در حالی که آمریکا در آستانه دور ششم مذاکرات با اقدام نظامی مسیر گفتوگو را قطع کرد، اکنون با روایتسازی رسانهای میکوشد بازگشت خود به دیپلماسی را «نتیجه فشار بر ایران» نشان دهد. دادههای راهبردی اما حکایت از تغییر محاسبه هزینه ـ فایده در واشنگتن دارد، نه تغییر موضع تهران.
نورنیوز-گروه سیاسی:در آستانه دور جدید گفتوگوهای تهران و واشنگتن، یک تلاش سازمانیافته در فضای رسانهای و سیاسی آمریکا در جریان است تا نقطه شروع مذاکرات بهگونهای بازتعریف شود که گویی ایران پس از دورهای فشار و تهدید، ناچار به بازگشت به میز مذاکره شده است. این روایت، اگرچه از منظر عملیات روانی قابل فهم است، اما با واقعیت سیر تحولات میدانی و دیپلماتیک همخوانی ندارد و بیش از آنکه توصیف واقعیت باشد، تلاشی برای جابجایی مسئولیت گسست در روند مذاکره است.
واقعیت این است که در آستانه دور ششم مذاکرات در خردادماه سال جاری، این آمریکا بود که با ترجیح گزینه اقدام نظامی و توسل به ابزار سخت، مسیر گفتوگو را قطع کرد و کوشید اهداف سیاسی را از طریق فشار میدانی و ضربه نظامی تأمین کند. این چرخش از دیپلماسی به اقدام سخت، نشاندهنده آن بود که واشنگتن در آن مقطع، کارایی ابزار مذاکره را برای تحقق مطالبات خود کافی نمیدانست و به دنبال تغییر موازنه از بیرون میز گفتوگو بود. بنابراین گسست در روند مذاکرات، محصول ترک میز از سوی ایران نبود، بلکه نتیجه تغییر ابزار از سوی آمریکا بود.
اکنون همان بازیگر، بار دیگر از آمادگی برای مذاکره سخن میگوید و همزمان میکوشد این بازگشت را بهعنوان استمرار سیاست فشار موفق معرفی کند. این دوگانه رفتاری، خود نشانه تغییر در محاسبه است. در منطق راهبردی، بازیگری که ابزار سخت را جایگزین دیپلماسی میکند اما دوباره به مذاکره بازمیگردد، در واقع در حال اصلاح برآورد هزینه ـ فایده پیشین خود است. بازگشت به میز مذاکره در این چارچوب، نه ادامه یک مسیر ثابت، بلکه علامت شکست یک مسیر جایگزین است.
یکی از مهمترین متغیرهای اثرگذار بر این بازتنظیم محاسبات، افزایش برآورد هزینههای اقدام نظامی بوده است. هشدار صریح رهبر معظم انقلاب درباره قطعیت منطقهای شدن هرگونه جنگ در صورت حمله آمریکا به ایران، یک مؤلفه کلیدی در تغییر محیط محاسباتی ایجاد کرد. این موضع، سطح درگیری احتمالی را از یک تقابل محدود دوجانبه به یک بحران گسترده منطقهای ارتقا داد و دامنه ریسک را برای تصمیمگیران آمریکایی بهطور معناداری افزایش داد. در چنین شرایطی، گزینه نظامی از یک ابزار فشار قابل کنترل، به یک سناریوی پرهزینه و غیرقابل پیشبینی تبدیل میشود.
اگرچه به نظر می رسد،تغییری در اهداف کلان آمریکا بوجود نیامده باشد اما می توان گفت که هزینههای پیشبینیشده گزینه نظامی برای واشنگتن از سطح منافع محتمل عبور کرده، واین کشور ناگزیر به تغییر ابزار خود برای تحقق اهداف شده است. از این منظر، چرخش مجدد آمریکا به سمت مذاکره را باید در چارچوب تغییر در نسبت هزینه و فایده تحلیل کرد، نه در چارچوب موفقیت فشار. به بیان دیگر، این واشنگتن است که تغییر رویکرد داده، نه تهران.
در مقابل، چارچوب رفتاری ایران در این دوره دچار گسست نشده است. تأکید مستمر بر مذاکره منصفانه،عادلانه، متوازن و مبتنی بر رفع تحریمها و حذف تهدید، یک خط ثابت در مواضع اعلامی بوده است. مخالفت با مذاکره در سایه تهدید نیز از همین منطق تبعیت میکند؛ زیرا مذاکره تحت فشار، توازن مبادله را بر هم میزند و آن را به فرآیند تحمیل تبدیل میکند. این موضع را میتوان یک قاعده چانهزنی دانست، نه یک شعار سیاسی.
در عین حال، آمریکا میکوشد با پیشدستی رسانهای، دستورکار ذهنی مذاکرات را نیز شکل دهد؛ از جمله با القای اینکه هدف اصلی، گرفتن امتیاز سریع از ایران است و در صورت عدم تحقق آن، سناریوی تنش فعال خواهد شد. این نوع چارچوبسازی، بخشی از تاکتیک فشار در مرحله پیشامذاکره است. اما تجربه نشان داده است که شکاف میان روایتسازی و واقعیت رفتاری، در نهایت خود را در متن و روند مذاکرات آشکار میکند.
بر این اساس، منازعه فعلی بیش از آنکه بر سر اصل مذاکره باشد، بر سر تفسیر تغییر رفتار است. دادههای موجود نشان میدهد طرفی که یکبار مسیر دیپلماسی را با اقدام نظامی قطع کرد و اکنون دوباره از مذاکره سخن میگوید، آمریکا است. تلاش برای وارونهسازی این واقعیت، بخشی از نبرد روایتهاست؛ اما در سطح تحلیل راهبردی، معیار قضاوت نه روایتهای تبلیغاتی، بلکه توالی تصمیمها و تغییر ابزارهاست.