درباره رفتار ترامپ با ایران حرف و حدیث زیاد است، هرکس مثل ماجرای «فیل در تاریکی» مولانا بسته به جایی که دستکشیده، توصیفی از ماهیت ماجرا دارد اما اگر بخواهیم از زیر غبار این تحلیلهای پراکنده بیرون بیاییم، باید یک چیز را روشن کنیم و آن اینکه دیگر با دیپلماسی کلاسیک و متعارف طرف نیستیم.
نورنیوز-گروه سیاسی: دوران شان و حیثیت سیاسی و سبیل گرو گذاشتن پای تعهد، گذشته و تا اطلاع ثانوی هرکس میتواند هرچقدر که تیغش بُرید، بِبُرد، دورانی که میشود اسمش را گذاشت « مشروعیت شرارت به شرط قدرت» بنابراین اینجا بیشتر با نوعی سیاست زمخت و بیپرده طرفیم؛ سیاستی که در آن فشار و معامله مثل دو دندانهی یک چرخدندهی خشن در هم قفل شدهاند، در این الگو، اول از همه یک چیز روشن است، فشار باید باشد، اما نه تا مرز فروپاشیدن. یعنی طرف مقابل باید زیر بار باشد، خم شده باشد، نفسش به شماره افتاده باشد، اما نباید از هم بپاشد. فروپاشی به درد این بازی نمیخورد. چون فروپاشی یعنی بینظمی، و بینظمی یعنی هزینهای که از کنترل خارج میشود. پس فشار هست، سنگین هم هست، اما حسابشده؛ به قول قدیمیها:« ابر شو، نبار».
در کنار این فشار، یک دریچه همیشه نیمهباز میماند. در مذاکره هیچوقت کامل بسته نمیشود. چرا؟ چون اینجا هدف جنگ نیست. هدف این است که بحران از کنترل خارج نشود. سیاستمدار این مدل، با یک دست فشار میآورد و با دست دیگر راه باریکی برای گفتوگو نگه میدارد. مثل ماجرای همان زن در داستان عبیدزاکانی که هربار خواست از اخلاقِ سگ شوهر به خانه پدری برود، شوهر چیزی رو کرد که زن ماند اما شوهر را لعنت کرد بابت آن چیزی که «شفیع» کرده و پاسوز خانه همیشه پر از دعوایش کرده. همین دوگانگی است که فضا را مبهم میکند بنابراین نه جنگ قطعی است، نه صلح.
عنصر سوم، شاید مهمتر از بقیه باشد، عنصر «نوسان». یعنی در تقویم این شکلی ثبت است که امروز تهدید، فردا دعوت به گفتوگو، پسفردا دوباره فشار. این تغییر لحن تصادفی نیست، ابزار است چون طرف مقابل را در وضعیت بیتعادلی نگه میدارد. وقتی ندانی فردا با چه زبانی روبهرو میشوی، مجبور میشوی دائم آماده باشی. و همین آمادهباش دائمی، خودش باعث فرسودگی است.
در چنین وضعی، مذاکره دیگر یک هدف مستقل نیست. مذاکره فقط یک رگلاتور یا پیچ تنظیم است. پیچ را میچرخانند تا فشار کم و زیاد شود، نه اینکه مسئله حل شود به همین دلیل است که این روند گاهی شبیه حرکت رفت و برگشتی به نظر میرسد.
حالا در سمت مقابل، کشوری مثل ایران در چنین فضایی ناچار است با یک وضعیت فرساینده زندگی کند. تصمیمها، اقتصاد، بازار، حتی سیاست داخلی، همه زیر سایهی همین نوسان قرار میگیرند. هدف این نوع فشار هم دقیقاً بالا بردن هزینه تصمیمگیری است. یعنی هر انتخابی سنگین است، هر حرکتی پرهزینه است، و در نهایت دستها بستهتر میشود، بدون آنکه نیازی به جنگ مستقیم باشد، به این فهرست روحیه خاص ما ایرانیها را هم اضافه کنیم که مثل طبع سرد وگرم خوراکیهایمان دایما ییلاق قشلاقمان درباره آدمها برقرار است و هر روز یکی به فهرست خائنین ذهنمان اضافه میکنیم و کسی که بخواهد این وسط کار را دربیاورد باید پیه همهچیز را به تنش بمالد: از شعارهای میدان، کاریکاتورهای توی مترو، گزارشهای اینترنشنال تا تیترهای کیهان، برنامه پاورقی و هشتگهای سازمانیافته اینور و آنور آبی.
بنابراین برای مدیریت این وضعیت چارهای نیست مگر اینکه سه لایه همزمان حرکت کنند.
اول، درون اقتصاد باید محکمتر از این حرفها شود. اقتصادی که با هر تکانه بیرونی بلرزد، عملاً در همان نقطهی اول بازی را باخته است. اصلاح ساختار مالی، مهار کسری بودجه، ترمیم نظام بانکی و کاستن از وابستگی به منابع محدود، اینها کارهای تزئینی نیستند، ستونهای اصلیاند. بدون اینها، توافق نمیتواند کاری برای این اقتصاد بیسروسامان بکند البته که حتی امیدواری به این تغییرات آنهم در این دوران مصداق خواب پنبهدانه و شتر است اما حداقل تصمیمگیریهای دوران جنگ باید اقتصاد جنگ و شرایط جنگ باشد اما تلخی ماجرا اینجاست که در عمل، نشانههای این تغییر منطق کم دیده میشود. هنوز هم در بسیاری جاها، تصمیمگیریها با همان آرامش فرضی گذشته پیش میرود؛ انگار بیرون از این مرزها هیچ اتفاقی نیفتاده، انگار قواعد بازی عوض نشده است. در حالی که اگر واقعیت بیرونی را همان چیزی بدانیم که هست، یعنی محیطی پرتنش، فرسایشی و غیرقابل پیشبینی، آنگاه باید همه چیز تغییر کند: سرعت تصمیم، اولویتها، تعریف هزینه و فایده، حتی نوع نگاه به منابع اما آنچه اکنون میبینیم هیچ تناسبی با شرایط جنگی ندارد جز اینکه فقط وضعیت فیلترینگ حالت جنگی دارد اگرچه در جنگهای امروز این روش هم معمول نیست.
دوم، سیاست خارجی باید از حالت تکمحوری بیرون بیاید. تکیه بر یک مسیر یا توجه به یک مرکز قدرت، یعنی دادن نقطه فشار به طرف مقابل که چیزهای زیادی در انبان دارد که از این و آن دلبری کند. تنوع در روابط، یعنی باز کردن چند پنجره دیگر اما این هم اگر درست فهم نشود، خطرناک است. قرار نیست یک وابستگی جای وابستگی دیگر را بگیرد.
سوم، در داخل باید نوعی نظم و پیشبینیپذیری ایجاد شود. چون یکی از ابزارهای اصلی فشار بیرونی، بازی با عدم قطعیت است و معیشت سخت مردم تابآوری این حجم از تلاطم را ندارد. اگر داخل هم با واکنشهای شتابزده و تصمیمهای ناگهانی همراه شود، این عدم قطعیت چند برابر میشود. اما اگر سیاستگذاری اقتصادی و سیاسی ریتمی قابل پیشبینی داشته باشد، بخشی از این فشار خنثی میشود، بیآنکه حتی مذاکرهای در کار باشد.
چهارمین لایه، تعیینکنندهترین بخش ماجراست وعبارتست از ایجاد توازن میان واقعیت و آرزو. در سطح اجتماعی، میل به آرامش یک میل عمومی و طبیعی است، اما مسئله اینجاست که تصور رسیدن به این آرامش در ذهن گروههای مختلف یکسان نیست. بخشی آن را در گشایش سریع بیرونی میبیند، بخشی در مقاومت سختتر، و بخشی در اصلاحات تدریجی داخلی. این شکاف میان «آنچه هست» و «آنچه انتظار میرود» اگر مدیریت نشود، خود به منبعی از بیثباتی تبدیل میشود. در چنین شرایطی، سیاستگذار نه فقط با فشار بیرونی روبهروست، بلکه با چندپارگی در افق انتظارات داخلی نیز مواجه است؛ وضعیتی که تصمیمگیری را پیچیدهتر و هزینه هر انتخاب را بالاتر میبرد. بنابراین مدیریت این فاصله، یعنی نزدیک کردن فهم عمومی از امکانها به محدودیتهای واقعی، خود به یک ابزار حیاتی برای کاهش فرسایش تبدیل میشود.