درز همزمان روایت سه رسانه جریان اصلی آمریکا از ارزیابی منفی عالیترین مقام نظامی این کشور درباره جنگ با ایران، یک خبر معمولی نیست؛ این یک پیام هشداردهنده از درون ساختار قدرت آمریکاست که نشان میدهد جنگ، پرهزینهتر و کنترلناپذیرتر از آن چیزی است که ترامپ قصد دارد در افکار عمومی باز نمایی کند.
نورنیوز-گروه سیاسی:درز همزمان یک روایت حساس از درون کاخ سفید توسط سه رسانه جریان اصلی آمریکا شامل والاستریت ژورنال، واشنگتن پست و آکسیوس درباره ارزیابی منفی عالیترین مقام نظامی ایالات متحده از پیامدهای جنگ با ایران، صرفاً یک رویداد خبری معمولی نیست؛ بلکه یک «سیگنال ساختاری» در دل نظام تصمیمسازی آمریکاست.
آنها به نقل از ژنرال دانیل کین، بالاترین مقام نظامی ایالات متحده آمریکا نوشتند «نظامیان آمریکایی معتقدند جنگ علیه ایران سخت و با عواقب خواهد بود.»
همزمانی این انتشارها نشان میدهد موضوع را نباید در چارچوب یک اختلافنظر فردی یا برداشت شخصی ارزیابی کرد، بلکه این رخداد نشان می دهد، بخشی از ساختار قدرت در حال انتقال پیام درباره هزینههای واقعی یک درگیری نظامی است. واکنش شتابزده و عصبی دونالد ترامپ نیز این برداشت را تقویت میکند که مسئله، مدیریت یک شکاف بالقوه در درون هیئت حاکمه آمریکاست.
ترامپ در پیام اخیر خود که در شبکه تروث سوشال منتشر کرد چند گزاره کلیدی را کنار هم قرار داد: انکار کامل گزارشها، حمله مستقیم به رسانهها با تعبیر «اخبار جعلی»، تأکید بر اینکه ژنرال کین، رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح آمریکا «فقط پیروزی را میشناسد»، بزرگنمایی توان بمبافکنهای بی-۲ و تصریح اینکه «تصمیم نهایی با من است». این ترکیب، بیش از آنکه نشاندهنده آمادگی قطعی برای جنگ باشد، تلاشی برای بازپسگیری کنترل روایت از دست نهادهایی است که در حال برجستهسازی هزینههای درگیریاند. اگر ارزیابی منتشرشده از سوی رسانه ها اساساً بیپایه بود، نیازی به چنین واکنش شخصی و پرحجم وجود نداشت.
در نظام سیاسی آمریکا، نشت هدفمند اطلاعات معمولاً زمانی رخ میدهد که بخشی از ساختار قدرت بخواهد پیش از اتخاذ تصمیمی پرریسک، هزینه سیاسی و اجتماعی آن را افزایش دهد. وقتی سه رسانه معتبر به نقل از بالاترین مقام نظامی مینویسند که جنگ با ایران «سخت و با عواقب گسترده» خواهد بود، چارچوب بحث از «امکان اقدام سریع» به «پیامدهای راهبردی و منطقهای» تغییر میکند. این تغییر چارچوب، مستقیماً قدرت مانور رئیسجمهور را محدود میسازد و به افکار عمومی و کنگره این پیام را میدهد که سناریوی جنگ، ساده و کمهزینه نیست.
در این میان، واکنش چهرههای نزدیک به اردوگاه ترامپ نیز معنادار است. لارا لومر و مارک لوین با عصبانیت از «نشت اطلاعات داخلی کاخ سفید درباره ایران» سخن گفتند و آن را اقدامی مخرب علیه رئیسجمهور دانستند. اهمیت این موضعگیریها در این است که نشان میدهد حتی در حلقه وفاداران رسانهای ترامپ نیز این برداشت وجود دارد که ارزیابیهای حساس درون حاکمیت به بیرون درز کرده است. وقتی بحث «نشت» در ادبیات نیروهای خودی برجسته میشود، یعنی اختلاف از مرحله پنهان عبور کرده و به سطحی رسیده که نیازمند مدیریت فوری است.
نکته مهم دیگر، تغییر لحن ترامپ نسبت به مردم ایران است. بیان این نکته از سوی استیو ویتکاف که رئیسجمهور از «نترسیدن» ایران متعجب است، در واقع اعتراف به یک چالش در بازدارندگی است. تهدید زمانی مؤثر است که طرف مقابل آن را باور کند و هزینههایش را جدی بگیرد. اگر تهدید اثر روانی نگذارد، ابزار فشار دچار فرسایش میشود و تصمیمگیرنده ناچار است دامنه تهدید را گسترش دهد. تغییر لحن ترامپ و اشاره تلویحی به آسیب دیدن مردم، در همین چارچوب قابل تحلیل است؛ تلاشی برای انتقال فشار از سطح حاکمیت به سطح جامعه.
در دورههای پیشین، او میکوشید میان «حاکمیت» و «مردم» تفکیک قائل شود و خود را حامی مردم معرفی کند. اما در پیام اخیر، با تصریح اینکه در صورت عدم توافق «مردم نیز آسیب خواهند دید»، دامنه تهدید را به جامعه تعمیم میدهد. این تغییر لحن تصادفی نیست. هنگامی که تهدید علیه ساختار حاکم اثر بازدارنده مورد انتظار را ایجاد نمیکند، ابزار فشار به سمت ایجاد نگرانی و وحشت عمومی سوق داده میشود؛ با این فرض که جامعه نگران، حاکمیت را به امتیازدهی وادار کند.
با این حال، چنین رویکردی با یک خطای محاسباتی جدی همراه است. در شرایطی که تهدید خارجی به سطح «موجودیتی» نزدیک شود، تجربه تاریخی نشان داده است که واکنش اجتماعی الزاماً به فشار از پایین منجر نمیشود، بلکه اغلب، سازوکارهای همگرایی داخلی فعالتر میشود.
تعمیم تهدید به مردم میتواند محدودیتهای پیشین در پاسخ را کاهش دهد و دامنه واکنش متقابل را گستردهتر سازد. از همین منظر است که بخشی از نظامیان آمریکایی نسبت به کنترلپذیری پیامدهای جنگ تردید دارند.
در این میان، تأثیر روایتهای نزدیک به بنیامین نتانیاهو بر محاسبات کاخ سفید نیز قابل توجه است. در این روایتها، فشار فزاینده بهعنوان مسیری برای وادارسازی یا حتی فروپاشی معرفی میشود، بیآنکه به منطق بقا و واکنش ساختاری ایران توجه شود. نتیجه چنین برداشتی، افزایش سطح تهدید تا آستانهای است که طرف مقابل آن را تهدید موجودیتی تلقی میکند و ظرفیت مقاومت خود را به حداکثر میرساند.
از منظر راهبردی، مسئله اصلی برای انجام حمله نظامی به ایران، نه توان سخت آمریکا، بلکه عدمقطعیتهای گسترده یک جنگ منطقهای است؛ جنگی که میتواند از سطح درگیری مستقیم فراتر رود، به بازیگران غیردولتی گسترش یابد و منافع آمریکا و متحدانش را در جغرافیایی وسیع در معرض خطر قرار دهد. نظامیان آمریکایی بهخوبی آگاهاند که در چنین سناریویی، حتی پیروزی تاکتیکی نیز لزوماً به معنای موفقیت راهبردی نخواهد بود.
در چارچوب نظریه بازیها، وضعیت کنونی را میتوان لحظهای دانست که اعتبار تهدید در حال آزمون است. اگر تهدید باورپذیر نباشد، بازیگر تهدیدکننده ناچار است یا دامنه آن را افزایش دهد یا به سمت معامله حرکت کند. واکنش تند ترامپ و تغییر لحن او نشان میدهد که او در مرحله تلاش برای بازسازی اعتبار تهدید قرار دارد؛ اما همزمان، نشت اطلاعات و هشدارهای غیرمستقیم نظامیان، هزینه این مسیر را بالا برده است.
مجموعه این تحولات شامل درز همزمان اطلاعات، واکنش شتابزده ترامپ، اعتراض چهرههای رسانهای نزدیک به او نسبت به نشت، و تغییر لحن تهدید نسبت به مردم ایران حاکی از وجود اختلاف واقعی بر سر «ریسک و پیامد جنگ» در درون ساختار قدرت آمریکاست. پرسش کلیدی این است که در نهایت کدام منطق بر تصمیمگیری غلبه خواهد کرد: منطق فشار برای امتیازگیری سریع که گروههای افراطی نزدیک به اسراییل به دنبال آن هستند، یا منطق احتیاط در برابر جنگی با دامنه و پیامدهای غیرقابل پیشبینی.