ترامپ سیاست خارجی آمریکا را از مسیر نهادهای رسمی خارج کرده و به حلقهای محدود و معتمد سپرده است؛ مدلی مبتنی بر معاملهگری، توافقهای سریع و دیپلماسی شخصی که میکوشد بنبستهای غزه، ایران و اوکراین را با «اول بله را بگیر» بشکند.
نورنیوز-گروه بین الملل: گزارشهای اخیر نیویورک تایمز تصویری کمسابقه از یک جابهجایی ساختاری در سیاست خارجی ایالات متحده ترسیم میکند؛ جابهجاییای که در آن، مرکز ثقل تصمیمگیری از نهادهای رسمی به حلقهای محدود، شخصی و کاملاً معتمد در اطراف دونالد ترامپ منتقل شده است. در این الگو، جرد کوشنر و استیو ویتکاف به بازیگران محوری پروندههایی چون غزه، ایران و اوکراین بدل شدهاند؛ افرادی که نه محصول بوروکراسی دیپلماتیک، بلکه برخاسته از منطق معاملهگریاند.
در روایت نیویورکتایمز از مذاکرات غزه، صحنهای معنادار دیده میشود: دیپلماسی آمریکا نه در وزارت خارجه، بلکه در عمارتهایی در میامی و از طریق تماسهای مستقیم و غیررسمی پیش میرود. توصیه محوری کوشنر ساده است: «اول بله را بگیرید، جزئیات بعداً حل میشود.» این گزاره، جوهره نگاه ترامپ به سیاست خارجی را آشکار میکند؛ توافق بهعنوان نقطه آغاز، نه پایان.
همین الگو در سایر پروندهها نیز تکرار شده است. گزارشها حاکی از آن است که کوشنر و ویتکاف در ژنو با نمایندگان ایران گفتوگو داشتهاند و همزمان کانالهایی با روسیه و اوکراین فعال بوده است. این تحرکات با اعمال فشار همزمان همراه شده؛ از تهدید نظامی علیه ایران تا تشدید فشار اقتصادی بر شبکههای انرژی روسیه. حاصل، ترکیبی از مذاکره، تهدید و نمایش قدرت است؛ مدلی که ترامپ آن را کارآمدتر از دیپلماسی نهادی میداند.
عبور از بوروکراسی؛ بیاعتمادی یا راهبرد؟
ترامپ از دوره نخست ریاستجمهوری خود، بیاعتمادی عمیقی نسبت به وزارت خارجه و شورای امنیت ملی نشان داده است. در نگاه او، این نهادها کند، محافظهکار و گاه مانع تصمیمگیری سریعاند. ارجاع مکرر او به «دولت پنهان» نشان میدهد که این بیاعتمادی صرفاً احساسی نیست، بلکه به بخشی از جهانبینی سیاسی او بدل شده است.
اتکای ترامپ به کوشنر و ویتکاف در همین چارچوب معنا مییابد. این دو نهتنها وفاداری شخصی دارند، بلکه سیاست خارجی را همانگونه میفهمند که ترامپ میپسندد: عرصه چانهزنی. در این نگاه، روابط بینالملل نه میدان هنجارها و قواعد، بلکه بازار معامله است. حامیان این رویکرد معتقدند بازیگرانی مانند روسیه یا برخی قدرتهای منطقهای، بیش از زبان حقوقی، زبان قدرت و معامله را میفهمند. پیام مستقیم از حلقه نزدیک رئیسجمهور، بهزعم آنان، سوءبرداشت را کاهش و سرعت تصمیمگیری را افزایش میدهد.
نمونه غزه برای طرفداران این مدل اهمیت نمادین دارد. کوشنر و ویتکاف توانستند اسرائیل را به پذیرش مرحله نخست طرح متقاعد کنند و تمرکز را بر «بخش مثبت توافق» بگذارند. همین تجربه، اعتماد ترامپ به مدل «حلقه کوچک» را تقویت کرده است. با این حال، منتقدان هشدار میدهند که حذف لایههای کارشناسی، در پروندههای پیچیدهای چون برنامه هستهای ایران یا جنگ اوکراین، میتواند به سادهسازی خطرناک منجر شود.
«اول بله را بگیر»: فلسفهای برای مدیریت بحران
منطق «اول بله را بگیر» بر شکستن بنبست روانی استوار است. در بسیاری از مذاکرات فرسایشی، تمرکز افراطی بر جزئیات، اصل توافق را به حاشیه میراند. کوشنر و ویتکاف میکوشند با گرفتن یک موافقت اولیه، فضای سیاسی را تغییر دهند و سپس درباره جزئیات چانه بزنند. در پرونده ایران، این میتواند به چارچوبی کلی درباره محدودیتهای هستهای منجر شود و جزئیات تحریم و نظارت به مراحل بعد موکول شود. در اوکراین نیز هدف میتواند توقف درگیریها باشد، حتی اگر وضعیت نهایی مناطق مناقشهبرانگیز به آینده سپرده شود.
این مدل مزایایی چون سرعت، انعطافپذیری و امکان ارائه دستاورد فوری به افکار عمومی دارد؛ ویژگیهایی که با سبک سیاسی ترامپ همخوان است. اما ریسکها نیز جدیاند. توافقهای ناقص، اگر پشتوانه نهادی و اجماع داخلی نداشته باشند، در مرحله اجرا شکننده خواهند بود. تجربه خروج آمریکا از توافق هستهای نشان داد که دیپلماسی شخصی، بدون تثبیت نهادی، دوام محدودی دارد.
در نهایت، سیاست خارجی ترامپ نشانه نوعی «خصوصیسازی قدرت» است؛ جایی که تصمیمهای بزرگ نه در نهادهای رسمی، بلکه در حلقهای کوچک و نزدیک به شخص رئیسجمهور شکل میگیرد. فارغ از نتیجه نهایی مذاکرات، این تغییر، میراثی ماندگار در شیوه حکمرانی آمریکا بر جای خواهد گذاشت.