اصولاً در روابط بینالملل، جنگهایی که منافع طیف متعددی از بازیگران را تحتتأثیر قرار میدهند، بهسرعت ابعاد منطقهای و حتی بینالمللی به خود میگیرند. این قاعده در مورد ایران نیز بهوضوح مصداق دارد. ایران به دلایل گوناگون در موقعیتی قرار دارد که هر گونه درگیری نظامی علیه آن، ناگزیر واجد ماهیتی منطقهای میشود.
نورنیوز-گروه سیاسی: اول آنکه ورود ایالاتمتحده از خارج از منطقه خلیج فارس، مستلزم هماهنگی و همکاری نظامی با شرکای منطقهای، بهویژه کشورهای عربی است. در چنین شرایطی، ایران نیز بهطور طبیعی ناگزیر خواهد بود مواضع و منافع آمریکا در این کشورها را در دایره پاسخ خود قرار دهد.
دوم، به ماهیت قدرت آمریکا بازمیگردد؛ قدرتی که واجد مؤلفههای قهری و تحمیلی در وادار کردن سایر کشورها به همراهی در منازعات است. با این حال، این همراهی در مورد جنگ علیه ایران، عمدتاً بهصورت غیرتهاجمی و با نوعی ملاحظهکاری از سوی کشورهای منطقه بروز یافته و نشانهای از مشارکت مستقیم در عملیات نظامی حداقل تاکنون وجود نداشته است.
سوم، به ظرفیتهای منطقهای ایران مربوط میشود. ایران دارای شبکهای از همپیمانان و بازیگران همسو در خاورمیانه و حوزه خلیج فارس است؛ از جمله در یمن، عراق و سایر گروههای مقاومت. این واقعیت، بهطور طبیعی دامنه هر گونه درگیری را گسترش میدهد و آن را از سطحی صرفاً دوجانبه خارج میکند.
در نهایت، باید به بعد ژئواکونومیک جنگ اشاره کرد. تحولات مرتبط با امنیت انرژی و بهویژه موقعیت راهبردی تنگه هرمز، موجب شده است منافع سایر بازیگران بینالمللی نیز بهطور مستقیم در معرض تأثیر این جنگ قرار گیرد و همین امر، به بینالمللی شدن پیامدهای آن دامن زده است.
با این حال، یک ماه پس از آغاز این تجاوز نظامی، برآیند این صفبندیها نشان میدهد ایالاتمتحده و رژیم صهیونیستی در شکلدهی به یک جبهه تهاجمی و منسجم بینالمللی علیه ایران ناکام بودهاند. به بیان دیگر، هیچیک از بازیگران اصلی بهطور مستقیم وارد همراهی نظامی و تهاجمی علیه ایران نشدهاند.
ضمن اینکه به تبع این منطقهای شدن جنگ، صفبندیها و آرایشهای متفاوتی در سطح بینالمللی شکل گرفته است. در این چهارچوب، پنج دستهبندی از بازیگران قابل احصاست.
دسته اول کشورهای حاشیه جنوب خلیج فارس هستند که بهصورت ناخواسته یا داوطلبانه، اما عمدتاً غیررسمی وارد این منازعه شدهاند. این بازیگران بیشتر در چهارچوب دیپلماسی پنهان عمل میکنند. اگرچه برخی از آنها اهدافی مغایر با منافع ایران دارند و در مواردی نیز مانند امارات و بحرین این مواضع را آشکار کردهاند؛ (که البته بعداً تعدیل شد) اما رفتار همه آنها یکسان نیست. بهعنوان نمونه، عربستان سعودی تلاش کرده است مواضع خود را در قالبی محتاطانه و در چهارچوب دیپلماتیک و نه بهصورت صریح علیه ایران، تنظیم کند. کویت نیز در همین دسته قرار میگیرد. در مقابل، بازیگری مانند قطر رویکردی دوگانه اتخاذ کرده؛ دوحه در عین انتقاد از ایران در پی کاهش تنش و میانجیگری است.
دسته دوم بازیگرانی که به لحاظ گفتمانی و بعضاً جغرافیایی در بلوک غرب قرار میگیرند و عمدتاً اعضای ناتو را شامل میشوند. این کشورها، نه در قالب رویکرد تهاجمی و نه حتی در چهارچوب دفاعی، تمایلی به ورود مستقیم به جنگ ندارند. مواضع کشورهایی مانند آلمان و انگلستان نشان میدهد آنها در عمل، آمریکا را عامل اصلی تشدید تنشها تلقی میکنند. در مجموع، این رویکرد در بلوک غرب دارای اکثریت نسبی است و حتی برخی کشورهای شرق آسیا نیز که سیاستهای تهاجمی دولت ترامپ را به زیان اقتصاد و امنیت جهانی میدانند، در این طیف قابل ارزیابی هستند.
دسته سوم قدرتهای منطقهای جهان اسلام هستند که بهطور آشکار تمایلی به درگیر شدن در جنگ ندارند. این کشورها، از یک سو اقدامات آمریکا را مورد انتقاد قرار میدهند و از سوی دیگر، برخی اقدامات ایران بهویژه در قبال کشورهای حوزه خلیج فارس را نیز محکوم میکنند. کشورهایی مانند ترکیه، اندونزی و پاکستان در این دسته جای میگیرند. این بازیگران تلاش میکنند با حفظ توازن در مواضع خود، بیشترین انتقاد را متوجه سیاستهای آمریکا در منطقه کنند. آنها مخالفت خود را با رویکردهای آمریکا و رژیم صهیونیستی بهصراحت بیان کرده و در پی تضعیف موقعیت این دو بازیگر هستند. سوریه نیز تا حدی در این چهارچوب قابل تحلیل است.
دسته چهارم بازیگرانی که بهصورت صریح از مواضع دفاعی جمهوری اسلامی ایران حمایت میکنند، اما وارد کمپین نظامی نشدهاند. این کشورها اقدامات ایران را در چهارچوب دفاع مشروع ارزیابی کرده و در سطح سیاسی و دیپلماتیک از آن حمایت میکنند. چین، روسیه و دولت عراق از مهمترین مصادیق این دسته هستند و حتی در مواردی، کشورهایی مانند ترکیه و پاکستان نیز بهصورت محدود به این طیف نزدیک میشوند.
دسته پنجم بازیگرانی که بهطور مستقیم در حمایت از ایران وارد عمل شدهاند. نمونه بارز این دسته، یمن است که در هماهنگی با ایران و گروههای مقاومت، در چهارچوب راهبرد «وحدت ساحات» اقدام کرده و بهصورت تهاجمی علیه دشمنان ایران وارد عمل شده است.
برآیند این دستهبندیها نشان میدهد که نخست، فرضیه منطقهای شدن جنگ که پیشتر نسبت به آن هشدار داده شده بود بهطور کامل محقق شده و همین امر، به نوعی موجب غافلگیری آمریکا شده است. دوم، با گذشت زمان و گسترش دامنه درگیریها بهویژه با هدف قرار گرفتن منافع آمریکا در منطقه هیچگونه کمپین تهاجمی منسجم منطقهای علیه ایران شکل نگرفته است. سوم، با وجود تأثیرات گسترده جنگ بر اقتصاد جهانی و مسأله راهبردی تنگه هرمز، ایالات متحده همچنان در ایجاد یک ائتلاف بینالمللی برای اقدام نظامی مستقیم علیه ایران ناکام مانده است.
اما اینکه چرا کمپین بینالمللی علیه ایران شکل نگرفت را میتوان به سه دلیل اصلی تبیین کرد:
دلیل اول نحوه عملکرد ایران و محور مقاومت در میدان نبرد است. دفاع گسترده و ضربات متقابل ایران به طرف مقابل طی یک ماه اخیر، عملاً انگاره «شکستپذیری ایران» را در ذهن آمریکا و رژیم صهیونیستی تضعیف کرده است. بهتبع این تحول، اهداف اعلامی جنگ نیز دچار تغییر شدهاند؛ بهگونهای که دیگر مفاهیمی چون «تغییر رژیم» یا «تسلیم بیقید و شرط» جایگاه پیشین خود را در ادبیات آغازکنندگان جنگ ندارند.
این تغییر، موجب شکلگیری تردید در میان سایر بازیگران بینالمللی درباره نتیجه نهایی جنگ شده است. بسیاری از کشورها اکنون با این پرسش مواجهاند که برنده این جنگ چه کسی خواهد بود و در صورت خروج ایران از این منازعه با روایت پیروزی، چه پیامدهایی متوجه آنها خواهد شد.
واقعیت آن است که در چنین سناریویی، کشورهای منطقه چه از نظر جغرافیایی و چه از حیث اقتصادی ناگزیر خواهند بود با ایرانِ پس از جنگ و قواعد جدید آن تعامل کنند.
یکی از مهمترین این قواعد، ترتیبات جدید در حوزه امنیت انرژی و بهویژه تنگه هرمز است. از لبنان تا خلیج فارس، بازیگران مختلف بینالمللی مثل فرانسه و انگلیس دارای منافعی هستند که در شرایط پساجنگ، ناچار به تنظیم آنها در تعامل با ایران به عنوان یک قدرت پیروز جنگ در منطقه خواهند بود. افزون بر این، کشورهای منطقه این درک را دارند که در صورت ورود ناگهانی دولت آمریکا به مسیر مذاکره با ایران، در موقعیتی قرار گیرند که ناچار به تعامل یکجانبه با تهران شوند.
دلیل دوم عدم همسویی راهبردی در درون بلوک غرب است. بسیاری از کشورهای غربی، این جنگ را «جنگ خود» تلقی نمیکنند، بلکه آن را در درجه نخست، جنگ رژیم صهیونیستی و شخص بنیامین نتانیاهو و در سطحی کلانتر، بخشی از رویکردهای حداکثری دونالد ترامپ میدانند. این برداشت، ریشه در شکافهای عمیق ایجادشده میان آمریکا و متحدانش در سالهای اخیر دارد. تحقیر مداوم اروپا و آسیا و حتی کشورهایی مثل عربستان از سوی ترامپ بخشی از بازیگران غربی را برآن داشته که از گسترش نفوذ و ابتکار عمل ترامپ و نتانیاهو جلوگیری کنند و مانع از تعمیم این الگو به سایر مناطق شوند.
دلیل سوم تردید فزاینده در سطح نظام بینالملل نسبت به آینده نظم جهانی و جایگاه آمریکا در آن است. در شرایطی که چشمانداز روشنی از توازن قدرت آینده وجود ندارد، بسیاری از کشورها ترجیح میدهند از ورود به صفبندیهای پرهزینه خودداری کنند.
نمونههایی مانند هند بهعنوان یکی از شرکای مهم آمریکا در آسیا یا برزیل بهعنوان یک قدرت نوظهور نشان میدهد که این بازیگران، رویکردی محتاطانه و عمدتاً نظارهگرانه اتخاذ کردهاند این در حالی است که در دهههای گذشته، ایالات متحده قادر بود صرفاً با اتکا به اجماعسازی سیاسی، ائتلافهای بینالمللی گستردهای را علیه عراق، افغانستان، سوریه یا لیبی شکل دهد.
در پایان باید گفت، یک ماه پس از تهاجم نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران، یک واقعیت مهم در عرصه روابط بینالملل تثبیت شد؛ تداوم برتری ژئوپلتیک بر سایر مؤلفهها. این تحول نشان میدهد که برخلاف برخی تصورات در سه دهه گذشته که بر ارجحیت اقتصاد، فناوری و روندهای نوین جهانی تأکید داشتند در بزنگاههای راهبردی، همچنان این ملاحظات ژئوپلتیکی هستند که نقش تعیینکننده ایفا میکنند.
در این میان، جایگاه تنگه هرمز بهعنوان یکی از حیاتیترین گذرگاههای انرژی جهان، نمونهای روشن از این واقعیت است. همین منطق درباره سایر گلوگاههای ژئوپلتیکی مانند تنگههای بسفر و داردانل و بابالمندب نیز صادق است.
در مجموع، جنگ آمریکا علیه ایران حامل این پیام کلیدی است که در صورت تثبیت روایت پیروزی ایران، نظم پساجنگ میتواند بهگونهای شکل گیرد که زمینهساز افزایش نقش و قدرتنمایی ایران، نهتنها در سطح منطقهای، بلکه در مقیاس فرامنطقهای نیز باشد.