سخنان اخیر و صریح ترامپ مبنی براینکه مایل است اختیار نفت ایران را مستقیماً در دست بگیرد، آشکارترین دلیل بر این است که مبنای تصمیمات جنگافروزانه او چیزی غیر از تسلط بر منابع ثروت سرزمینهای دیگر از جمله ایران نیست. شعار «نه به پادشاهی» از زبان مردم امریکا، نفی این تصمیمات است.
نورنیوز- گروه سیاسی: ورود دونالد ترامپ به جنگ و تنش نظامی جدید با ایران، در حالی صورت گرفت که جامعه آمریکا کماکان زخمخورده از سالها درگیری نظامی پرهزینه و بیحاصل در خاورمیانه است. خستگی عمومی از جنگ، زمینه را برای بروز نارضایتیهای عمیق فراهم کرد. نمود بارز این نارضایتی، راهپیماییهای پرشمار و گسترده در سراسر ایالات متحده ظرف روزهای اخیر بوده است. در این تظاهرات، شهروندان با شعار اصلی «نه به پادشاهی» (No King) مخالفت صریح خود را با تمرکز مطلقالعنان قدرت در دست رئیسجمهور و فرآیندهای تصمیمگیری یکجانبه، بهویژه در امور جنگی، اعلام کردند. این شعار، بازتابی است از نگرانی نسبت به نقض روح قانون اساسی و تفکیک قوا و نظارت نهادی تأکید دارد.
در نظام سیاسی آمریکا، مشروعیت تصمیمات رئیسجمهور، بهخصوص در حوزه حساس سیاست خارجی و نظامی، نه فقط از اختیارات قانونی، بلکه بهطور جداییناپذیری از اجماع و حمایت عمومی نشأت میگیرد. زمانی که این اجماع خدشهدار شود، اقتدار قانونی نیز در معرض بحران مشروعیت قرار میگیرد. ترامپ با اتخاذ رویکردی تهاجمی و نادیدهانگاشتن هشدارها و نگرانیهای کنگره، نهادهای اطلاعاتی و حتی متحدان، در واقع به روایت «رئیسجمهور جنگطلب» دامن زد؛ روایتی که در حافظه تاریخی آمریکا اغلب با پیامدهای منفی برای اقتدار و محبوبیت رهبران همراه بوده است.
تحلیل نظرسنجیهای اخیر، مؤید این مدعاست. طبق آخرین پیمایشها، پس از شروع تجاوز جدید آمریکا به ایران، محبوبیت رئیس جمهور آمریکا با تنزلی چشمگیر، به کمترین میزان ممکن رسیده است. سقوط فاحش محبوبیت ترامپ پس از تشدید تنشها با ایران، این فرضیه را تقویت میکند که سیاست خارجی تهاجمی، در شرایط کنونی، دیگر قادر به ترمیم اقتدار داخلی نیست، بلکه برعکس، با تشدید فشارهای اقتصادی، ایجاد اضطراب اجتماعی و تعمیق بیاعتمادی به نهادهای دولتی، بحران مشروعیت را تشدید میکند. این وضعیت، نشاندهنده گسست میان سیاستهای کاخ سفید و خواستهای پایهای مردم آمریکا در خصوص صلح و ثبات داخلی است.
این، تنها لطمهای نبوده که به وجاهت تصمیمات جنگ ترامپ وارد شده است. او اکنون و پس از یکماه جنگ با ایران با فروپاشی مشروعیت جهانی تصمیمات خود هم مواجه است؛ چیزی که به انزوای دیپلماتیک و افول قدرت نرم آمریکا منجر شده است. اولین آزمون بینالمللی تصمیمات نظامی ترامپ، در صحنه اروپا رقم خورد. متحدان سنتی و دیرینه آمریکا در اتحادیه اروپا، نه تنها از اقدام نظامی علیه ایران حمایت نکردند، بلکه به صراحت آن را مغایر با نظم بینالمللی مبتنی بر دیپلماسی و چندجانبهگرایی خواندند. این شکاف عمیق میان مواضع واشنگتن و پایتختهای اروپایی، آمریکا را در عرصه جهانی با انزوای دیپلماتیک قابل توجهی مواجه ساخت. این انزوا، ناشی از ضعف نظامی یا اقتصادی نبود، بلکه در سقوط اعتبار اخلاقی و فقدان توجیه منطقی برای اقدام نظامی ریشه داشت.
در دوران پس از جنگ جهانی دوم، هژمونی و رهبری جهانی آمریکا بر پایههایی استوار بود که «قدرت نرم» را بیش از «قدرت سخت» برجسته میکرد؛ مسائلی همچون رهبری اخلاقی به معنای دفاع از ارزشهای دموکراتیک، حقوق بشر و حاکمیت قانون در سطح بینالمللی؛ الگوی نهادی به معنای ترویج و تقویت نهادهای چندجانبهگرا مانند سازمان ملل متحد و سازمانهای بینالمللی اقتصادی؛ اعتماد متقابل به معنای اطمینان متحدان به عقلانیت، پیشبینیپذیری و تعهد آمریکا به ارزشهای مشترک. اقدام یکجانبه و بدون پشتوانه بینالمللی ترامپ، هر سه این ستونها را به شدت متزلزل کرد. اکنون بسیاری از کشورهای اروپایی در حال بازنگری در سطح وابستگی راهبردی و امنیتی خود به ایالات متحده هستند و به سمت ایجاد سازوکارهای دفاعی و دیپلماتیک مستقل حرکت میکنند. این تغییر پارادایم، نشاندهنده آغاز روندی است که طی آن، بحران مشروعیت داخلی آمریکا، به سرعت به بحران هژمونی جهانی آن تبدیل میشود.
فروپاشی تدریجی مشروعیت داخلی و بینالمللی تصمیمات واشنگتن، پیامدهای راهبردی عمیق و چندوجهی برای نظم جهانی و جایگاه آمریکا به همراه خواهد داشت:
تضعیف انسجام و کارآمدی داخلی: شکاف میان قوه مجریه، کنگره و افکار عمومی نسبت به سیاست خارجی، میتواند به فلج شدن فرآیند تصمیمگیری و ایجاد عدم قطعیت در سیاستهای آتی آمریکا منجر شود. این امر، توانایی آمریکا را برای مواجهه مؤثر با چالشهای پیچیده جهانی کاهش میدهد.
کاهش چشمگیر قدرت نرم و جذابیت الگو: هرگونه اقدام نظامی که فاقد پشتوانه اخلاقی و حقوقی قوی باشد، وجهه بینالمللی آمریکا را خدشهدار کرده و توانایی آن را برای جذب متحدان و تأثیرگذاری فرهنگی و ایدئولوژیک تضعیف میکند. این امر، فضا را برای رشد نفوذ قدرتهای رقیب باز میگذارد.
گذار از نظم تکقطبی به دنیای چندقطبی: انزوای دیپلماتیک آمریکا و حرکت متحدان سنتی به سمت استقلال راهبردی، میتواند تسریعکننده گذار از نظم جهانی تکقطبی تحت رهبری آمریکا به یک نظم بینالمللی چندقطبی و متکثر باشد. این امر، توازن قوا را در سطح جهانی به نفع قدرتهای نوظهور تغییر خواهد داد.
افزایش بیثباتی و احتمال درگیریهای منطقهای: کاهش اعتماد به رهبری آمریکا، ممکن است برخی بازیگران منطقهای را جسورتر کرده و به افزایش تنشها و درگیریهای محلی منجر شود، چرا که تضمینهای امنیتی آمریکا کمرنگتر به نظر میرسند.
بحران کنونی، فراتر از یک اختلاف سیاسی صرف است و آشکارا نشانه یک فروپاشی تدریجی اعتماد عمومی به خرد جمعی و پاسخگویی در عالیترین سطوح حکومتی است. شعار «نه به پادشاهی» را باید نه صرفاً یک اعتراض، بلکه بیان نمادین این باور عمیق مردمی دانست که مشروعیت حقیقی قدرت، نه از ابزارهای قهری و اقتدار صرف، بلکه از شفافیت، پاسخگویی و مشارکت برمیخیزد. زمانی که یک قدرت، فارغ از محدودیتهای نهادی و افکار عمومی عمل کند، حتی مشروعترین ابزارهای قانونی نیز در معرض فرسایش اعتبار قرار میگیرند.
ترامپ شاید در کوتاهمدت تلاش کرده باشد تا با نمایش قدرت نظامی، جایگاه آمریکا را در صحنه ژئوپلیتیکی تثبیت کند، اما در بلندمدت، تصمیم او به شکلی بنیادین، ستون فقرات قدرت آمریکا را هدف قرار داده است: اعتماد. این اعتماد، که ادعا میشود در طول دههها سرمایه اجتماعی و سیاسی آمریکا را تشکیل داده، اکنون در معرض سوختن در آتش تنشهای نظامی و بحران مشروعیت قرار گرفته است. این فرآیند، نقطهعطفی در تاریخ سیاست خارجی آمریکا و نشانهای از پایان دوران رهبری بیچون و چرای این کشور در نظم جهانی خواهد بود.
سخنان اخیر و صریح ترامپ مبنی براینکه مایل است اختیار نفت ایران را مستقیماً در دست بگیرد، جدیدترین و آشکارترین دلیل بر این است که مبنای تصمیمات جنگافروزانه او چیزی غیر از تسلط بر منابع ثروت سرزمینهای دیگر از جمله ایران نیست. او با این اعتراف نشان داد که هرآنچه تاکنون درباب دلایل شروع جنگ گفته، بهانههایی بیش نبوده است و قصد اصلیاش در تجاوز به ایران، تصاحب ثروت ملی نفت بوده است. شعار «نه به پادشاهی» از زبان مردم امریکا، نفی این تصمیمات است.