راهبرد نظامی بنیامین نتانیاهو با پشتیبانی ایالات متحده آمریکا پس از طوفان الاقصی با هدف حذف تهدیدات آغاز شد، اما تحولات میدانی از غزه تا ایران نشان میدهد نهتنها این هدف محقق نشده بلکه موازنه قدرت منطقهای بهطور بنیادین تغییر کرده است.
نورنیوز-گروه بینالملل: بنیامین نتانیاهو پس از طوفان الاقصی، با طرح دکترین «خاموشسازی تهدیدات» و تکیه بر «مشت آهنین»، مدعی شد که میتواند تمامی کانونهای تهدید علیه اسرائیل را در یک روند فشرده نظامی از میان بردارد. این راهبرد با حمایت مستقیم ایالات متحده آمریکا و همراهی برخی کشورهای اروپایی، بهسرعت به یک پروژه جنگی چندجبههای تبدیل شد؛ پروژهای که دامنه آن از نوار غزه و کرانه باختری تا لبنان، سوریه، عراق، یمن و حتی ایران گسترش یافت.
برآیند این رویکرد، کشتاری گسترده با دهها هزار شهید، صدها هزار زخمی و میلیونها آواره بود؛ اما در سطح راهبردی، نتیجهای معکوس به همراه داشت. برخلاف ادعای پایان چرخه تهدید، هر عملیات نظامی به شکلگیری موج جدیدی از تنش انجامید. از همین رو، پس از هر دور از جنگ، اسرائیل ناگزیر به پذیرش آتشبس شد؛ آتشبسهایی که نه از موضع برتری، بلکه در نتیجه فرسایش میدانی و ناتوانی در تحقق اهداف اعلامی شکل گرفت.
در واقع، دکترین «مشت آهنین» با یک خطای محاسباتی بنیادین مواجه بود: تصور امکان حذف مقاومت از طریق فشار نظامی. این در حالی است که مقاومت، پدیدهای صرفاً نظامی نیست، بلکه ریشه در بسترهای اجتماعی، سیاسی و هویتی دارد. همین مسئله موجب شد که بهجای حذف تهدید، شاهد تکثیر و گسترش آن در جغرافیای وسیعتری باشیم.
سانسور، روایتسازی و واقعیتهای انکارناپذیر میدان
یکی از ستونهای اصلی سیاست جنگی اسرائیل، کنترل روایت و سانسور رسانهای بوده است. دولت بنیامین نتانیاهو تلاش کرد با ارائه تصویری یکجانبه از جنگها، دستاوردها را برجسته و خسارتها را پنهان سازد. در این چارچوب، آمار کشتهها به حداقل ممکن تقلیل یافته و بسیاری از تلفات با عناوینی مانند «زخمی» یا «آسیب مغزی» بازتعریف شدند، در حالی که ادعای نابودی کامل دشمنان بهطور مستمر تکرار میشد.
اما تحولات میدانی، این روایت را به چالش کشید. در غزه، با وجود طرحهایی مانند «شورای صلح» دونالد ترامپ، همچنان حماس نهتنها از میان نرفت بلکه حاکمیت و مشروعیت اجتماعی خود را حفظ کرد. این امر نشان داد که راهبرد حذف کامل، فاقد پشتوانه عملی است.
در لبنان نیز، حزبالله برخلاف ادعاهای مطرحشده، نهتنها تضعیف نشد بلکه در ابعاد زمینی، هوایی و عملیاتی با ابتکار عمل بیشتری وارد میدان شد. پشتوانه مردمی این جریان به حدی بود که حتی دولتهای متمایل به غرب نیز نتوانستند پروژه خلع سلاح آن را اجرایی کنند.
در نتیجه، شکاف میان روایت رسمی و واقعیت میدانی، بهتدریج اعتماد عمومی و بینالمللی به روایتهای اسرائیل را فرسایش داد. در عصر گردش آزاد اطلاعات، سانسور دیگر نمیتواند مانع از آشکار شدن واقعیتها شود و این مسئله به یک چالش جدی برای سیاستگذاران تبدیل شده است.
ایران و شبکه مقاومت؛ بازتعریف موازنه قدرت
در ادامه این روند، نقش ایران در تغییر معادلات منطقهای بهطور فزایندهای برجسته شد. پس از جنگ ۱۲ روزه و نیز در تجاوزات مشترک اسرائیل و ایالات متحده آمریکا، ادعای نابودی توان نظامی ایران مطرح شد؛ ادعایی که با واقعیتهایی کاملاً متفاوت مواجه گردید.
وحدت ملی، تابآوری اجتماعی و اقتصادی، و بهویژه توان موشکی، پهپادی و پدافندی ایران، نهتنها این ادعا را رد کرد بلکه معادلات را بهگونهای تغییر داد که بسیاری از ناظران، تعیین سرنوشت درگیریها را وابسته به تصمیمات تهران دانستند. تسلط ایران بر تنگه هرمز بهعنوان یکی از مهمترین گلوگاههای انرژی جهان، به این کشور امکان داد تا نقش تعیینکنندهتری در معادلات جهانی ایفا کند.
همزمان، ورود گروههای مقاومت در عراق و یمن و حتی انتشار گزارشهایی از شکلگیری هستههای جدید در سوریه، نشاندهنده گسترش یک شبکه هماهنگ مقاومت بود. ویژگی بارز این شبکه، ایجاد «اتاق عملیات مشترک» و بهرهگیری از پشتوانه مردمی گسترده است؛ عاملی که قدرت مانور آن را بهطور چشمگیری افزایش داده است.
این تحولات، ادعای بنیامین نتانیاهو مبنی بر امنیتسازی از طریق نابودی مقاومت را بهطور کامل زیر سؤال برد و نشان داد که مقاومت نهتنها تضعیف نشده بلکه در حال بازتولید و تقویت ساختاری است.
کشورهای اروپایی در برخی موارد از پذیرش پروازهای نظامی و ارسال تسلیحات خودداری کردهاند و روند عادیسازی روابط با کشورهای عربی، که از اهداف کلیدی دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو بود، عملاً از دستور کار خارج شده است.
در مقابل، ایده «خاورمیانه جدید» نه بر اساس طرحهای واشنگتن و تلآویو، بلکه بر مبنای شروط محور مقاومت در حال شکلگیری است. نمونه بارز آن، مذاکرات اسلامآباد با شروط دهگانه ایران و تحقق آتشبس در سطح منطقهای است.
در چنین شرایطی، ایالات متحده آمریکا و اسرائیل، علیرغم تهدید به تداوم جنگ، به همان الگوی قدیمی مدیریت منازعه بازگشتهاند. با این حال، این بازگشت در شرایطی متفاوت رخ میدهد؛ شرایطی که در آن محور مقاومت، ابتکار عمل را در اختیار دارد و میتواند شروط خود را در معادلات منطقهای تحمیل کند.
در نهایت، آنچه بیش از هر چیز آشکار شده، شکست راهبردی پروژهای است که با هدف حذف تهدیدات آغاز شد اما در عمل به تقویت آنها انجامید؛ شکستی که هزینههای انسانی، مالی و حیثیتی سنگینی را بر اسرائیل و حامیانش تحمیل کرده و آینده معادلات منطقهای را وارد مرحلهای جدید کرده است.