در روایت تحریفشده از سوی رسانههای غربی، اغتشاشاتِ شبهکودتا در ایران، اعتراضات و ناآرامیهای اجتماعی و اغلب بهعنوان پدیدهای خودجوش، صرفاً داخلی و ناشی از مطالبات اجتماعی معرفی میشود(!) در این چارچوب، آمریکا و متحدانش خود را حامی مردم ایران و مدافع حقوق آنان جا میزنند. ا
نورنیوز- گروه سیاسی: اما همزمان، اظهارات صریح برخی از برجستهترین چهرههای فکری و اجرائی ایالات متحده، تصویری کاملاً متفاوت را آشکار میکند؛ تصویری که نشان میدهد تحریمها و فشارهای اقتصادی، نه یک عامل حاشیهای، بلکه ستون فقرات شکلگیری نارضایتیها و بسترسازی برای تبدیل اعتراضات به اغتشاش بوده است.
2- «جان مرشایمر» استاد مشهور روابط بینالملل در آمریکا، اخیراً در اظهارنظری کمسابقه پرده از این واقعیت برداشت و گفت: «ما اساساً مسئول هدایت اعتراضات ایران هستیم. مردم ایران به وضعیت اقتصاد اعتراض دارند که بخش عمدهای از آنها به دلیل تحریمهای آمریکا در تنگنا قرار دارند. اگر تحریمهای آمریکا وجود نداشت، امروز هیچ اعتراضی در ایران وجود نداشت.»
اهمیت این سخن، نه فقط در محتوای آن، بلکه در گویندهاش نهفته است. مرشایمر یک تحلیلگر شناختهشده در نظام فکری آمریکا است، نه یک مقام ایرانی یا منتقد بیرونی. اعتراف او، اساس روایت دروغ مبنی بر «بیتقصیری واشنگتن» را به چالش میکشد و نشان میدهد ناآرامیها در ایران، بدون در نظر گرفتن نقش تحریمها، قابل تحلیل نیست.
3- نخستین گام در راهبرد آمریکا، اعمال تحریمهای گسترده با هدف تخریب بنیانهای اقتصادی کشور هدف است. برخلاف ادعای مقامات آمریکایی و اروپایی، این تحریمها در عمل نه دولت، بلکه مردم را مستقیم هدف میگیرد. کاهش ارزش پول ملی، تورم، محدود شدن دسترسی به منابع مالی و افزایش فشار معیشتی، پیامدهای مستقیمی است که زندگی روزمره مردم را تحت تأثیر قرار میدهد.
در چنین شرایطی، نارضایتی اجتماعی یک واکنش طبیعی است. اما نکته کلیدی اینجاست که این نارضایتی، نتیجه «سوءمدیریت صرف داخلی» نیست، بلکه محصول فشار خارجی برنامهریزیشده است؛ فشاری که با هدف فرسایش سرمایه اجتماعی و افزایش شکاف میان مردم و حاکمیت اعمال میشود.
4- پس از شکلگیری نارضایتی اقتصادی، مرحله دوم آغاز میشود؛ مرحلهای که در آن اعتراضات بالقوه، بهصورت هدفمند فعال و هدایت میشوند. در این فاز، نقش سازمانهای اطلاعاتی، رسانههای فراملی، شبکههای اجتماعی وابسته به دشمن و سازمانهای بهظاهر غیردولتی پررنگ میشود.
آموزش عناصر میدانی، تأمین منابع مالی، ایجاد کانالهای ارتباطی امن، جهتدهی به افکار عمومی و برجستهسازی روایتهای خاص، ابزارهایی هستند که اعتراضات را از یک مطالبه اقتصادی محدود، به سرعت به حرکتی گسترده و خشونتآمیز و با ماهیت تروریستی و شبهکودتا تبدیل میکنند. نکته قابل توجه اینجاست که در این مرحله، مرز میان «اعتراض» و «اغتشاش سازمانیافته» عمداً از سوی دشمن و بازوهای رسانهای آن، کمرنگ میشود.
5- و اما گام سوم، راهاندازی یک کارزار گسترده اطلاعات نادرست و عملیات روانی است. هدف این مرحله، قانعسازی افکار عمومی است؛ اینکه آنچه در ایران رخ میدهد، کاملاً خودجوش، مردمی و عاری از هرگونه دخالت خارجی است. در چنین فضائی، هر نوع واکنش حاکمیت ایران، بدون توجه به ماهیت خشونتآمیز آشوبگران و هستههای تروریستی، بهعنوان «سرکوب» معرفی میشود. کشتهسازی دقیقا در همین پازل قابل تعریف است.
این روایتهای جعلی، زمینه را برای اعمال فشارهای سیاسی، حقوق بشری و حتی تهدیدات امنیتی فراهم میکند. به بیان دیگر، جنگ اصلی نه فقط در خیابانها، بلکه در عرصه ادراک و افکار عمومی جریان دارد که از آن تحت عنوان «جنگِ شناختی» نام برده میشود.
در صورتی که این مراحل به نتیجه مطلوب نرسد، گزینههای پرهزینهتری روی میز قرار میگیرد؛ از خرابکاری و ترور گرفته تا حمله به زیرساختهای حیاتی. به همین دلیل است که برخی تحلیلگران غربی، از جمله «سنک اویگور» تصریح میکنند آمریکا و اسرائیل بهدنبال دموکراسی در ایران نیستند. هدف اصلی، روی کار آوردن ساختاری سیاسی است که وابسته، قابل کنترل و همسو با منافع غرب باشد.
6- در این میان، اظهارات «جفری ساکس» تحلیلگر برجسته آمریکایی نیز تصویر روشنی از ماهیت این سیاست ارائه میدهد. او میگوید:«آمریکا اقتصاد ایران را تحت فشار قرار داد و مردم را به خیابانها کشاند. این یک بازی بیرحمانه است.»
7- این جمله، بهوضوح نشان میدهد فشار اقتصادی نه یک پیامد ناخواسته، بلکه یک ابزار آگاهانه برای ایجاد ناآرامی اجتماعی است. این مسئله زمانی ملموستر میشود که اظهارات مقامات اجرائی آمریکا را مرور کنیم.
در هفتههای گذشته و همزمان با اغتشاشات در ایران، «اسکات بسنت»
وزیر خزانهداری آمریکا گفت:«ما در ایران کمبود دلار ایجاد کردیم و این روند به نتیجه رسید. ارزش پول ایران کاهش یافت، تورم انفجاری شد و در نتیجه شاهد حضور مردم در خیابانها بودهایم.»
این سخنان، سند دیگری است مبنی بر آنکه کاهش ارزش پول ملی و فشار معیشتی، بخشی از یک راهبرد هدفمند برای کشاندن مردم به خیابان بوده است.
8- رهبر معظم انقلاب در ۲۷ دی ماه ۱۴۰۴، با اشاره به اغتشاشات اخیر، تصریح کردند:«این یک فتنه آمریکایی بود. واضح بود؛ آمریکاییها برنامهریزی کردند، فعّالیّت کردند.»
جمعبندی شواهد و مستندات یک بار دیگر ثابت میکند که آمریکا نهتنها منجی مردم ایران نیست، بلکه یکی از عوامل اصلی شکلگیری فشار اقتصادی، نارضایتی اجتماعی و بیثباتی است. تحریمهایی که مستقیماً معیشت مردم را هدف قرار داده، اعترافاتی که از «ایجاد کمبود دلار» و «کشاندن مردم به خیابان» سخن میگوید و سابقه طولانی مداخلات مشابه در دیگر کشورها، همگی یک پیام روشن دارند و آن اینکه، هدف، حمایت از مردم ایران نیست؛بلکه، تضعیف و مهار و در نهایت، بلعیدن ایران است.
9- در چنین شرایطی، تفکیک میان اعتراض اقتصادی و اغتشاش سازمانیافته و شبیه به کودتا، تنها با درک نقش عوامل خارجی میسر است.
بر همین اساس، نکتهای که باید به آن توجه کرد، این است که تحریمها صرفاً یک ابزار اقتصادی نیستند، بلکه کارکردی عمیقاً سیاسی و امنیتی دارند. تجربه ایران نشان میدهد که فشار اقتصادی، زمانی که بهطور هدفمند و هوشمند اعمال میشود، میتواند به بستری برای مهندسی نارضایتی اجتماعی تبدیل شود. در چنین شرایطی، اقتصاد از یک حوزه فنی خارج شده و به میدان اصلی نبرد تبدیل میشود؛ نبردی که هدف آن بیثباتسازی است.
آنچه این راهبرد را خطرناکتر میکند، همزمانی فشار اقتصادی با عملیات روانی و رسانهای است. وقتی معیشت مردم تحت فشار قرار میگیرد، جامعه در وضعیت شکنندهتری قرار دارد و آمادگی بیشتری برای تأثیرپذیری از روایتهای احساسی و تحریکآمیز پیدا میکند. در این نقطه، رسانههای معاند و شبکههای اجتماعی وابسته به غرب، نقش «شتابدهنده بحران» را ایفا میکنند و با برجستهسازی گزینشی اخبار و پمپاژ اخبار جعلی، تصویر یک بنبست کامل را نمایش میدهند.
در چنین فضائی، اعتراض اقتصادی که میتواند در قالب مطالبهگری مدیریت شود، به سرعت به سمت خشونت سوق داده میشود. این تغییر مسیر، نه تصادفی است و نه خودبهخود رخ میدهد، بلکه نتیجه مداخله فعال بازیگران خارجی و پیوند خوردن مطالبات معیشتی با پروژههای سیاسی براندازانه است. تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد که هر جا فشار اقتصادی خارجی با شبکهسازی رسانهای و امنیتی همراه شده، نتیجه نهائی چیزی جز بیثباتی مزمن نبوده است.
از سوی دیگر، ادعای حمایت آمریکا از مردم ایران، در تعارض آشکار با واقعیتهای میدانی قرار دارد. چگونه میتوان همزمان مدعی دفاع از حقوق مردم بود و سیاستهایی را اجرا کرد که مستقیماً به کاهش قدرت خرید، افزایش تورم و ناامنسازی زندگی روزمره منجر میشود؟ این تناقض، زمانی آشکارتر میشود که مقامات آمریکایی، بدون پردهپوشی، از موفقیت خود در ایجاد بحران اقتصادی سخن میگویند.
10- در این چارچوب، مفهوم «جنگ ترکیبی» بهخوبی قابل درک است. جنگی که در آن، تحریم، رسانه، شبکه اجتماعی، عملیات روانی و اقدامات میدانی، اجزای یک پازل واحد هستند. هدف نهائی این جنگ، نه بهبود اوضاع مردم، بلکه تحمیل اراده سیاسیِ خارجی است. دقیقاً به همین دلیل، آرایش دشمن در این میدان، بیش از هر زمان دیگری آشکار و تهاجمی شده است.
همین واقعیت، یک نتیجه مهم و غیرقابل انکار دارد و آن اینکه، وقتی طرف مقابل با منطق جنگ و با ابزار اقتصادی وارد میدان میشود، پاسخ در داخل باید کاملا متقابل و متناسب باشد. این آرایش دشمن، بهروشنی ایجاب میکند که در اینسو نیز دولت، آرایش جنگی در حوزه اقتصاد به خود بگیرد؛ آرایشی که باید مبتنی بر چابک بودن، تصمیمهای دقیق، سریع و کارشناسی، اولویتبندی منابع، مقابله فعال با فساد و پرهیز از سیاستهای خنثی و انفعالی باشد.
11- در چنین شرایطی، اداره اقتصاد کشور بدون آرایش جنگی، نهتنها ناکارآمد، بلکه پرهزینه و خسارتبار است. جنگ اقتصادی که دولت، مجری آن است، فرماندهی واحد، انسجام سیاستی و شجاعت در تصمیمگیری میطلبد.
بر همین اساس، هرگونه تعلل یا ارسال سیگنال ضعف، مستقیماً به تشدید فشار خارجی و افزایش آسیبپذیری اقتصادی منجر میشود.
هر اندازه دولت بتواند با آرایش فعال و تهاجمی در حوزه اقتصاد، فشار معیشتی را کاهش دهد، زمینه سوءاستفاده دشمن از مطالبات اقتصادی نیز محدودتر میشود. برعکس، رها کردن میدان اقتصاد، عملاً به واگذاری یکی از اصلیترین جبهههای جنگ ترکیبی منجر خواهد شد.
در نهایت، تجربه نشان میدهد که تحریم نه صرفا ابزاری فنی میان کشورهای متخاصم، بلکه سلاحی خاموش برای اعمال فشار و بیثباتسازی اجتماعی است. مسیری که از فشار اقتصادی آغاز میشود و به آشوب و ناامنی ختم میگردد. از این منظر، آمریکا نه بخشی از راهحل، بلکه بخش اصلی از مسئله است؛ مسئلهای که مواجهه با آن، همزمان به هوشیاری اجتماعی و آرایش جنگی هوشمندانه در حوزههای مختلف و بهویژه اقتصاد نیاز دارد.