابلهای نظامی شکلگرفته در لبنان، غزه و سایر جبهههای مقاومت بهعنوان اجزای یک نبرد واحد میان جمهوری اسلامی و ائتلاف آمریکایی ـ صهیونیستی در نظر گرفته شوند، آنگاه هرگونه آتشبس نیز باید واجد همین ماهیت یکپارچه باشد.
در چنین صورتی، تعرض به لبنان صرفاً یک رخداد محلی یا یک درگیری مستقل میان حزبالله و رژیم صهیونیستی تلقی نمیشود، بلکه مصداق نقض توافقی خواهد بود که در سطحی گستردهتر میان طرفهای اصلی منازعه شکل گرفته است. از دست رفتن این پیوستگی مفهومی، مهمترین مخاطره راهبردی محسوب میشود؛ زیرا به طرف مقابل اجازه میدهد جنگ را در سطح منطقهای ادامه دهد، اما مسئولیت نقض آتشبس را نپذیرد.
پذیرش این تفکیک از سوی جمهوری اسلامی عملاً به معنای پذیرش تجزیه میدان نبرد است؛ امری که دقیقاً با منطق راهبردی محور مقاومت و همچنین با واقعیت عملیاتی جنگهای اخیر در تعارض قرار دارد. راهبرد آمریکا و رژیم صهیونیستی همواره بر آن استوار بوده است که هزینههای تقابل با ایران را میان بازیگران مختلف توزیع کرده و هر جبهه را از جبهه دیگر منفک جلوه دهند.
از این منظر، مسئله اصلی نه خود رژیم صهیونیستی، بلکه جایگاه آمریکا در معادله است. رژیم صهیونیستی در این سطح از تحلیل، بازوی اجرایی و عملیاتی یک راهبرد کلانتر محسوب میشود. تمرکز انحصاری بر رژیم صهیونیستی، هرچند از منظر تنبیه مباشر تجاوز ضروری است، اما در سطح راهبردی کافی نیست.
بر همین اساس، بازدارندگی پایدار نیز از مسیر تنبیههای موردی و واکنشهای متقابل صرف حاصل نمیشود. پاسخهای تنبیهی میتوانند هزینه تجاوز را افزایش دهند، اما بهتنهایی قادر به جلوگیری از تکرار آن نیستند. بازدارندگی واقعی زمانی شکل میگیرد که طرف اصلی معادله متقاعد شود استمرار اقدامات نیابتی یا مستقیم، هزینههای فزاینده و غیرقابل کنترل برای او به همراه خواهد داشت.
در چنین شرایطی، هرگونه تعرض به لبنان باید نه صرفاً بهعنوان تجاوز علیه یک بازیگر منطقهای، بلکه بهعنوان آزمونی برای اعتبار تعهدات آمریکا تلقی شود. انتقال کانون فشار از سطح عامل اجرایی به سطح تصمیمگیرنده اصلی، مهمترین الزام راهبردی در حفظ دستاوردهای سیاسی و امنیتی آتشبس است.
بر این مبنا، موفقیت راهبردی جمهوری اسلامی نه در تعداد و شدت واکنشهای نظامی، بلکه در تثبیت این اصل نهفته است که هیچ تفکیکی میان جبهههای مختلف نبرد قابل پذیرش نیست، هیچ آتشبسی بدون شمول همه عرصههای درگیری اعتبار ندارد و هیچ توافقی بدون مسئولیتپذیری طرف اصلی آن واجد ارزش عملی نخواهد بود.