تحولات میدانی و راهبردی غرب آسیا نشان میدهد که موازنه قدرت بهصورت بنیادین تغییر کرده است. در این میان، رفتارهای متناقض ترامپ و محدود شدن گزینههای آمریکا در برابر اقتدار ایران، بهویژه در تنگه هرمز، تصویری روشن از یک بنبست پیچیده و پرهزینه را ترسیم میکند.
نورنیوز-گروه سیاسی: در یک سال گذشته، ترامپ همواره با ادبیاتی تحقیرآمیز، اوکراین را فاقد هرگونه «کارت مؤثر» در جنگ معرفی کرده و راهحل را صرفاً در تسلیم، واگذاری سرزمین به روسیه و انتقال منابع به آمریکا دانسته است. این رویکرد، نهتنها در گفتار بلکه در تعاملات مستقیم او با رئیسجمهور اوکراین نیز بهوضوح قابل مشاهده بوده است.
اکنون اما همان الگوی ذهنی، در مواجهه با ایران به چالش کشیده شده است. ترامپ در حالی با تصور پیروزی سریع، وارد تقابل با ایران شد که روند تحولات، خلاف این تصور را اثبات کرد. پس از گذشت چند هفته، نهتنها نشانهای از تحقق اهداف اولیه مشاهده نمیشود، بلکه نشانههای آشکاری از عقبنشینی گفتمانی و تغییر اولویتها در سیاستهای او دیده میشود. تغییر مسیر از اهدافی مانند براندازی و تجزیه، به تمرکز بر موضوعاتی چون بازگشایی تنگه هرمز و طرح ادعاهای مبهم درباره مذاکره، بیانگر نوعی سردرگمی راهبردی است. این وضعیت، عملاً همان شرایطی را تداعی میکند که پیشتر برای اوکراین ترسیم شده بود؛ با این تفاوت که اینبار، خود آمریکا در موقعیت مشابه قرار گرفته است.
تغییر موازنه در جنگهای نوین
در نگاه کلاسیک، ایالات متحده با برخورداری از جمعیت بیشتر، قدرت نظامی گسترده و اقتصاد برتر، از مزیتهای تعیینکنندهای در موازنه قدرت برخوردار است. با این حال، تحولات اخیر نشان داده که این شاخصها در جنگهای نامتقارن و چندلایه امروز، دیگر تعیینکننده نهایی نیستند.
جنگ اخیر نشان داد که ابزارهای نوین قدرت، نقش اصلی را در تعیین نتیجه ایفا میکنند. در این چارچوب، ایران با بهرهگیری از مجموعهای از مولفههای خاص، توانسته موازنه را بهنفع خود تغییر دهد. این تحول، صرفاً یک جابهجایی تاکتیکی نیست، بلکه نشانهای از تغییر در ماهیت قدرت در سطح منطقهای و حتی جهانی است. در واقع، آنچه رخ داده، گذار از برتریهای کمی به برتریهای کیفی است؛ جایی که انعطافپذیری، عمق راهبردی و توانایی مدیریت بحران، جایگزین برتریهای صرفاً عددی شدهاند.
مؤلفههای برتری ایران در هرمز
برتری ایران در شرایط کنونی، حاصل مجموعهای از عوامل بههمپیوسته است. نخست، تابآوری اقتصادی و انسجام داخلی که امکان تداوم مقاومت در شرایط فشار را فراهم کرده است. دوم، حضور فعال مردم در صحنه که بهعنوان پشتوانهای اجتماعی، قدرت تصمیم گیری را تقویت میکند.
در بعد نظامی، پیشرفتهای قابلتوجه در حوزه موشکی و پهپادی، به ایران امکان داده تا در برابر هرگونه تهدید، پاسخ مؤثر و بازدارنده ارائه دهد. این توانمندیها، بهویژه در چارچوب جنگهای نامتقارن، اهمیت دوچندانی یافتهاند. اما شاید مهمترین عامل، موقعیت ژئوپلیتیک ایران در تنگه هرمز باشد. تسلط بر این گذرگاه حیاتی انرژی، به ایران امکان داده تا نقش تعیینکنندهای در معادلات جهانی ایفا کند.
اظهارات ترامپ مبنی بر عدم مسئولیت آمریکا در بازگشایی این تنگه، خود نشانهای از پذیرش ضمنی این واقعیت است. افزون بر این، وجود شبکهای از بازیگران همسو در منطقه و افزایش هزینههای هرگونه اقدام نظامی علیه ایران، عملاً گزینههای آمریکا را محدود کرده است. حمایت افکار عمومی جهانی نیز به این مجموعه افزوده شده و فضای بینالمللی را برای اقدامات یکجانبه تنگتر کرده است.
گزینههای محدود و بنبست راهبردی
در شرایط کنونی، گزینههای پیش روی آمریکا بیش از هر زمان دیگری محدود شده است. هرچند در سطح نظری، گزینه نظامی همچنان مطرح میشود، اما در عمل با موانع جدی مواجه است. عبور از تنگه هرمز برای اجرای عملیات گسترده، با چالشهای عملیاتی پیچیدهای همراه است و هرگونه اقدام زمینی نیز با واکنش شدید ایران روبهرو خواهد شد. حتی سناریوهایی مانند تصرف نقاطی حساس، نهتنها دستاوردی تضمینشده ندارند، بلکه میتوانند به تلفات سنگین و شکستهای حیثیتی منجر شوند. در مقابل، ایران آمادگی خود را برای مواجهه با تمامی سناریوها اعلام کرده و همزمان بر لزوم پایان جنگ بر اساس شروط خود تأکید دارد.
در این چارچوب، ترامپ در موقعیتی قرار گرفته که هر تصمیمی میتواند پیامدهای منفی قابلتوجهی به همراه داشته باشد. ادامه جنگ یا گسترش آن، احتمالاً به فعال شدن ابتکار عملهای جدید از سوی ایران و متحدانش منجر خواهد شد؛ ابتکارهایی که میتوانند معادلات منطقهای و حتی جهانی را دگرگون کنند.
از سوی دیگر، پذیرش شروط ایران، هرچند از منظر سیاسی برای ترامپ پرهزینه است، اما در مقایسه با سایر گزینهها، کمهزینهترین مسیر خروج از بحران به شمار میرود. این همان نقطهای است که بنبست راهبردی به اوج خود میرسد؛ جایی که تمامی مسیرها، بهنوعی به پذیرش واقعیتهای جدید ختم میشوند.