دولتها و قدرتهای بزرگ معمولاً سیاستهای خودرابا واژگانی جذاب مانندصلح،ثبات،امنیت،دموکراسی،مذاکره وتوافق توصیف میکنند،اما درپشت این مفاهیم،راهبردهای متفاوتی نهفته است که گاه هیچ نسبتی بامعنای ظاهری این واژهها ندارند.یکی ازمهمترین تمایزهایی که درفهم رفتار آمریکاواسرائیل درقبال ایران بایدمورد توجه قرارگیرد،تفاوت میان «راهبردتوافقسازی و «راهبرد تسلیم» است.
نورنیوز- گروه سیاسی: در تحلیل منازعات بینالمللی، گاه بزرگترین خطا آن است که اهداف بازیگران را آنگونه که خود اعلام میکنند بفهمیم، نه آنگونه که در عمل دنبال میکنند. دولتها و قدرتهای بزرگ معمولاً سیاستهای خود را با واژگانی جذاب مانند صلح، ثبات، امنیت، دموکراسی، مذاکره و توافق توصیف میکنند، اما در پشت این مفاهیم، راهبردهای متفاوتی نهفته است که گاه هیچ نسبتی با معنای ظاهری این واژهها ندارند. یکی از مهمترین تمایزهایی که در فهم رفتار آمریکا و اسرائیل در قبال ایران باید مورد توجه قرار گیرد، تفاوت میان «راهبرد توافقسازی» و «راهبرد تسلیمسازی» است.
در راهبرد توافقسازی، هدف اصلی رسیدن به نقطهای از تعادل میان منافع متعارض است. طرفین یکدیگر را به رسمیت میشناسند، برای منافع حیاتی هم حداقلی از مشروعیت قائل هستند و میکوشند از طریق مذاکره، بدهبستان و امتیازدهی متقابل به وضعیتی پایدار دست یابند. در چنین الگویی، فشارها ابزار تقویت موقعیت چانهزنی هستند، نه ابزاری برای نابودی اراده طرف مقابل.
اما راهبرد تسلیمسازی منطق کاملاً متفاوتی دارد. در این راهبرد، مذاکره هدف نیست؛ بلکه صرفاً ابزاری برای تحقق هدفی بزرگتر است. هدف اصلی آن است که طرف مقابل به این نتیجه برسد که دیگر توان یا اراده ادامه مقاومت را ندارد و ناچار است شرایط طرف قدرتمندتر را بپذیرد. در اینجا توافق نیز اگر شکل بگیرد، بیشتر شبیه سند پذیرش شرایط تحمیلی است تا نتیجه یک مصالحه متوازن.
برای تشخیص تفاوت این دو راهبرد، باید به رابطه میان فشار و امتیاز توجه کرد. در یک فرآیند توافقساز، هر امتیاز متقابل باید بخشی از اختلافات را کاهش دهد و زمینه را برای کاهش تنش فراهم کند. اما در فرآیند تسلیمساز، هر امتیاز معمولاً به طرح مطالبهای جدید منجر میشود. در چنین شرایطی، هدف حل اختلاف نیست؛ بلکه تغییر تدریجی موازنه ارادهها به سود طرف فشارآورنده است.
اگر رفتار آمریکا و اسرائیل در قبال ایران را در لااقل یکسال اخیر بررسی کنیم، شواهد فراوانی وجود دارد که نشان میدهد منطق حاکم بر بخش مهمی از این سیاستها، بیش از آنکه توافقمحور باشد، تسلیممحور است. موضوع صرفاً یک پرونده مشخص مانند برنامه هستهای نبوده است. دامنه مطالبات همواره در حال گسترش بوده و از پرونده هستهای به موضوعات موشکی، منطقهای، دفاعی و حتی برخی مؤلفههای سیاست داخلی توسعه یافته است. این گسترش مستمر مطالبات، یکی از نشانههای شناختهشده راهبردهای تسلیمسازی در ادبیات امنیت ملی محسوب میشود.
اما پرسش مهمتر آن است که در چنین راهبردی، نخستین هدف فشارها چیست؟ بسیاری تصور میکنند تحریمها برای کاهش درآمدهای یک کشور، حملات نظامی برای تخریب زیرساختها و عملیات رسانهای برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی طراحی میشوند. این گزارهها البته درستاند، اما فقط بخشی از واقعیت را توضیح میدهند. در سطحی عمیقتر، همه این ابزارها در خدمت هدفی واحد قرار دارند: فرسایش اراده.
از زمان نظریههای کلاسیک جنگ تا مطالعات جدید امنیتی، یک اصل بنیادین همواره مورد تأکید بوده است؛ جنگ پیش از آنکه نبرد تجهیزات باشد، نبرد ارادههاست. قدرت نظامی، توان اقتصادی و ظرفیت فناورانه تنها زمانی مؤثرند که اراده استفاده از آنها وجود داشته باشد. به همین دلیل است که بسیاری از جنگها نه زمانی پایان مییابند که یکی از طرفین فاقد توانایی شود، بلکه زمانی خاتمه پیدا میکنند که یکی از طرفین اراده ادامه نبرد را از دست بدهد.
در این چارچوب، هدف اصلی فشارهای ترکیبی علیه یک کشور، ایجاد احساس بنبست است. تحریمها فقط برای کاهش منابع مالی نیستند؛ بلکه برای القای این تصور طراحی میشوند که هیچ افقی برای بهبود وجود ندارد. عملیات روانی فقط برای تولید خبر نیست؛ بلکه برای تضعیف اعتماد عمومی و گسترش ناامیدی اجتماعی انجام میشود. حملات نظامی نیز صرفاً برای تخریب فیزیکی نیستند؛ بلکه هدف آنها انتقال پیام آسیبپذیری و ایجاد تردید در توان مقاومت است.
به بیان دیگر، آنچه امروز در ادبیات امنیتی از آن با عنوان «جنگ شناختی» یاد میشود، در واقع شکل تکاملیافته همان راهبرد تسلیمسازی است. در جنگ شناختی، میدان اصلی نبرد نه خاک و نه حتی زیرساختهای اقتصادی، بلکه ذهن انسانهاست. دشمن تلاش میکند پیش از آنکه تواناییهای مادی یک کشور را از میان ببرد، محاسبات ذهنی جامعه را تغییر دهد. هنگامی که یک ملت به این باور برسد که مقاومت بیفایده است، بخش بزرگی از اهداف راهبردی مهاجم تحقق یافته است؛ حتی اگر آن ملت هنوز از تواناییهای قابل توجه نظامی، اقتصادی و انسانی برخوردار باشد.
از این منظر، نبرد اصلی میان ایران و دشمنانش را نباید صرفاً در عرصه موشکها، تأسیسات یا تحریمها جستوجو کرد. مهمترین میدان این نبرد، عرصه ادراکات، امید اجتماعی، اعتماد ملی و اراده جمعی است. هر ضربه اقتصادی، هر عملیات روانی، هر تحریم جدید و هر اقدام نظامی را باید در چارچوب این هدف کلان فهمید؛ هدفی که میکوشد هزینه مقاومت را در ذهن جامعه بزرگتر از منافع آن جلوه دهد.
به همین دلیل، حفظ اراده ملی به یکی از مهمترین مؤلفههای امنیت ملی در جهان امروز تبدیل شده است. کشوری که بتواند اعتماد به نفس جمعی، انسجام اجتماعی و باور به امکان عبور از بحران را حفظ کند، حتی در سختترین شرایط نیز ظرفیت مقاومت و بازسازی خواهد داشت. در مقابل، کشوری که اراده خود را از دست بدهد، ممکن است پیش از آنکه شکست نظامی بخورد، در عرصه راهبردی شکست خورده باشد.
واقعیت آن است که در بسیاری از منازعات معاصر، پیروز نهایی کسی نیست که سلاح بیشتری در اختیار دارد؛ بلکه کسی است که بتواند اراده خود را حفظ کند و اراده طرف مقابل را فرسوده سازد. از این منظر، آنچه امروز در برابر ایران قرار دارد، صرفاً مجموعهای از فشارهای سیاسی، اقتصادی و نظامی نیست؛ بلکه تلاشی چندلایه برای تغییر موازنه ارادههاست. فهم این واقعیت، نخستین گام برای طراحی پاسخ مؤثر به آن است؛ زیرا در جنگی که هدف اصلی شکست ارادههاست، مهمترین مؤلفه بازدارندگی نیز حفظ اراده ملی خواهد بود.