اندیشکده آمریکایی «موسسه کشورداری مسئولانه کویینسی» در این مقاله مینویسد: استقرار 2 ناوگروه رزمی آمریکا در سواحل عمان این پرسش اساسی را ایجاد میکند که تهدیدهای نظامی تازه علیه ایران دقیقاً چه هدف سیاسیای را دنبال میکنند.
نورنیوز- گروه بین الملل: رسانه آمریکایی در مطلبی به بررسی الگویی تکرارشونده در سیاست خارجی ایالات متحده میپردازد که اکنون در قالب تنشهای جدید با ایران نمود یافته است.
اندیشکده آمریکایی «موسسه کشورداری مسئولانه کویینسی» در این مقاله مینویسد: استقرار ۲ ناوگروه رزمی آمریکا در سواحل عمان این پرسش اساسی را ایجاد میکند که تهدیدهای نظامی تازه علیه ایران دقیقاً چه هدف سیاسیای را دنبال میکنند.
کویینسی با اشاره به اینکه «دونالد ترامپ» رئیسجمهور آمریکا تاکنون توضیح روشنی درباره این هدف ارائه نکرده است، گزارش میدهد بحران کنونی با ایران بازتاب همان چیزی است که از آن بهعنوان «باتلاق راهبردی» یاد میشود؛ وضعیتی که نه تنها ترامپ، بلکه روسایجمهور پیشین آمریکا نیز در آن گرفتار شدهاند.
این باتلاق راهبردی بر این فرض استوار است که استفاده محدود از نیروی نظامی، چه از طریق حملات از راه دور، بمباران هوایی یا حتی تهاجم زمینی، میتواند مشکلات پیچیده سیاسی را حل کند. کویینسی استدلال میکند که دهههای اخیر نشان داده است اتکای مکرر به زور نتیجه سیاسی روشنی نخواهد داشت.
به گزارش کویینسی، این روند با ریاستجمهوری ترامپ آغاز نشده، بلکه بخشی از الگویی گستردهتر در رهبری آمریکا بوده است. روسایجمهور متوالی آمریکا در همسو کردن استفاده از زور با اهداف سیاسی منسجم که امنیت و رفاه ملی آمریکا را تقویت کند، ناکام ماندهاند و بر اساس تحلیل کویینسی، آمریکا در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیستویکم شاهد نوعی فروپاشی در تفکر راهبردی بوده است.
کویینسی دهه ۱۹۹۰ را نقطه عطفی در این مسیر میداند؛ زمانی که آمریکا به این باور رسید که حملات محدود میتواند با هزینه اندک، اهداف سیاسی واشنگتن را محقق کند. در این زمینه به حملات دولت کلینتون علیه سایتهای ادعایی سلاحهای کشتار جمعی عراق اشاره میشود و همچنین حمله موشکی اوت ۱۹۹۸ به کارخانه داروسازی «الشفا» در خارطوم مورد اشاره قرار میگیرد. به نوشته کویینسی، بعدها مشخص شد این کارخانه پیشسازهای شیمیایی برای القاعده تولید نمیکرد و حمله به آن یکی از تأمینکنندگان اصلی دارو در سودان را نابود کرد!
پس از این رویدادها، حمله به افغانستان در سال ۲۰۰۱ و عراق در سال ۲۰۰۳ صورت گرفت. رهبران آمریکا این برنامهها را عملیاتهایی سریع و کمهزینه تصور میکردند که میتواند ساختارهای سیاسی این کشورها را متحول کند، اما پس از صرف هزینههای مالی هنگفت و تلفات گسترده، آمریکا بدون تحقق اهداف گستردهتر خود این کشورها را ترک کرد. از دیگر نمونههای شکستخورده سیاست آمریکا در قبال غرب آسیا میتوان به مداخله سال ۲۰۱۱ در لیبی اشاره کرد که به کشته شدن «معمر قذافی» رهبر لیبی و تداوم جنگ داخلی انجامید.
کویینسی میشود که «باراک اوباما» رئیسجمهور آمریکا در مقطعی مسیر گفتوگو با تهران را در پیش گرفت و به توافقی برای محدودسازی برنامه هستهای ایران دست یافت و همچنین روابط با کوبا را عادیسازی کرد؛ اما این توافق هستهای در سال ۲۰۱۸ توسط ترامپ لغو شد.
اندیشکده آمریکایی در تحلیل این نمونهها به چند فرض تکرارشونده اشاره میکند؛ نخست، «غرور» رهبران سیاسی است که ریشه در باور به قدرت و برتری نظامی آمریکا دارد. کویینسی اذعان دارد اعتماد به تسلیحات پیشرفته این تصور را ایجاد کرده که میتوان دشمنان را بدون پرداخت هزینه داخلی قابل توجه، به تسلیم واداشت. همچنین اشاره میشود که آمریکا بهطور مداوم قدرت و توانایی دشمنان خود را دستکم گرفته است.
افزون بر این، کویینسی کاهش کیفیت رهبری راهبردی و افت جایگاه مطالعات راهبردی در دانشگاهها و اندیشکدهها را از عوامل این روند میداند و به نقش نئومحافظهکاران در تأکید بر استفاده از زور بهعنوان راهحل مشکلات راهبردی اشاره میکند.
در بخش مربوط به ایران، مقاله تصریح میکند که ارزیابی واقعبینانه نشان میدهد ناوگروههای رزمی یا حملات هوایی قادر به تحقق اهداف سیاسی معنادار نخواهند بود. به گزارش کویینسی، رهبران سیاسی آمریکا همچنان بر این تصور تکیه دارند که بمباران یا جنگ میتواند نتایج مثبتی ایجاد کند، اما حتی تعریفی از این نتایج ندارند.
این چرخه بیش از ۲۵ سال در سیاست خارجه ایالات متحده در جریان بوده و کاخ سفید هر بار از رفتارهای مشابه، انتظار نتایج متفاوتی داشته است. به گزارش کویینسی، تنش کنونی با ایران تازهترین حلقه از این باتلاق راهبردی در سیاست خارجی ایالات متحده است.