سکوت دموکراتها در برابر احتمال جنگ با ایران، نه از سر بیتفاوتی بلکه حاصل یک محاسبه سرد سیاسی است. آنها این مسیر را تلهای میدانند که ترامپ خود ساخته و ترجیح میدهند بهجای خنثیسازی، اجازه دهند هزینههای آن سرمایه سیاسی او را بسوزاند.
نورنیوز-گروه سیاسی:در فضای پرتنش کنونی، آنچه بیش از هر چیز جلب توجه میکند نه صرف احتمال جنگ، بلکه واکنش سرد، کنترلشده و حسابشده دموکراتها نسبت به آن است. حزبی که در ادبیات رسمی خود همواره منتقد ماجراجویی نظامی بوده، اینبار نهتنها پرچم مخالفت جدی با جنگ احتمالی علیه ایران را بالا نبرده، بلکه بهنظر میرسد آگاهانه از ورود فعال به میدان بازدارندگی پرهیز میکند. این رفتار، بیش از آنکه ناشی از ناتوانی یا غفلت باشد، محصول یک محاسبه دقیق سیاسی است.
از نگاه حزب دموکرات آمریکا جنگ با ایران نه یک بحران امنیتی صرف، بلکه یک تله سیاسی خودساخته است؛ تلهای که دونالد ترامپ با دست خود در حال تکمیل آن است. دموکراتها این مسیر را نه متوقف میکنند و نه تشویق؛ بلکه ترجیح میدهند آن را به نقطه اوج برسانند تا هزینههایش مستقیماً بر دوش ترامپ و جمهوریخواهان بیفتد.
منطق سکوت: چرا دموکراتها مخالفت نمیکنند؟
دموکراتها بهخوبی میدانند که جنگ با ایران، برخلاف بسیاری از مداخلات محدود نظامی آمریکا، نه کوتاه خواهد بود، نه کمهزینه و نه قابل کنترل. هرگونه درگیری میتواند به افزایش قیمت انرژی، فشار اقتصادی داخلی، فرسایش سرمایه اجتماعی دولت و حتی شکاف در ائتلافهای خارجی منجر شود. از منظر انتخاباتی، این پیامدها دقیقاً همان عناصری هستند که میتوانند در انتخابات آتی کنگره، موازنه قدرت را به ضرر جمهوریخواهان تغییر دهند.
در این چارچوب، مخالفت فعال با جنگ دو ریسک بزرگ برای دموکراتها دارد:
نخست، اگر جنگ رخ ندهد، ترامپ میتواند خود را «بازدارنده تهدید ایران» معرفی کند و دموکراتها را متهم به ضعف کند. دوم، اگر جنگ رخ دهد و دموکراتها از ابتدا مانعتراشی کرده باشند، بخشی از مسئولیت پیامدها متوجه آنها خواهد شد. بنابراین، سکوت تاکتیکی بهترین گزینه است؛ سکوتی که اجازه میدهد ترامپ تا انتهای مسیری که خود آغاز کرده پیش برود.
جنگ بهعنوان فرصت، نه هدف
نکته کلیدی اینجاست که دموکراتها جنگ را هدف نمیدانند، اما آن را فرصت بالقوه میبینند؛ فرصتی برای بیاعتبار کردن روایت «مدیریت قاطع»، برجستهسازی بیثباتی ناشی از تصمیمات شخصی رئیسجمهور و در نهایت، بازپسگیری اکثریت کنگره و فعالسازی ابزارهای نظارتی و حقوقی علیه کاخ سفید.
به بیان دقیقتر، دموکراتها معتقدند اگر قرار است ترامپ زمین بخورد، باید در زمین خودش زمین بخورد؛ نه با مداخله و نجات سیاسی از سوی رقیب.
فرسایش سرمایه اجتماعی ترامپ؛ فکتهای افکارسنجی
دادههای افکارسنجی در آمریکا نشان میدهد پروژه جنگافروزی علیه ایران، فاقد پشتوانه اجتماعی است و این مسئله، محاسبات دموکراتها را تقویت میکند. نظرسنجی مؤسسه Harvard CAPS/Harris در ژانویه نشان میدهد ۷۱ درصد آمریکاییها حتی در سناریوی ادعایی «حمله در واکنش به سرکوب معترضان» نیز با اقدام نظامی مخالفاند. این رقم نشان میدهد که حتی چارچوبهای احساسی و حقوقبشری نیز نتوانستهاند افکار عمومی را به سمت جنگ سوق دهند.
همچنین نظرسنجی ایپسوس تصریح میکند که اکثریت نسبی شهروندان آمریکا، هیچ مسئولیتی برای حمایت نظامی از معترضان ضددولتی در ایران قائل نیستند. این ارقام بیانگر یک تحول راهبردی است: رئیسجمهور آمریکا نهتنها نتوانسته اجماع جهانی علیه ایران بسازد، بلکه در بسیج افکار عمومی داخلی نیز ناکام مانده است.
جامعه آمریکا که از جنگهای پرهزینه عراق و افغانستان خسته است، تمایلی به ورود به بحران تازهای در غرب آسیا ندارد؛ بهویژه در شرایطی که اقتصاد داخلی، شکافهای اجتماعی و بحران اعتماد سیاسی، اولویت فوری مردم تلقی میشود. گزارشها از ثبت محبوبیت ۱۷ درصدی ترامپ حکایت دارد؛ شاخصی روشن از فرسایش سرمایه اجتماعی و سیاسی او. در چنین شرایطی، هرگونه جنگ، این فرسایش را تشدید و به بحران مشروعیت بدل خواهد کرد.
نقش اسرائیل؛ همراستایی کارکردها، نه وحدت اهداف
در این میان، نقش اسراییل و شخص بنیامین نتانیاهو اهمیت مضاعف پیدا میکند. نتانیاهو بهصورت مستمر و علنی اعلام کرده که مذاکرات با ایران به نتیجه نخواهد رسید و باید سطح مطالبات بهگونهای باشد که هر توافقی از پیش بیاعتبار شود. این موضع، در تضاد آشکار با لحن ترامپ است که دستکم در گفتار، همواره از امکان توافق سخن گفته است.
اما این تضاد، به معنای اختلاف عملکردی نیست. در عمل، کارکرد رفتار نتانیاهو با منافع انتخاباتی دموکراتها همراستا میشود؛ هرچند هدف نهایی متفاوت است. نتانیاهو بهدنبال جلوگیری از هرگونه توافقی است که ایران را از وضعیت «تهدید فوری» خارج کند. برای او، لبه جنگ مطلوبتر از صلح ناقص است. در مقابل، دموکراتها بهدنبال آن هستند که ترامپ در همین لبه، تعادل خود را از دست بدهد.
ترامپ؛ ابزار مشترک، اهداف متفاوت
در این معادله، ترامپ به نقطه تلاقی دو راهبرد تبدیل میشود: برای اسرائیل، ابزاری برای تشدید فشار و سوزاندن مسیر دیپلماسی؛ و برای دموکراتها، سوژهای برای فرسایش سیاسی و انتخاباتی. نتانیاهو با بالا بردن مطالبات و بیاعتبارسازی مذاکره، ترامپ را در دوگانهای خطرناک قرار میدهد: یا توافقی که فوراً «شکست» خوانده میشود، یا ورود به مسیر تقابل نظامی. دموکراتها نیز، بدون آنکه طراح این دوگانه باشند، مانعی در برابر آن ایجاد نمیکنند.
عدم مخالفت جدی دموکراتها با جنگ احتمالی علیه ایران نه از سر بیمسئولیتی، بلکه حاصل یک محاسبه سرد سیاسی است. آنها این مسیر را تلهای میدانند که ترامپ خود ساخته و ترجیح میدهند بهجای خنثیسازی، حداکثر بهرهبرداری را از پیامدهای آن داشته باشند. در این میان، رفتار نتانیاهو با هدفی متفاوت بهطور همزمان این تله را عمیقتر میکند. نتیجه، وضعیتی است که در آن جنگ شاید هدف هیچکدام نباشد، اما همه بازیگران، آگاهانه یا ناآگاهانه، در حال حرکت بهسوی آناند؛ با این تفاوت که هرکدام، سقوط نهایی را به سود خود میدانند.